خرمشهر تا ابوغریب(5)
در انفرادي قادر به راه رفتن نبودم بعد از دو ماه در زندان انفرادي كه بودم مفاصل زانو و دست من درد گرفت بطوريكه قادر به راه رفتن نبودم، آنقدر در زدم تا نگهبان در را باز كرد و برايم دكتر آوردند. به توصيه دكتر كه گفت اين آقا نياز به آفتاب دارد، روزانه10 الي15 دقيقه با چشم بند مرا از سلول بيرون مي بردند و با يك آسانسور جا به جا مي كردند. نفهميدم، ظاهراً روي پشت بام10 – 15 دقيقه دور مي زدم، سپس پائين مي آوردند.كم كم دست هايم باز شد، بعد از چهار ماه گفتند اگر اينجا بماند وضعيتش خراب تر مي شود. وزن من كم شده بود و ديگر در انفرادي نگه نداشتند و من را به اتاق جمعي آوردند كه با دكتر خالقي و دكتر پاك نژاد در يك اتاق بوديم.

باور كنيد من وقتي وارد اتاق اين ها شدم از همه آنها كوچك تر بودم آنها همه شان از من بزرگتر هستند. آقاي دكتر پاك نژاد كه مجلس است. تا آمدم آنجا، خوابيدم. از همان ساعت كه حدود ظهر بود تا فردا ظهر خواب بودم. آنها گفتند كه تو خوابيدي و اصلاً نفهميدي كجا هستي و ما گفتيم اين بيچاره كجا بوده ؟ فردا ظهر من را بيدار كردند و گفتند تو كجا بودي؟ گفتم: من اين چهار ماه اصلاً خواب درست و حسابي نكردم. به‌هر حال آنجا ديگه با آن بچه ها مانديم و ريش ها را زدند و ناخن ها را گرفتيم و مقداري قوت گرفتم .

هوا خوري نيم ساعته هفته اي يك بار

پس از آن هفته اي يك بار با آنها براي هوا خوري به‌مدت نيم ساعت به بالا مي رفتيم. بعد از آن‌كه كمي بهتر شدم برابر مقررات آنجا هر چند وقتي – حدود يك ماه – جايمان را عوض مي كردند و به جاهاي مختلف مي بردند.

ادامه بازجويي‌ها

حدود22 يا23 ماه را در همان سلول ها بالا و پائين مي شديم. در اين سلول ها هم بازجويي ها ادامه داشت كه شب ها ما را براي بازجويي مي‌بردند. يك شب ما را پائين مي آوردند و تنها چشم بسته را باز كردند ديدم يك كسي نشسته، آقاي سرهنگي بود، يك دكتر بود و آنها گفتند كه من دكتر ايراني هستم. او هم يك سري سوالات پزشكي كرد ببيند من دكتر هستم يا نه؟ من هم جواب آن را دادم. آن آقاي دكتر گفت: آره اين ايراني دكتر است. خلاصه آمدند از اين باطوم هاي برقي بزنند ما هم همين جور ايستاديم و يكي دو تا زد به صورت من و يك شوك به ما وارد كرد، گفت، اگر راست نگويي باز ادامه مي دهيم و سپس پرسيد بگو پالايشگاه زير زميني آبادان كجاست؟ گفتم والله من اولاً شركت نفتي نيستم، ثانياً پالايشگاه ما اصلاً زير زمين نيست، تا آنجا كه مي دانستم. گفتم، دو سه بار اينجوري پرسيدند و بعد يكي دو تا زدند و خلاصه گفتم بابا ما پالايشگاه نداريم. گفتند شما كي هستي؟ گفتم من دكتر شخصي هستم اصلاً شما چرا من را گرفتيد. تا آن لحظه اعتراف نكردم تا آخر هم اعتراف نكردم. بعد، آن دكتر كه آدم خوبي بود، گفت بابا اين دكتر است و اصلاً مال صليب سرخ جهاني است و اصلاً ارتشي نيست. گفتند، اين را ببريد بالا و در موقع بالا رفتن هم اينها موذي گري مي كردند. چشم من بسته بود. سرم را به ديوار مي زدند. من نمي ديدم به طرف ديگر مي بردند و مي خوردم به ستون . به‌هر بدبختي بود من را بالا بردند. خلاصه دوباره رفتيم به اتاق قبلي.

منبع: خرمشهر تا ابوغریب (خاطرات دريادار2 دكتر هادي عظيمي راد)، عظیمی راد، هادی،1389، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده