تیر خلاص(25)
احساس كردم كه وارد بيمارستان شديم. در يك لحظه روح از بدن من خارج شد و كمي بالاتر در امتداد بدن من قرار گرفت. ولي روحم با چيزي مثل نخ به بدنم بسته شده بود. اينجا ديگر جسم من چيزي را نميشنيد. صداي گلولهها و خمپارهها را روحم لمس ميكرد ولي ديگر ترسي نداشتم. در كنار من ده ها شهيد ومجروح حضور داشتند كه من آنها را با چشم روحم ميديدم. ولي احساسي نسبت به آنها نداشتم.صحنه عجيبي بود، روحم نظارهگر جسم غرق در خونم بود و من نميتوانستم كاري بكنم.احساس كردم كه وارد بيمارستان شديم. در يك لحظه روح از بدن من خارج شد و كمي بالاتر در امتداد بدن من قرار گرفت. ولي روحم با چيزي مثل نخ به بدنم بسته شده بود. اينجا ديگر جسم من چيزي را نميشنيد. صداي گلولهها و خمپارهها را روحم لمس ميكرد ولي ديگر ترسي نداشتم. در كنار من ده ها شهيد ومجروح حضور داشتند كه من آنها را با چشم روحم ميديدم. ولي احساسي نسبت به آنها نداشتم.صحنه عجيبي بود، روحم نظارهگر جسم غرق در خونم بود و من نميتوانستم كاري بكنم.

 

لياقت ديدار

يكي از رزمندگان1

روز اول فروردين1361 من به همراه خالقي و محمد حسن محمدي همراه با پرسنل خود، با يگاني از لشگر77  ارتش ادغام شديم . به ما مأموريت دادند كه در تپه سبز وارد عمل بشويم. هدف نهايي ما گرفتن سايت4و5 بود. اين هدف آن قدر مهم بود كه صدام اعلام كرده بود اگر نيروهاي ايراني سايت4و5 را بگيرند من كليد بصره را به آنها مي‌دهم.‌‌دليل صدام براي اين ياوه‌گويي‌ها دو مطلب بود. يكي اين‌كه ارتش عراق با بهره‌گيري از مدرنترين تكنولوژي انواع مين، موانع زميني را مسلح كرده بود. ديده‌بان‌هايش به منطقه اشراف داشتند و هر جنبنده‌اي را مورد هدف قرار مي‌دادند . دوم اينكه منافقين اطلاعات ارزشمندي از اين عمليات را در اختيار استخبارات عراق  قرار داده بودند و عراق از حمله  احتمالي ايران اطلاع كافي داشت.2

به  دنبال اين تصميم، به سوي منطقه حركت كرديم و در حال پياده شدن از خودرو‌ها بوديم كه عراقي‌ها از فاصله نزديك به ما حمله كردند.  در همين آغاز كار دو تن از پرسنل همراه ما را با گلوله مستقيم كلاشينكف به شهادت رساندند. ما بلافاصله جابه‌جا شديم تا از تير مستقيم دشمن در امان بمانيم. دقايقي بعد عراق شروع به پاتك سنگيني كرد وما آن شب را فقط دفاع كرديم ونگذاشتيم عراق پيشروي كند.

شب بعد مهدي واعظي به سراغ من آمد و اعلام كرد كه با گراي225 درجه به سمت سايت حركت كنيم. عراق شديداً منطقه را زير آتش گرفته بود و ما در همان گرا خود را به سختي به شيار رسانديم. دقايقي بعد تيربار عراقي شروع به آتش بار كرد و تعدادي از نيروهاي ما مثل برگ پاييزي برروي زمين ريختند. در حالي كه تلاش مي‌كردم انسجام بچه‌ها را حفظ كنم ناگهان صفير خمپاره 60 و پس از آن انفجار خمپاره در كمرم، سوزش عجيبي سراسر وجود مرا گرفت.3 من بي‌اختيار بلند شدم و با فرياد يا حسين به جلو رفتم و…..

درد شديدي طحال و سينه‌ مرا گرفته بود ودر اطراف خود تعدادي از بچه‌هارا كه شهيد شده بودند، مي ديدم و جريان خون در سر و صورت وبخشي از بدن خود را حس مي‌كردم. احساس مي‌كردم در حال غرق شدن  در درياي خروشاني هستم كه نمي توانم خود را از آن نجات دهم.  لحظاتي بعد خون جلوي چشمانم را گرفت و ديگر چيزي نمي ديدم. آروز داشتم  در آن لحظه امام زمان (عج)يا يكي از ائمه(ع) به بالينم بيايد، تا راحت‌تر جان بدهم .در حالي كه بي اختيار به گذشته ام فكر مي‌كردم، از هوش رفتم.

در يك لحظه احساس كردم مرا در روي زمين مي‌كشند و با حركت بدنم درد شديدي وجودم را فرا مي‌گيرد. توان حرف زدن نداشتم. در داخل دالاني بودم كه شهاب سنگ‌ها از بالاي آن عبور مي‌كردند. دكتري با لباس سفيد آغشته به خون بالاي سرم ‌آمد و شنيدم كه گفت:

اين حالش خراب است، او را به بيمارستان ببريد.

احساس كردم سوار يك ماشين شده‌ام . برادر پاسداري بالاي سرم بود و با حالت التماس گونه اي مي‌گفت، برادر اشهدت را بگو:  لا اله الا الله ، الله اكبر.

من حرف‌هاي او را مي شنيدم و اين ذكرها را در دل مي‌گفتم ولي بر زبانم جاري نمي‌شد و آن برادر از اين مسئله نگران بود. در دل مي‌گفتم خدا يكي است و شهادت مي‌دهم محمد(ص) رسول او و علي(ع) امام اول و وصي اوست. قيامت حق است اين‌ها را در دل مي‌گفتم ولي نمي‌توانستم به آن برادر پاسدار بفهمانم اشهدم را گفته‌ام . ماشين در حال حركت بود و به هر دست اندازي كه مي‌افتاد درد بدنم شديدتر مي‌شد و آن برادر پاسدار با دست به صورت من مي‌زد و مي‌گفت برادر اشهدت را بگو.

احساس كردم كه وارد بيمارستان شديم. در يك لحظه روح از بدن من خارج شد و كمي بالاتر در امتداد بدن من قرار گرفت. ولي روحم با چيزي مثل نخ به بدنم بسته شده بود. اينجا ديگر جسم من چيزي را نمي‌شنيد.  صداي گلوله‌ها و خمپاره‌ها را روحم لمس مي‌كرد ولي ديگر ترسي نداشتم. در كنار من ده ها شهيد ومجروح حضور داشتند كه من آنها را با چشم روحم مي‌ديدم. ولي احساسي نسبت به آنها نداشتم.صحنه عجيبي بود، روحم نظاره‌گر جسم غرق در خونم بود و من نمي‌توانستم كاري بكنم.

وقتي دكتر فعل و انفعالاتي در بدن من انجام داد، روحم دوباره به داخل جسمم برگشت. احساس مي‌كردم جسمم در تلاش باز پس گيري روحم است، ولي روحم سبكبال مي‌خواست به آسمان پرواز كند. لحظاتي بعد دوباره روحم از جسمم جدا شد. ولي باز با همان نخ فرضي به جسمم وصل بود. دكتر ديگري بالاي سرم آمد و گفت:

او شهيد شده است.

وقتي اين حرف دكتر را شنيدم، خيلي پريشان و ناراحت شدم. مي‌خواستم فرياد بزنم: دكتر تو اشتباه مي‌كني، من زنده هستم و از قرار معلوم فرياد هم مي‌زدم ولي دكتر نمي‌شنيد.

احساس مي‌كردم صفير صور اسرافيل تمام وجودم را گرفته است. ناگهان احساس وحشت كردم و در آن حالت با افسوس به خود گفتم:

تو چه آرزوهايي داشتي؟ چقدر از خدا آرزوي شهادت مي كردي؟ پس چرا در ميدان جنگ كشته نشدي. حديثي را كه روحاني مسجد هميشه مي‌گفت، به يادم آمد: او مي‌گفت:

روز قيامت شهدا پشت سر امام حسين(ع) وارد بهشت مي‌شوند. آن هم با همان لباس رزم.

من احساس مي‌كردم كه مي‌خواهند مرا كفن كنند و چون از بچگي از كفن مي‌ترسيدم از اين مسئله سخت ناراحت بودم. دقايقي بعد مرا از آن محل خارج كرده و در كنار شهدا قرار دادند. اين را چشم روحم مي‌ديد ولي جسمم ساكت و آرام غنوده بود.

در اين لحظه دكتري _در سن حدود60 سال_ به آن محل آمد. احساس كردم گواهي فوت صادر مي‌كند. هنوز به من نرسيده بود كه روحم را به داخل بدنم بردم و با رسيدن دكتر به بالاي سرم و كنار كشيدن ملحفه‌ام كه پر از خون بود انگشت‌هاي دست و پايم را حركت دادم. دكتر متوجه اين حركت من شد و گفت:

او زنده است.

در آن لحظه باآن‌كه تمام بدنم درد مي‌كرد ولي احساس راحتي كردم. پرستارها به دور من جمع شدند. بلافاصله آمپول و سرم به من تزريق شد. پرستارها به سرعت كار مي‌كردند و از اين‌كه من زنده مانده بودم احساس خوشحالي مي‌كردند و خوشحالي خود را در سرعت عملي كه داشتند نشان  مي‌دادند.

كمي حالم بهتر شده بود. دكتر به بالاي سرم آمد و گفت:

لطف خدا شامل حال توبود كه تو زنده ماندي.

من نمي‌توانستم جوابي بدهم. اسمم را پرسيد. باز هم قادر به تكلم نبودم. دوباره دستورات جديدي صادر كرد و مداواي من ادامه يافت.

نمي‌دانم چه مدت در اين حال بودم. ولي روز به روز حال من روبه بهبودي مي‌رفت. ديگر زخم‌هاي بدن و لوله هايي را كه به داخل شكمم وصل شده بود احساس مي‌كردم و درد تمام بدنم را فرا گرفته بود.

وقتي به خود آمدم يكي از پرستارها گفت كه18 روز در حالت اغما بودي . يك روز پدرم با محسن شريف -بعدها شهيد شد- به ملاقاتم آمدند.4

دنده‌هايم به شدت درد داشتند . وقتي حرف مي‌زدم يا تكان مي‌خوردم يا لبخند و گريه داشتم، دنده‌ هايم به شدت درد مي‌گرفت.

ديگر حساب مداواي خود را داشتم. شانزده بار تحت عمل جراحي قرار گرفتم و عمل‌هاي جراحي سنگيني روي من انجام مي‌شد. من ديگر از مرز شهادت برگشته بودم و از اينكه به زيارت آقا امام زمان(عج) نايل نشده بودم، بسيار  اندوهگين بودم. ولي از اين كه پهلويم شكسته بود و چندين ماه با عصا راه مي‌رفتم، اين گونه به خود تسلي مي‌دادم كه لا اقل بخشي از درد پهلوي حضرت فاطمه زهرا (س) را عملاً حس كردم و هر وقت ازين نقطه احساس درد مي‌كردم ذكر حضرت فاطمه(س) را مي‌گفتم.

در ايامي كه در بيمارستان بودم، محسن همكلاسي‌ام به ملاقاتم آمد او در لحظه زخمي شدن در كنار من بود.او مي‌گفت:

وقتي خمپاره در نزديكي تو به زمين خورد تو با صداي بلند يا حسين گفتي. از زمين بلند شدي و هنوز گامي برنداشته بودي با صورت به زمين افتادي. تمام بدنت غرقه در خون بود. نفست قطع و وصل مي‌شد. ما براي اين‌كه تير نخوريم و تو را از آتش دشمن دوركنيم، بند حمايلت را گرفتيم و تو را كشان كشان به بيرون برديم. گلوله‌اي به سينه ات خورده بود اما قرآني كه در جيب داشتي مانع از نفوذ گلوله به قلبت شده بود .پس از آن، دست در جيب كرده آن قران و يك شيشه عطر گل محمدي و يك مهر امام حسين را به من داد و گفت:

وقتي تو مجروح شدي آن را به رسم امانت برداشتم و الان رد امانت مي‌كنم.

من عطر و مهرو قرآن را از او گرفتم و خطاب به او گفتم:

وصيت مي‌كنم هر وقت از دنيا رفتم اين اقلام را در كفنم قرار دهيد. شايد به بركت اينها در ايامي كه فرصت دارم بتوانم كاري بكنم كه لياقت ديدار امام زمان (عج)رادر لحظه مرگ پيدا كنم.

پانوشته:

1. در ايام عيد سال1385‌ كه افتخار راوي گري جنگ در پادگان دژ خرمشهر را داشتم، يكي از مهمانان به سراغ من آمد و پس از سلام و احوالپرسي اعلام كرد يكي از كتاب‌هاي مرا از نمايشگاه كتاب خريداري كرده است. او ضمن تقدير و تشكر از زحمات بنده خاطره اي از يكي از رزمندگان را برايم تعريف كرد و در انتهاي يك صفحه كپي روزنامه‌اي كه نام آن مشخص نبود به من داد و از من خواست اين خاطره را در كتاب‌ها‌يم بنويسم. بنده هم ضمن تشكر از ايشان و صاحب اصلي خاطره كه متأسفانه اسمش معلوم نيست تركيبي از متن روزنامه‌ و گفته‌هاي آن دوست گرامي را تقديم مي‌كنم.‌

2.عراق با استفاده از منافقين در اين عمليات به داخل ستاد نيروي زميني رخنه كرده و طي اين عمليات گسترده تروريستي تعدادي از مسئولان را به شهادت رسانيد. بنگريد به خاطرات سرهنگ حسين خرسندي در همين كتاب

3.به روايت ابوالقاسم شيرازي600 تركش به بدنم اصابت كرد.

4.بعد‌ها فهميدم كه همان روز برادر محسن شريف به شهادت رسيده است ولي محسن از شهادت برادرش به من چيزي نگفت.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده