نبرد دلیران و شیران ایران زمین(8)
«آن موقع که ما با چنگ و دندان در پاسگاه فکه و سمیده ایستاده بودیم کجا بودید؟ زمانی که در ارتفاعات تینه مقاومت میکردیم و با گلولههای آتشین او دست و پنجه نرم میکردیم، چرا به کمک ما نیامدید؟ حالا باید برابر دستور لشکر به پای پل نادری و شرق رودخانه کرخه برویم و در آنجا جلو دشمن را بگیریم.» بیچاره این جوان غیرتی و وطنپرست تقصیری نداشت و در آن زمان، آموزش نظامی ندیده بود و نمیتوانست قبول کند نیروها باید در بعضی مواقع عقب بیایند و به عبارت دیگر زمین را با زمان تعویض کنند.

 

ساعت 1100 روز ششم مهرماه 1359 بود که سرگرد اسدزاده با نفربر پاسگاه فرماندهی در حالی که تعدادی از نفرات گروه رزمی از جمله ستوان‌دوم حسن ملکی با وی بودند، به سایت5 آمده و من را که هنوز آنجا بودم و وسیله‌ای برای رفتن نداشتم با خود بردند. من آخرین نفری بودم که از سایت5 خارج شده و به طرف سه‌راه قهوه‌خانه حرکت کردم. در بین راه، خودروها و تانک‌های زیادی به چشم دیده می‌شد که در اثر آتش سنگین توپخانه دشمن منهدم شده و یا به علت خراب شدن در کنار جاده مانده بودند و برای اینکه سالم به دست دشمن نیفتد، به دست خدمه منفجر شده بودند. تعدادی از آشپزخانه‌های سیار و صحرایی ما یا گلوله خورده و منهدم شده بودند و یا در اثر واژگون شدن خودروهای حامل آنها، واژگون شده و مواد آنها روی زمین ریخته بود. واقعاً وضعیت رقت‌باری بود و دل هر بیننده‌ای را به درد می‌آورد و اشک از چشمان وی جاری می‌ساخت.

من خود این حالت را داشتم و در یک لحظه احساس نمودم که داریم سرزمین عزیز را از دست می‌دهیم و هیچ کاری نمی‌توانیم بکنیم. به قول شاعر:

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود!

او می‌رود دامن‌کشان، من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان،کز دل نشانم می‌رود

با آن‌همه بیداد او،  وین عهد بی‌بنیاد او

درسینه دارم یاد او، یا بر زبانم می‌رود

*****

به سه‌راهی رادار نیروی هوایی که رسیدیم، جوان 16ـ15 ساله‌ای که محاسنی داشت و یک تفنگ ژ3 در دست گرفته و مشخص نبود جمعی کدام ارگان یا سازمان می‌باشد، یکه و تنها جلو حرکت پرسنل را گرفته و اجازه عبور به هیچ‌کس را نمی‌داد. ما که رسیدیم، درحالی که گریه تأسف از دست دادن وطن امانم نمی‌داد، با وی درگیر شدم و اظهار داشتم: «آن موقع که ما با چنگ و دندان در پاسگاه فکه و سمیده ایستاده بودیم کجا بودید؟ زمانی که در ارتفاعات تینه مقاومت می‌کردیم و با گلوله‌های آتشین او دست و پنجه نرم می‌کردیم، چرا به کمک ما نیامدید؟ حالا باید برابر دستور لشکر به پای پل نادری و شرق رودخانه کرخه برویم و در آنجا جلو دشمن را بگیریم.» بیچاره این جوان غیرتی و وطن‌پرست تقصیری نداشت و در آن زمان، آموزش نظامی ندیده بود و نمی‌توانست قبول کند نیروها باید در بعضی مواقع عقب بیایند و به عبارت دیگر زمین را با زمان تعویض کنند.

در هر صورت، این جوان کوتاه آمد و ما توانستیم به راه خود ادامه دهیم. قدری که از سه‌راهی قهوه خانه دور شدیم، باخبر شدیم سه‌راه قهوه‌خانه دست دشمن می‌باشد و عبور و مرور از آن منطقه ممکن نیست. در همین موقع بود که سروان توکلی به همراه سروان بوکایی، افسر مخابرات گروه رزمی37 بدون اطلاع از وضعیت منطقه، هنگام عبور از سه‌راه قهوه‌خانـه بادشمن درگیر و شهید شدند. جنازه این دو نفر سال‌ها بعد کشف گردید و بـه خانواده‌هایشان تحویل داده شد. روانشان شاد باد.

با این شرایط، ما در حال محاصره شدن بودیم و تنها راه شکستن حلقه محاصره عبور از رودخانه کرخه بود. از جاده خارج شدیم و در حاشیه رودخانه، با راهنمایی یکی از ساکنین روستای سرخه‌نادری، خود را به محل پل نادری رساندیم. یگان‌ها به مرور خود را به پای پل نادری رسانده و منتظر دستور بودند تا در آنجا آرایش پدافندی اتخاذ نمایند. تعدادی از تانک‌های گروهان من هم آنجا بودند. یگان‌ها در این محل، زیر آتش شدید توپخانه و موشک‌های هدایت‌شونده و آزاد دشمن قرار داشتند و مورد هدف قرار می‌گرفتند. عبور از روی پل فلزی نادری به علت پایین بودن تناژ پل ممکن نبود؛ لذا باید از روی آب‌نمایی که در آن نزدیکی بود، عبور می‌کردیم؛ ولی چون کسی به منطقه آشنایی نداشت و محل آب‌نما را نمی‌دانست، همگی منتظر و بلاتکلیف بودند.

ناگهان استوار اطمینان که سال‌ها در تیپ2 دزفول خدمت کرده و منطقه را به خوبی می‌شناخت و رانندگی یکی از تانک‌های ام60 را بر عهده داشت، خود را به من رساند، دست مرا گرفت و به داخل تانک برد و با سرعت به رودخانه کرخه زد. یادم هست وقتی از نفربر فرماندهی پیاده شدم تا با استوار اطمینان سوار تانک ام60 شوم، سرگرد اسدزاده فریاد زد: «من رکن2 و 3 ندارم (منظور او گروه رزمی37 بود)، سروان پیروزان به منطقه آشنا است و باید با من باشد.» درجه‌داران تانک ام60 اظهار کردند: «سروان پیروزان فرمانده گروهان ماست، ما باید فرمانده گروهانمان را با خود ببریم! ما او را لازم داریم.» بالأخره من با آنها راه افتادم و رفتم.

در زندگی افراد، تاریخ همیشه تکرار می‌شود، منتهی هر زمان به نوعی و درحد خودش. یادم آمد در تاریخ خوانده بودیم که هنگام حمله مغول به ایران، جلال‌الدین محمدخوارزم‌شاه برای اینکه خود و خانواده‌اش به دست دشمن اسیر نشوند، وقتی به ساحل رودخانه سند رسیدند، به همراهان خود گفت: «برای نجات خود از دست مغولان باید از رودخانه عبور نمایید و چون در این حوالی پلی وجود ندارد، باید حتماً به آب بزنید.» ابتدا زنان از ترس جان خود و فرزندانشان از این کار سر باز زدند؛ اما چون وقت تنگ و دشمن نزدیک شده بود، سلطان جلال‌الدین به ناچار فرمان داد بچه‌های شیرخوار را که در آغوش مادرانشان بودند، از آغوش مادرانشان گرفته و به آب اندازند! پس از این عمل، مادران برای نجات فرزندان خود، همگی به آب زده و بچه‌های خود را گرفته و به آن طرف رودخانه رفتند، آنگاه سلطان جلال‌الدین با اسب به رودخانه سند زد و بدین طریق مانع اسارت خود و خاندانش گردید.

اکنون هم که عراق، این نژاد سامی، به ایران حمله کرده و ما در کنار رودخانه کرخه قرار داشتیم، همان برنامه زدن به آب پیش آمده بود. با این تفاوت که جلال‌الدین با اسب به رودخانه سند زد و حالا ما با تانک به رودخانه کرخه می‌زدیم!

آب به داخل تانک آمده بود و تا من به خود بیایم که کجا هستم و چه می‌کنم، از روی آب‌نما گذشته و خود را به شرق رودخانه رساندیم. یک لحظه به پشت سر خود نگاه کردم و دیدم رودخانه پشت سر ما است. با عبور ما از رودخانه کرخه و مشخص شدن محل آب‌نما، تانک‌ها، نفربرها و توپخانه‌های خودکششی به دنبال ما خود را به شرق رودخانه رساندند. تعدادی از یگان‌ها هم از طریق سایت4 و عبور از کرخه، خود را به شهر شوش رسانده و در آنجا مستقر شده بودند که بعداً به ما ملحق شدند. عناصری از یگان‌های پیاده که نتوانسته بودند به دنبال ما بیایند و بدون شناسایی به رودخانه زده بودند، دچار امواج خروشان رودخانه شده و جان خود را از دست دادند و بدین طریق، حلقه محاصره شکسته و دشمن را ناکام گذاشتیم. هنگامی که به شرق رودخانه کرخه رسیدیم، عناصر گردان283 سوارزرهی لشکر92 که از مناطق پاسگاه ربوط[1]، چم‌هندی، چم‌سری، دشت عباس و ارتفاعات علی‌گره‌زد با دادن تلفات زیاد عقب‌نشینی کرده بودند، در آنجا حضور داشتند. من خودم قبل از انقلاب در گروهان دوم همین گردان283 سوارزرهی خدمت کرده بودم و کلیه افراد آن من را می‌شناختند. سرگروهبان گروهان‌یکم این گردان به نام استوار رئوفی وقتی من را دید، ضمن ابراز خوشحالی گفت:«وقتی شما به رودخانه زدید، فکر کردیم نیروهای عراقی هستند که قصد عبور دارند. بر همین اساس، تصمیم گرفتیم تانک شما را هدف قرار داده و نابود کنیم؛ اما قبل از تیراندازی، شما از رودخانه عبور کردید و با نزدیک شدن به ما، شما را شناخته و در داخل بی‌سیم به سایر پرسنل گفتم نزنید، سروان پیروزان خودمان است.»

آن روز برای من روز سختی بود. نیروهای ما شکست خورده، آذوقه و مهمات تمام شده و یا برجای مانده، پرسنل روحیه خود را از دست داده و سردرگم و گرسنه بودند. غیر از ما واحدهای دیگری هم که به ما ملحق می‌شدند، وضعیتی بهتر از ما نداشتند.

نیروهای عراقی در مقایسه توان رزمی مقابل نیروهای ایرانی در محور دوسلک – فکه (گروه رزمی37، گروه رزمی141 پیاده، گردان138پیاده و گروهان چیفتن اعزامی تهران) 15 برابر ایرانیان بودند و ایرانیان توانستند به مدت هفت الی ده روز در مقابل آنها مقاومت نموده و تلفات سنگینی را به آنها وارد نمایند؛ در صورتی که معمولاً توان رزمی نیروی حمله‌ور حداکثر سه برابر نیروی مدافع می‌باشد؛ این نیروها زمانی به عقب‌نشینی تن دادند که راهی جز آن برایشان باقی نمانده بود. گردان138پیاده که در بخش جنوبی چنانه مستقر شده بود، از ساعت0600 الی 1500 روز ششم مهرماه 1359، نبرد سختی را با دشمن ادامه داد و بالأخره توانست خود را در آن ساعت، به غرب رودخانه کرخه در مقابل شهر تاریخی شوش برساند و با استفاده از گدارهای موجود، تمامیت یگان را حفظ نماید و در شرق رودخانه کرخه مستقر گردد.

در هر صورت، باید چاره‌ای اندیشیده و خود را پیدا می‌کردیم. بر این اساس، یگان‌ها را در پشت خاکریزی در سـه‌راهی دهـلران ـ اندیمشک در شمال‌شرقـی فرودگاه اضطراری مستقر نموده و با هماهنگی فرمانده گروه رزمی37 دنبال تدارکات به پادگان دزفول رفتم. در پادگان دزفول، از رئیس رکن4 تیپ2 یاری خواستم و او مقداری جیره اضطراری و مایحتاج اولیه به من داد، تا به یگان ببرم و علاوه بر آن، من را به مسجدی در داخل شهر هدایت نمود تا از کمک‌های مردمی نیز بهره‌مند گردم.

 مردم وقتی مرا دیدند و از حال ما باخبر شدند، اولین سؤال آنها این بود که چه چیزی لازم دارید و ما باید چه کاری انجام دهیم؟ من وضعیت و موقعیت یگان‌ها و پرسنل را برایشان تشریح و نیازمندی‌های خودمان را بازگو کردم و تأکید نمودم قبل از هر چیز، وسیله و نفراتی در اختیارم بگذارید تا مهمات یگان‌ها را تأمین نموده و در اختیار آنها گذاشته و در ضمن، آذوقه روزمره افراد را به آنها برسانید تا ما سازماندهی جدید نموده و خود تدارکات خودمان را به عهده بگیریم. از این لحظه، همکاری و پشتیبانی مردم و حضور مستقیم آنها در جنگ شروع شد و تا پایان کارزار ادامه داشت.

قبل از هر چیز، فوراً ده دستگاه کامیون کمپرسی بزرگ و تعدادی از جوانان پرشور دزفول را در اختیار من گذاشتند، تا به نقطه آماد مهمات دوکوهه رفته و مهمات مورد نیاز را دریافت کرده و به یگان بیاورم. در پادگان دوکوهه، ابتدا به من مهمات نمی‌دادند. مسئولین می‌گفتند باید برابر روش جاری، مهمات درخواست و دریافت شود. برگ‌های درخواست مهمات را هم باید پرسنلی که نمونه امضای آنها در دفتر پادگان دوکوهه است، امضاء نمایند؛ در غیر این صورت، از واگذاری مهمات به غیر معذوریم. هرچه اصرار می‌ورزیدم، کمتر نتیجه می‌گرفتم. تا اینکه ناچار شدم به فرمانده آنجا بگویم تلفن آقای رفسنجانی را بگیرید تا خودم  شخصاً وضعیت را برای ایشان تشریح کرده و به شما دستور دهند از کاغذبازی دست برداشته و به من مهمات بدهید.

مردم دزفول هم با نگرانی شاهد مشاجره ما بودند. بالأخره پس از تلاش فراوان، توانستم انواع مهمات‌های ام60 و ام47 و چیفتن را گرفته و به کمک مردم دزفول که با خودروها آمده بودند، بار کمپرسی‌ها نموده و به سه‌راه دهلران، منطقه تجمع یگان‌ها برسانم و در آنجا بین تانک‌ها تقسیم کنم. علاوه بر مهمات، به ظرفیت سه کامیون هم نارنجک دستی، گلوله آرپی‌جی7، موشک مالیوتکا، انواع خمپاره از پادگان دوکوهه درخواست کرده و با خود به منطقه آورده بودم.

هوا کاملاً تاریک شده بود که کلیه تانک‌ها و نفربرها مهمات بار همراه خود را از کالیبر کوچک و بزرگ گرفته بودند و آماده حرکت به جلو بودند. اشکال کار در اینجا، نبود سرباز پیاده کافی برای همکاری تانک و پیاده در خط مقدم جبهه بود، که البته این مشکل به کمک جوانان داوطلب دزفول حل شد؛ بدین طریق که سلاح‌های آرپی‌جی7 موجود در یگان‌ها را با مهمات مربوطه بین چند جوان داوطلب تقسیم کردم و به همراه هر دستگاه تانک، یک قبضه از این سلاح را روانه خط مقدم نمودم. علاوه بر آن، در همان منطقه پراکندگی، کلاس اسلحه‌شناسی و نحوه کار با آنها، حتی پرتاب نارنجک دستی را به صورت تعجیلی تشکیل داده و مردم را برای تقویت خط پدافندی و همکاری پیاده و تانک به جلو اعزام داشتم. در نتیجه، خط پدافندی جدیدی با همکاری مستقیم مردم و ارتش در حاشیه شرق رودخانه کرخه ایجاد گردید.

استقرار نیروها در شرق رودخانه کرخه تا پاسی از شب ششم مهرماه ادامه داشت و از آن لحظه، دیگر بنه‌ای به نام بنه صحرایی تیپ37 وجود نداشت و این گروه رزمی37 بود که در پای پل کرخه (پل نادری) به عملیات پدافندی در غرب دزفول مشغول بود. در این لحظه، یگان‌های گروه رزمی37 زرهی چنین بودند:

1- گروهان پیاده گردان191 جمعی مرکز پیاده مأمور به تیپ37 زرهی، به فرماندهی ستوان‌یکم یارمحمودی.

2- گروهان تانک چیفتن از گردان237 تانک به فرماندهی ستوان‌یکم  رجبعلی‌زاده.

3- گروهان تانک مختلط ام60 و ام47 به فرماندهی سروان پیروزان شامل:

الف) یک دسته تانک شامل 4 دستگاه تانک ام60 از گردان238 به فرماندهی ستوان‌دوم  نصرالله جهانی.

ب) یک دسته تانک شامل 4 دستگاه تانک ام47 ازگردان239 به فرماندهی ستوان‌دوم احمد معصومشاهی.

پ) دو دستگاه تانک ام47 از گردان292 مشهد به فرماندهی ستوان‌یکم صدر.

ت) دو دستگاه تانک ام47 از تیپ 84 خرم‌آباد به فرماندهی ستوان‌دوم ماهر.

تانک‌های مشهد و خرم‌آباد پس از عقب‌نشینی از مواضع عین‌خوش و  موسیان چون از یگان خود جدا شده بودند، در پای پل نادری به ما ملحق شدند تا از نظر تدارکات و فرماندهی مشکل نداشته باشند و در ضمن، به‌کارگیری تانک به صورت توده رعایت گردد.

ث) دسته مهندس رزمی از مرکز مهندسی بروجرد زیر امر گروه رزمی 37.

ج) گروهان ارکان گروه رزمی37 مستقر در پای پل بالارود بین سه‌راه دهلران ـ  اندیمشک به فرماندهی ستوان‌یکم زرهی غلامعلی صغیر.

کاهش تدریجی نفرات به علت تلفات فزاینده، نبودن آتش پشتیبانی توپخانه مناسب برای پاسخ‌گویی به آتش دشمن، خستگی روحی و جسمی ناشی از جنگ چند روز گذشته و سایر عوامل موجب شده بود که فرماندهان درگیر نبرد با ارسال پیام‌های مکرر از لشکر92 درخواست کمک نمایند.

روزهای اول استقرار ما در غرب دزفول، به طور چشمگیری از کمک‌های مردمی برخوردار بودیم؛ به نحوی که مردم در شهر غذای گرم طبخ نموده و به خط مقدم آورده و توسط زن‌ها و دختران بین رزمندگان تقسیم می‌شد و مردها هم با کامیون‌های سنگین، مهمات مورد نیاز ما را تأمین می‌نمودند. این گونه اعمال تا زمانی که گروه رزمی37 زرهی توانست تدارکات خود را به عهده بگیرد، ادامه داشت و حضور مردم در کنار نظامیان باعث بالا رفتن روحیه رزمندگان گردید و باعث به وجود آمدن خاطرات جالبی شد.

یادم هست یک روز ظهر خانمی که در داخل وانت‌بار درخط مقدم مشغول تقسیم غذاهای طبخ‌شده مردم بین سربازان بود، در اثر ترکش گلوله توپخانه دشمن، از ناحیه لگن زخمی شد که برای رزمندگان بسیار دردآور بود. این خانم را سریع به عقب تخلیه کردند و دستور داده شد از این پس، دیگر خانم‌ها به خط مقدم نیایند و در پشت جبهه فعالیت داشته باشند. ناگفته نماند گاهی اوقات عناصر ستون پنجم و منافقین هم در بین مردم به خط مقدم داخل منطقه نفوذ کرده و اطلاعات لازم را تهیه می‌کردند و به دشمن می‌رساندند که تلفات جبران‌ناپذیری به نیروها وارد می‌شد.

عراق در هجوم سراسری خود توانست مناطق وسیعی از خاک کشور ایران را با قوت و بدون هیچ‌گونه مانعی اشغال نماید و برای این هجوم گسترده، که در سراسر نوار مرز صورت گرفت، از مدت‌ها قبل طرح‌ریزی، سازماندهی، تدارکات، شناسایی و … انجام داده و پشتوانه عظیمی برای این کار تدارک دیده بود.

 این پشتوانه شامل پشتیبانی قدرت‌های جهانی و ارتجاع منطقه هم می‌شد که در ابعاد مختلف نظامی (اطلاعات و طرح و برنامه)، مالی، تدارکاتی، فکری، سیاسی و تبلیغاتی به کمک صدام آمده بودند. برابر گزارش های رکن2 و گُپار، روحیه و انسجام ارتش عراق بسیار بالا، قدرت و توان رزمی و تجهیزات آنها در سطح عالی و پیشرفته و احساس قدرتمندی در حال افزایش بود. به نحوی که فرمانده لشکر10 زرهی عراق که در جبهه شوش و دزفول مستقر بود و عمل می‌کرد، سرمستانه به صدام پیشنهاد و تقاضا کرده بود اجازه دهد تا تهران پیشروی نموده و آنجا را بگیرد!

 

  منبع: نبرد دلیران و شیران ایران زمین، پیروزان، کریم، 1395، ایران سبز، تهران

 


[1]. پاسگاه‌های ربوط، چم‌سری و چم هندی در محور موسیان – فکه قرار دارند. (منبع: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ (1390)؛ دزفول، شوش، اندیمشک در جنگ، اطلس راهنما – 8، تهران، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، ص 41.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده