خرمشهر تا ابوغریب(4)
دكترهاي آنجا خيلي ناراحت شدند. گفتند بابا اين دكتر است چرا با او اين كار را كرديد و به اين وضع درآورديد؟ در آن مدت - يعني حدود چهار ماه- ريش ها را نتراشيده بودم و ناخن هاي دست ها و پاهايم بلند شده بود و بدنم پر از شپش بود. دست هايم هم كج شده بود. دكتر عراقي گفت، اين چشم عفونت كرده و بايد سريع به اتاق عمل برود. چشم مرا دوباره عمل كردند و پس از آن دارو داد كه تا ده روز مرا از زندان به بيمارستان مي بردند و تحت نظر بودم، ضمناً تعدادي از تركش ها را هم در آورد.

 

بعد از چهار سال ما را به اردوگاه انبار آوردند. شش سال هم آنجا بوديم كه جمعاً10 سال در اسارت بوديم. در اردوگاه انبار، من در بهداري آن جا كار مي كردم. براي ايرانيها كارهاي آزمايشات و اينها را من انجام مي دادم، هم براي عراقي ها و هم براي ايراني ها، كه صبح من را مي بردند و شب دوباره به زندان بر مي گرداندند. در اين اردوگاه من و آقاي دكتر پاك نژاد و آقاي دكتر خالقي كه آنها شخصي بودند و قبل از من دستگير شده بودند با هم بوديم كه همين برنامه ها را با اينها هم داشتيم.

هم زنداني‌ها

سئوال: در آن چهار سال كه شما در زندان بوديد و در بند  زندان عراق آيا كسي در خاطرتان هست؟

من22 ماه در الرشيد(ابو غريب) بودم كه چهار ماه آن را انفرادي و17-18 ماه آن را دسته جمعي و مشترك در زندان بودم. در آنجا با تعدادي از آقايان ايراني آشنا شديم كه چند تا از مهندس هاي شركت نفت بودند كه اين افراد شخصي بودند و اسير شده بودند. از دكتر ها آقاي پاك نژاد و آقاي دكتر خالقي و آقاي مهندس تندگويان كه آنها هم در كنار من در زندان الرشيد بودند و آقاي يحيوي و آقاي مهندس بوشهري كه اين افراد هر كدام در اطاق هاي جداگانه بودند و من آنها را نمي ديدم.

آن‌جا شرايط خاص خودش را داشت مثلاً من در آن چهار ماه كه در سلول انفرادي بودم، اصلاً رنگ آفتاب را نديدم و توضيحش را قبلاً دادم.  براي چشمم يك قطره اي داده بودند كه شبها مي آمدند در را باز مي كردند مرا بيرون مي بردند. وقتي قطره چشم را در چشمم مي ريختند، دوباره مرا به سلول انفرادي باز مي گرداندند، يعني قطره را در اختيار من نمي گذاشتند.

دكتر عراقي خيلي دلش سوخت

سئوال: اگر مشكلي پيش مي آمد تا بهداري مي بردند؟

در انفرادي يك شب هوا خيلي سرد بود. يك پتو به من دادند كه آغشته به خاك و خون بود. من هم چشمم تار مي ديد پتو را رويم انداختم. چون حدود اسفند ماه بود و هوا سرد شده بود، چشمم عفونت كرد. تا صبح چشم درد شديد داشتم به‌طوري كه از درد دور اطاق مي چرخيدم. هر چه در زدم كسي در را باز نكرد. صبح يك نفر آمد در را باز كرد تا چشم من را ديد از ترس عقب رفت و بعد از آن دكتري آوردند و من را فوري به بيمارستان بغداد اعزام كردند. رفتيم آنجا و آن آقاي دكتر فهميد من يك دكتر ايراني هستم، خيلي دلش سوخت. آن دكتر عراقي يك سرلشگر بود. آنجا هم همينطور شپش از بدن ما بالا و پائين مي رفت و آن اتاق پر از شپش بود

دكترهاي آنجا خيلي ناراحت شدند. گفتند بابا اين دكتر است چرا با او اين كار را كرديد و به اين وضع درآورديد؟ در آن مدت – يعني حدود چهار ماه- ريش ها را نتراشيده بودم و ناخن هاي دست ها و پاهايم بلند شده بود و بدنم پر از شپش بود. دست هايم هم كج شده بود. دكتر عراقي گفت، اين چشم عفونت كرده و بايد سريع به اتاق عمل برود. چشم مرا دوباره عمل كردند و پس از آن دارو داد كه تا ده روز مرا از زندان به بيمارستان مي بردند و تحت نظر بودم، ضمناً تعدادي از تركش ها را هم در آورد. او هم معتقد بود كه همان پتوي خاكي و خون آلود چشم مرا عفوني كرده است.

من را دوباره به زندان فرستادند كه ديگر از آن پتو استفاده نكردم و الحمدالله با رعايت مسائل درماني چشم من خوب شد. معمولاً براي بازجويي شب ها حدود ساعت1100 مي آمدند. يعني در اين مدت چهار ماه خواب به معناي واقعي نداشتيم زيرا دائماً در حالت اضطراب و استرس بوديم. پشت در اتاق من دائماً زد و خورد بود يعني افراد را مي زدند. سر و صداي عجيبي مي آمد. مثلاً پشت در مي آمدند و به پيت هاي خالي مي زدند كه آدم اگر يك لحظه هم خوابش مي برد با هول مي پريد و قلبم داشت از شدت ضربان از سينه ام در مي آمد.

منبع: خرمشهر تا ابوغریب (خاطرات دريادار2 دكتر هادي عظيمي راد)، عظیمی راد، هادی،1389، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده