تیر خلاص(27)
با شنيدن اين جمله هر چه تلاش كردم علت جراحتم را بدانم متوجه نشدم. تكاني به خود دادم و احساس كردم كه همه اعضاي بدن من درد ميكند. در ناحيه شكم درد شديدتري داشتم. وقتي به سختي دست چپم را كه سالم بود به طرف شكمم بردم متوجه شدم باند پيچي شده است. حالا فهميدم چرا صدايم در نميآيد و نميتوانم به درستي حرف بزنم.

حجله

سروان سيد احمد خادمي1

تازه به هوش آمده بودم. نگاهي به اطراف كردم. در كنار من چند تخت و چند  بيمار بود. ظاهر امر نشان مي‌داد كه در داخل بيمارستان هستم. يكي از پرستارها  با ديدن من با صداي بلند فرياد زد:

دكتر، دكتر، بيمار به هوش آمده.

بلافاصله ابتدا يك پزشك و پس از آن چند پزشك و پرستار دور من جمع شدند و شروع به معاينه از من كردند. من هنوز توانايي زيادي براي صحبت كردن نداشتم و فقط آنها را نگاه مي‌كردم. مجدداً چشمانم سنگيني كرد و در حالي كه حالت خواب و اغما مي‌گرفتم احساس كردم كه آمپولي به من تزريق شد.

مجدداً چشم‌باز كردم، پرستاري ديگر بالاي سر من آمد.‌ وقتي نگاهش با چشمان من تلاقي نمود گفت: خدا را شكر.

خيلي سعي كردم كه دهن باز كنم و از او سوالي بكنم. ولي واقعاً توان حرف زدن نداشتم. فقط با بي تفاوتي به او نگاه مي‌كردم. باز دكترها و پرستارها دور من جمع شدند و باز درد آمپولي را به دستم احساس كردم.

امروز حالم كمي بهتر شده است فكر مي‌كنم كه مي‌توانم صحبت بكنم. وقتي پرستار به من نزديك شد با صداي بسيار ضعيف و لحني مفهوم و نامفهوم پرسيدم:

من…..من …..ك…..جا ….هس….تم

پرستار نگاهي به من كرد و جوابي نداد. احساس كردم كه حرفهاي مرا نفهميده است ومجددا تمام توان خود را در زبان جمع كرده وگفتم: من كجا هستم.

مجدداً كه پزشكان تخت مرا محاصره كردند، احساس كردم آن خانم پرستار گفت:

شما در بيمارستان پايگاه هوايي هستي.

با شنيدن اين جمله هر چه تلاش كردم علت جراحتم را بدانم متوجه نشدم. تكاني به خود دادم و احساس كردم كه همه اعضاي بدن من درد مي‌كند. در ناحيه شكم درد شديدتري داشتم. وقتي به سختي دست چپم را كه سالم بود به طرف شكمم بردم متوجه شدم باند پيچي شده است. حالا فهميدم چرا صدايم در نمي‌آيد و نمي‌توانم به درستي حرف بزنم.

ساعتي بعد پرستار براي من غذا آورد. با بدبختي چند نوك قاشق از آن سوپ را خوردم. احساس كردم كه مدتهاست فك من باز نشده و آرواره‌ام كار نكرده است. در ساعتي كه بيدار بودم، دكتر ها چندين و چند بار بالاي سرم آمدند و مرا معاينه كردند.

امروز آنقدر حالم بهتر شده بود كه هم غذاي نسبتاً كاملي خوردم و هم احساس كردم كه مي‌توانم حرف بزنم. وقتي از پرستار سوال كردم كه چند روز است در اينجا هستم :

گفت : فعلاً استراحت كن بعداً مي‌گم.

ناگهان به ياد برادرم افتادم، برادر كوچكم. او هر وقت من از مرخصي برمي‌گشتم به همراه من تا راه آهن مي‌آمد و مرا بدرقه مي‌كرد. اين اواخر هم بين ما شكر آب شده بود و با اينكه باهم حرف نمي زديم، با اين حال مرا تاايستگاه راه آهن آورد و مثل هميشه تا حركت قطار در ايستگاه ايستاد.ـ‌چون من لباس نظامي داشتم، معمولاً با ورود برادرم به ايستگاه قطار مخالفت نمي‌كردند و اوهميشه ساكم ‌را تا داخل قطار مي‌آوردـ..با خود گفتم اين بار كه به مرخصي رفتم دلش رابه دست بياورم و ديگرهرگز با او قهر نكنم.

پرستار براي من قرص آورد و اين اولين بار بود كه در اين بيمارستان قرص مي‌خوردم . از پرستار پرسيدم.

خانم من چند وقته كه بستري هستم.

و خانم پرستار نگاهي به من كرد و گفت:

چند وقته اينجا بستري هستي؟ يا چند وقته مجروح شدي؟

ناگهان يادم آمد كه براي عمليات والفجر مقدماتي به يكي از يگانها مأمور شدم. يگان اصلي من گردان169از تيپ2 ل21 بود. در حين عمليات گلوله توپي در كنار من منفجر شد و لحظه اي كه تركش آن به شكمم و ساير اعضاي من خورد متوجه آن انفجار شدم ولي از آن به بعد ديگر چيزي يادم نمي‌آيد .

دوباره صداي پرستار در گوشم  پيچيد كه گفت:

كدامش را بگويم؟

نگاهي به صورت پرستار كردم و او سرش را به پايين انداخت و گفت : شما چهار ماه است كه بستري هستيد.

با شنيدن اين جمله تكاني به خود دادم ولي درد تمام وجودم را فرا گرفت و مجدداً سرم را روي بالش گذاشتم و گفتم:

چي؟

پرستار در حالي كه پانسمان پايم را كنترل مي‌كرد، گفت: شما بيش از120روز است كه بستري هستي.

گفتم:كسي تا به حال به سراغ من نيامده است ؟

گفت: ما نه آدرس از شما داشتيم و نه تلفن و نه حتي اسمي. پس نمي‌توانستيم به كسي اطلاع بدهيم.

گفتم: حالا كه مي‌توانيد.

گفت: بله، تلفن و آدرس به ما بدهيد تا به خانواده‌تان اطلاع بدهيم .

هر چه تلاش كردم تلفن و آدرسي به ياد بياورم نشد.

با ياس و نااميدي گفتم:

من كي مرخص مي‌شوم.

پرستار گفت: به محض اين‌كه حالت خوب بشه شما را مرخص مي‌كنيم.

گفتم الان در كجا هستم؟

گفت: در بيمارستان نيروي هوايي تهران.

با شنيدن اين حرف يادم آمدكه ما ساكن تهران هستيم. ولي باز هر چه به مغز خود فشارآوردم، تلفن و آدرس خانه ام به يادم نيامد. ولي فکر کردم  که مي‌توانم با چشم منزل خود را پيدا كنم.

امروز دكتر اجازه داد كه در معيت يك مراقب و آمبولانس براي يافتن خانه خود از بيمارستان بيرون بيايم.آنها خيلي تلاش كرده بودند كه با يگان من تماس بگيرند ولي موفق به اين كار نشده بودند ودكتر براي آنكه كمكي به من بكند، اين لطف را در حق من كرده بود كه براي يافتن خانه خود با آمبولانس به شهر بروم.

وقتي در شهر در تردد بودم، آهسته آهسته مسير خانه خود را به ياد آوردم ودر نهايت به جلوي مغازه ساندويجي كه صاحب آن آقاي اكبر خداداي بود رسيدم. من در داخل آمبولانس ماندم و همراه مراقب من، به سراغ ايشان رفت و اكبرآقا به كنار آمبولانس آمد و با ديدن من فريادي از تعجب كشيد و گفت:

خداي من هنوز حجله تو سر كوچه و جلوي خانه ات داير است.

من به آرامي با او سلام وعليك كردم . و قتي آرام شد. پرسيدم:

بگو ببينم چه شده؟

گفت: مدتها  خبر مفقود و شهيدشدن تورا به خانواده ات دادند و حتي ختم تو را هم گرفته اند.

گفتم: حالا كه فيض شهادت نصيبم نشد، يك كاري بكن كه خانواده‌ام از آمدن من با خبر شوند وسعي كن پدرم خيلي هيجان زده نشود، چون بيماري قلبي دارد.

گفت: پدرت تمام موهايش سفيد شده و خيلي در فراقت گريه كرده است.

گفتم:   پس هر كاري مي‌تواني بكن. ولي احتياط را از دست نده .

اكبر آقا رفت ومن هم پس از مشاوره با پزشك مراقبم با عصا و پاي در گچ از آمبولانس پياده شدم و در حالي كه ازمن به‌شدت مراقبت مي‌شد، وارد كوچه شدم.

در يك لحظه تمام محل به هم ريخت و تمام مغازه دارها، مغازه‌ها را بستند و  همراه هم وارد كوچه شديم. در سر كوچه يك حجله، در جلوي منزل ما يك حجله ديگري بود كه عكس من در داخل آن نصب شده بود. حالا ديگر پدر مادر و برادران و خانواده ام بيرون‌ آمده بودند و در حالي كه به من نزديك مي‌شدند، هر لحظه بر تعداد آنها كه عموماً همسايه‌ها بودند، اضافه مي‌شد . در اين طرف هم، من و همراهان من، به صورت يك دسته كه آن هم هر لحظه زيادتر مي‌شد به طرف منزل در حركت بوديم.

در اين جمعيتي كه از مقابل مي‌آمدند، متوجه پدرم شدم كه پيشاپيش آنها در حركت بود. موهاي او سفيد شده بود و واقعاً پير شده بود. صداي صلوات محله را پر كرده بود و هر لحظه به پدرم نزديكتر مي‌شدم .

واقعاً توانايي آن را نداشتم كه به سرعت خود را به پدرم برسانم.من با عصاو پاي درگچ در حركت بودم و قدرت جسمي من تحليل رفته بود و هنوز اعضاي بدن من مجروح بودند.

وقتي در مقابل پدرم قرار گرفتم بي اختيار اشك مي ريختم. پدرم هم با صداي بلند گريه مي‌كرد .گريه كردن براي من مهم نبود. ولي گريه كردن پدر در مقابل پسر سخت است. با اين حال پدرم اختيار اشكش را نداشت ولي صداي گريه من و او در عطرطنين صلوات گم مي‌شد.

وقتي وارد خانه شدم، بي‌اختيار به درخت كاجي كه برادرم كاشته بود، تكيه كردم و به ياد اوافتادم. او در جمع ما نبود. وقتي حال او را سوال كردم، گفتند به جبهه رفته است. اوهم مثل من اكثر اوقاتش در جبهه ها سپري مي‌شد.

حالم روز به روز بهتر مي‌شد و ديگر نيازي نبود دكتر به منزل ما آمده و از من ويزيت كند. در اين مدت توانستم با پادگان تماس بگيرم واز طرف ركن يك استوار نعيمي به ملاقات من آمد و اعلام نمود كه اسم مرا از ليست يكان كسر و جزو مفقودين حساب كرده اند. او مي‌گفت سرباز رضواني ـ‌كه بعدها شهيدشدـ شهادت مرا در آن عمليات ديده وبه يگان اعلام كرده است  يگان هم بر مبناي گفته او پرونده خدمتي من را بسته و مرا جزو مفقودين حساب كرده‌اند.

حالا ديگر گچ را از پايم باز كردند و بدون عصا راه مي‌روم. ولي هنوز جاي بخيه‌ها در شكم و مشكلات دست راست و پايم هنوز برطرف نشده و از طرفي دو ماه مرخصي يگان هم به پايان رسيده است. تصميم داشتم در چند روز آينده خود را به يگان اصلي معرفي و مشغول انجام وظيفه شوم.

ساعت 7 صبح بود كه در خانه ما به صدا درآمد. مادرم كه در حياط بود درخانه را باز كرد و لحظاتي بعد به سراغ من آمد. دو نفر از بچه‌هاي سپاه با تو كار دارند.

من بلافاصله خود را به آنها رساندم و پس از سلام عليك به آنها تعارف كردم كه داخل شوند. ولي يكي از آنها تاكيد كرد كه همراه آنها بروم و يك نفر را شناسايي كنم. هر چه بود مربوط به برادر كوچكم بود و بايد مي‌رفتم. به سرعت به داخل منزل برگشتم ومشغول پوشيدن لباس بودم كه مادرم از من پرسيد:

چه شده احمد؟

گفتم:چيزي نيست مادر با من كار دارند

گفت: برادرت طوري شده؟

گفتم: نه مادر.

گفت : من سادات هستم. خون امام در رگ من است. من ديشب خواب ديدم، خانمي به منزل ما آمد و يك دست لباس مشگي به من داد. حتماً برادرت شهيد شده.

گفتم: مادر اين آقايون از من خواستند كه همراه آنها بروم و يكي را شناسايي بكنم. من هيچ اطلاع ديگري ندارم. مادر حرفي نزد ومن با نگراني از منزل بيرون آمده و سوار لندروور شدم. آن برادران سپاهي، آقايان كاشاني و فلاح بودند. در راه سر صحبت را باز كردند واز احتمال شهادت برادرم گفتند .

من به شدت مي‌ترسيدم. از يك طرف چهار ماه خبر شهادت مرا داشتند و از طرفي خبر شهادت آن يكي آمده است. پدرم برادر كوچك‌مان را خيلي دوست داشت. واقعا نمي‌توانست دوري او را تحمل كند. در  راه هزاران فكر در نظرم خطور كرد و با خود مي‌گفتم: اگر برادرم شهيد شده باشد، دادن اين خبر به مادرم خيلي راحت تر از پدرم است .چراكه اولاَ مادرم انسان صبوري بود.ثانياَ، وقتي گفت: من خون امام در رگ‌هايم جريان دارد، اين اطمينان رابه من مي داد كه او صبر فراوان دارد. اين برادرم يكي از انسان‌هاي وارسته بود. او احترام خاصي به پدر و مادر و حتي به ما قائل بود. هر وقت مي‌خواست عازم مأموريت بشود، به طرف پدر و مادر مي‌رفت و اگر آنها در حال استراحت بودند پاي آنها را مي بوسيد و اين گونه خداحافظي مي‌‌كرد و به همين خاطر خيلي در دل ما جا كرده بود.

وقتي به سردخانه رسيدم قدرت باز كردن كشورا نداشتم وهنوز ترس عجيبي وجودم را فرا كرفته بود.حالا يواش يواش يادم مي‌آمد كه در دوران نقاهت در بيمارستان گاهي بيدار مي‌شدم، ولي قدرت تشخيص نداشتم. وگاهي احساس مي كردم از دنياي فاني رخت بربسته ام ودر اين دنيا نيستم. حالا تمام آن لحظات مثل پرده سينما درجلوي چشمانم ظاهر و بعد محو مي‌شد.

وقتي كشوي سردخانه را بيرون كشيدند جنازه‌اي در داخل پلاستيك ديدم و به آقاي فلاح گفتم نمي‌شناسم.

برادر فلاح لحظه‌اي بعد پلاستيك را باز كرد و من يك پلاك هويت و مهمتر از آن خال سينه برادرم را ديدم. بي‌اختيار پاهايم‌لرزيد و روي زانو نشستم. برادر فلاح و برادر كاشاني مرا بلند كردند و معلوم شد كه آنها قبلاً برادر مرا شناسايي كرده‌اند مي خواستند به اين صورت خبر شهادت او را به خانواده ما برسانند.

وقتي به خانه رسيدم، چشمانم از گريه سرخ شده بود. مادر پرسيد:

چه خبر بود؟

گفتم: هيچي.

گفت: اگر هيچي پس چرا چشمانت سرخ شده.

گفت: به خاطر آنكه با موتور آمدم باد به چشمانم خورد.

گفت: پسرم، گفتم كه من خون امام در رگهايم جريان دارد و توانايي شنيدن هر خبري را دارم.

در حالي كه بغضم تركيد، گفتم: مادر پسرت شهيد شده.

مادر آهي كشيد. بدون آن‌كه گريه كند گفت: خوش به حالش. سپس به طرف درخت كاج رفت و آن را بوسيدوگفت:اين يادگاري برادرتان است از آن خوب نگهداري كنيد.

و بالاخره اين خبر را به سختي به پدرمان داديم و دوباره همان حجله‌ها را بر سر كوچه ودر خانه گذاشتيم. اين بار عكس برادر كوچكم را در آن نصب كرديم. پدرم خيلي بي‌تابي مي‌كرد و آن قدر در فراق برادرم گريه كرد كه چند روز بعد از چهل برادرم، عكس پدرم را درآن حجله‌ها گذاشتيم.

پانوشته:

1- وقتی کتاب شیر صحرا ( شهید آبشناسان) را می نوشتم با این رزمنده آشنا شدم  و خاطرات متفرقه‌اش را گرفتم ( در محل ل 23تكاور)

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده