شکارچی تانک(4)
دیدم یکی از تانک ها سنگر گرفته و مدام تیراندازی می کند و بقیه تانک ها به وسیله آتش و حرکت پیشروی می کنند. هدف خود را انتخاب کردم، باید آن تانک را زودتر از بین می بردم، چون نسبت به سایر تانک ها که در حال حرکت بودند، بیشتر دید داشت. در محلی که انتخاب کرده بودم به راننده و کمک تیرانداز گفتم موضع بگیرند. بلافاصله پشت موشک انداز تاو نشسته شلیک کردم هدف اول را زدم، بعد هدف دوم و سوم، هر تانکی را که می زدم آتش گرفته و منهدم می شد.

 

درگیری رفته رفته شدیدتر شد تا اعلام کردند به سنگرهای پدافندی دشمن واقع در ارتفاعات تپه چشمه نفوذ شده و چند ارتفاع دیگر از دست دشمن خارج گردیده است. با توجه به اینکه عملیات فقط گشتی بوده و می بایستی واحد اعزامی پس از شناسائی و ضربه زدن، به یگان خود مراجعت کند، لذا با موفقیتی که نیروها به دست آورده بودند، دستور داده شد منطقه متصرفی را حفظ کنند و آنها هم دستور را اجرا کردند.

بعد از آنکه هوا روشن شد خبر دادند تعداد زیادی تانک دشمن به طرف ما در حرکت است و در آن هنگام ما نه آرپی جی داشتیم و نه سلاح های ضد تانک. از رده بالا گفته شد نگران نباشید برایتان می فرستیم. من هم تلفنی با فرمانده گردان تماس گرفتم و از آنها خواستم اجازه بدهند من هم به کمک گشتی رزمی بروم؛ اما در پاسخ گفته شد: تا از تیپ خبر ندادند و دستور داده نشده نبایستی بروی. بعد از یکی دو ساعت شنیدم وضعیت یگان گشتی خیلی وخیم شده و مدام توی بی سیم درخواست مهمات و سلاح های ضدتانک می کردند.

 من از منطقه پدافندی و از روی دیدگاه خودمان ناظر درگیری بچه های خودی با دشمن بودم، در اوج دلواپسی و هیجان به سر می بردم تا اینکه از طرف تیپ دستور داده شد من هم به کمک گشتی ها بروم. من همراه سه نفر خدمه دیگر موشک بلافاصله حرکت کردیم. وقتی جلوتر رفتیم، با کمال حیرت دیدم کلیه سلاح های ضد تانک شامل موشک اندازهای تار، تفنگ106 و سایر خودروهای مهمات رسان در پشت تپه ای زیر دیدگاه گردان متوقف هستند. وقتی جریان را جویا شدم، گفتند راه ماشین رو نیست و ما نمی توانیم جلو برویم.

بالای دیدگاه پیش فرمانده گردان رفته و خود را معرفی کردم. با اظهار تأسف خاطر نشان کرد که متأسفانه بچه ها در محاصره هستند و راه ماشین رو هم وجود ندارد تا به آنها کمک کنیم. با دوربینی که همراه داشتم منطقه را نگاه کردم و برایم یقین حاصل شد که به هیچ وجه نمی شود با خودرو جلو رفت. ولی من با توجه به قدرت جیپ های حامل موشک تاو (میول) و جرأت در رانندگی و اطمینانی که به خود داشتم به فرمانده آن گردان گفتم: اگر اجازه بدهید من می توانم بروم. وی حرفم را باور نکرد و حتی طوری وانمود کرد که کار بچه ها ساخته شده و تو خودت را به خطر می اندازی. اما من با اصرار گفتم اجازه بدهید بروم، اگر توانستم خودم را به آنها برسانم رسانده ام، در غیر اینصورت خیلی زود بر می گردم.

فرمانده گردان چند لحظه فکر کرد و گفت: برو ولی مواظب خودت باش. من هم بی درنگ پشت فرمان نشستم و راه افتادم و به راننده حامل مهمات گفتم از هر کجا که می روم پشت سر من بيا. منطقه طوری بود که مجبور بودیم از شیب های خیلی تند و راه های خیلی باریک یا پرتگاه به دشواری عبور کنیم خوشبختانه با هزار دردسر راه را طی کردیم و خودمان را به پشت سر بچه ها که نزدیک محاصره کامل بودند، رساندیم.

ابتدا از بالای تپه با دوربین منطقه را بررسی کردم، دیدم یکی از تانک ها سنگر گرفته و مدام تیراندازی می کند و بقیه تانک ها به وسیله آتش و حرکت پیشروی می کنند. هدف خود را انتخاب کردم، باید آن تانک را زودتر از بین می بردم، چون نسبت به سایر تانک ها که در حال حرکت بودند، بیشتر دید داشت. در محلی که انتخاب کرده بودم به راننده و کمک تیرانداز گفتم موضع بگیرند. بلافاصله پشت موشک انداز تاو نشسته شلیک کردم هدف اول را زدم، بعد هدف دوم و سوم، هر تانکی را که می زدم آتش گرفته و منهدم می شد. وقتی نیروهای خودی دیدند تانک هایی که به طرف آنها می آمدند، یکی پس از دیگری منهدم می شوند، پی به وجود من برده و روحیه گرفتند و با فریاد الله اکبر به نفرات پیاده دشمن که همراه تانک ها عقب نشینی می کردند حمله ور شدند. دشمن با مخفی شدن در پشت تپه ای از دید ما پنهان شد، تعدادی از بچه ها خودشان را به من رساندند و مرا در آغوش گرفته می بوسیدند و ابراز احساسات می کردند. ناگفته نماند موقع رفتن به آن محل آرپی جی۷ و مقداری مهمات دیگر همراه خودمان بردیم. وقتی بچه ها به آرپی جی۷ دسترسی پیدا کردند خیلی خوشحال شدند و آنها را برای انهدام تانک و دیگر ادوات زرهی با خود به جلو بردند.

یک مطلب فراموش نشدنی که هرگز از خاطرم نمی رود این بود که بعد از انهدام سه دستگاه تانک دشمن بقیه تانک ها عقب نشینی کرده از دید خارج شده بودند و منطقه تا اندازه ای آرام شد و فقط تیراندازی توسط توپخانه اجرا می گردید. با دوربین منطقه را نگاه می کردم دیدم تانک عراقی از پشت تپه ای که خیلی نزدیک بود خارج شده و با آخرین سرعت از روی تپه دیگر بالا رفته عقب نشینی می کند. دیدم اگر به راننده موشک انداز بگویم خودرو را به داخل موضع بیاور شاید به این سرعت که من می خواستم نتواند و تانک از دید خارج شود. این بود که خودم پایین دویدم و نشستم پشت فرمان و آمدم موضع گرفتم، فورا پشت قبضه نشستم و شلیک کردم. در آخرین لحظه که تانک پشت تپه سرازیر می شد موشک به آن اصابت کرد و همزمان دود انفجار تانک مسافتی بین30 الى40 متر از هوا را گرفت

مجدداً بچه ها با دیدن این صحنه فریاد الله اكبر سر دادند. بالاخره آن روز به دستگاه تانک را منهدم کردم. راهی را که ما می آمدیم به وسیله لودر درست کردند و بقیه خودرو هاهم توانستند خودشان را به منطقه برسانند و خوشبختانه در آن حمله توانستیم مناطق حساسی را از دست دشمن خارج نموده و برای همیشه حفظ بکنیم.

روزهای بعد دشمن چندین بار پاتک کرد، اما هر بار چند دستگاه آنها را منهدم نمودم تا اینکه دشمن از دسترسی مجدد به آن منطقه مأیوس شد.

در رابطه با این عملیات و عملکرد اینجانب برای من تقاضای درجه افسری شد، ولی به علت نداشتن مدرک دیپلم با یک درجه بالاتر یعنی ستوانیار سومی موافقت شد.

منبع: تانک شکار رفیع(خاطرات سرهنگ جانباز رفیع غفاری)، جعفری، مجتبی،1395، انتشارات ایران سبز

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده