تیر خلاص(24)
به سوي شهادت سرهنگ پيرحياتي1 تنها چيزي كه يادم مي آيد اين است كه صداي غرش هواپيما و به دنبال آن صداي انفجار مهيبي را شنيدم ولحظهاي نور خيره كنندهاي در جلوي چشمانم ظاهرشد. گاهي چشم باز ميكردم و احساس ميكردم صداي آژير آمبولانسي در فضا جريان دارد و گاهي نيز از بالاو پايين شدن محلي كه در آن بودم حس ميكردم كه درداخل آمبولانس هستم و آمبولانس باسرعت در حال حركت است.

 

يك بار چشم باز كردم و ديدم چند پرستار و دكتر بالاي سر من هستند و سرمي به دستم وصل بود. نمي‌توانستم حرف بزنم ولي اين را شنيدم كه بايد به تهران اعزام بشوم.

احساس كردم در خواب عميقي فرو رفته ام. يادم مي‌آمد درسال1352 نيز وقتي مريض شدم چنين خوابي داشتم.امروزمثل همان سال1352 بدنم دو قسمت شده بود يك قسمت آن در بالاي سقف بود -روح- و يك قسمت آن -‌جسم- برروي تخت بسته شده بود.

اولش همانگونه كه طاق باز روي تخت خوابيده بودم از جاي خود بلند شده و به صورت عمودي تا سقف رفتم.وقتي به بالا رسيدم احساس كردم از قسمت بالاي من -از طرف ناف- طنابي به قسمت پاييني من-‌‌‌‌جسم- بر روي تخت بسته شده است. نگاهي به اتاق كردم خدايا اين همان اتاقي بود كه در سال1352 در آن بستري بودم. آنجا بيمارستان502 ارتش بود. خيلي راحت به ياد مي‌آوردم كه من ساعاتي‌‌‌‌‌ قبل در پادگان هوانيروز مسجد سليمان بودم و هواپيما‌هاي عراقي ما را بمباران كردند. امروز مثل سال1352 در اتاق من به جز من 4 نفرديگر بستري بودند منتهي مريض‌هاي سال1352 از نوع ديگر بودند ومريض‌هاي الان همه مجروح‌هاي جنگي و همه لت و پار بودند. اينجا من هم لت و پار بودم و قسمت جسم من پر از زخم و تركش و خون بود. امروز دور مرا دكتر‌ها و پزشكيار‌ها و پرستار‌ها گرفته بودند. در سال1352 دور بر مرا دكتر‌‌‌ها گرفته بودند و قسمت بالائي من آنها را تماشا مي‌كرد. امروز هم مثل سال1352 چندين سرم و خون به (من ) پاييني (جسم) وصل شده بود.

دكتر‌‌‌ها صحبت مي‌كردند و من حرف‌‌هاي آنها را مي‌شنيدم ولي نمي‌توانستم به آنها جواب دهم.امروز هم مثل سال 1352 همه اطرافيان من نگران بودند وعده اي دعا مي‌كردند. من فقط تماشا مي‌كردم. با چشم خود ديدم كه اين بار هم يك نفر نبض مرا گرفت ولي  قسمت پاييني -جسم- من بي اختيار حركت مي كرد -‌‌‌‌تشنج داشتم- . دو نفر در اتاق قدم مي زدند مثل سال1352. تمام اين صحنه‌ها را از بالا  مي‌ديدم ولي نمي‌توانستم حرفي بزنم. تنها ارتباط من با پايين، همان رشته نخ مانندي بود كه بين ناف مِن بالا و منِ پاييني قرار داشت. احساس مي كردم اگر نخ پاره بشود مي‌توانم به كهكشان‌ها بروم  گاهي افرادي كه در اتاق تردد داشتند از وسط نخ باريك رد مي‌شد ولي پاره نمي‌شد. هر چه مي‌خواستم به پايين بيايم نمي‌شد. درست مثل سال1352.

در آن سال كتيبه اي بود كه نمي‌گذاشت من از اتاق خارج شوم و امروز سقف مانع گريز من به سوي كهكشان‌ها بود. خيلي زور زدم كه سقف را تكان بدهم ولي نشد. تصميم گرفتم پايين بيايم، ديدم نمي‌توانم. من در پايين به تخت بسته شده بودم. يكي از افرادي كه در اتاق بود نگاهي به من كرد وگفت:- دكتر آمد-‌.‌مثل سال1352. به دنبال آن، دكتري كه ريش كوتاهي داشت وارد شد. در سال1352 خودم يك سرلشگر را ديدم كه وارد اتاق شده بود. آن سرلشگر با لباس غير پزشكي بود ولي اين‌دكتر گوشي به گردن و لباس سفيد بر تن داشت. در سال1352 آن دكتر سرلشگر جسم مرا از تخت بلند كرد و جسم مرا به حالت نشسته درآورد و چشمانم و پلك‌هايم را معاينه كرد و دو تا كشيده به صورت من زد. منِ پايين احساس درد نكردم وهمان دكتر كشيده محكمتري به گوش من زد و من احساس درد در آن ضربه  كردم. وقتي آن دكتر سرلشگر كشيده سوم را به من زد بي اختيار از بالا به پايين آمدم و وارد من پاييني شدم.  يكي از پرستارها فرياد زد: دكتر به هوش آمد. ولي من بالاي امروز در تلاش بودم كه از سقف رهاشده و به آسمان پرواز كنم.

 در سال1352 دكتر ازمن سوالاتي ‌كرد ولي نمي دانم جوابش را دادم يا نه. امروز دكتر سوالي نمي‌كند. گاهي چيزي به سرم اضافه مي‌كند و حتي يك بار هم به من آمپول زدند. اين بار از آمپولي كه هميشه مي‌ترسيدم، اصلاً احساس درد نكردم. ولي در سال1352 وقتي سرنگ بزرگ را وارد نخاعم كردند احساس درد كردم. امروز فكر مي‌كردم كه تمام كسري خواب‌هايم را جبران مي‌كنم . دلم مي‌خواست به كهكشان‌ها بروم ولي از طرفي آن نخ باريك مانع مي‌شد و از طرفي سقف اتاق نمي‌گذاشت‌.

در سال1352 اصلاً به كسي فكر نمي‌كردم ولي اين‌جا در اين روز زن وبچه‌ها‌يم از جلو چشمانم رژه مي‌رفتند. ماشين وخانه‌ام را مي‌ديدم.هر چه دوست داشتم وهر چه دوست نداشتم در جلوي چشمم رژه مي‌رفت‌. احساس مي‌كردم كه علاقه‌اي به هيج كدام ندارم و مي‌خواهم به كهكشان بروم.

 امروز دكتر اشاره كرد و دوتا اتو آوردند و به سينه‌ام چسباندند و ناگهان مِن بالا مثل يك تكه سنگ داخل مِن پاييني -‌جسم-فرورفتم. يكي از پرستارهافرياد زد، به هوش آمد. همه آنهايي كه دور و ور تخت من بودند خوشحال شدند . يكي هم گفت خدا را شكر. دكتر دستور دارويي دادو رفت من از اين‌كه كهكشان‌ها را از دست داده بودم، ناراحت بودم. ولي مِن پاييني ديگر حركت مي‌كرد. دقايقي بعد دوباره به من خون تزريق كردند. باز هم آمپول زدند. دوباره خوابم برد خواب شيريني بود. وقتي چشمم را باز كردم پرسيدم :

من كجا هستم.

پرستار گفت:

 شما در بيمارستان502 هستيد، شما را از جبهه آوردند.

يادم آمد درپادگان مسجد سليمان هوانيروز بودم. بمباران شد و مرا سوار آمبولانس كردند و آوردند به اهواز از آنجا به تهران. در سال1352 هم مرا از پادگان لشكرك به اينجا آورده بودند. درست همين اتاق.

 آن روز به خاطر مانور نظامي و فضاي تمرينات ارتش، در فضاي سرد لشكرك مننژيت گرفته بودم و امروز در موضع مقدس مجروح جنگي قرار دارم. ديروز جزو نيروهاي ارتش قبل از انقلاب بودم و امروز مجروح دين وميهن. ديروز يك نظامي وابسته به قدرت‌هاي بزرگ خصوصاً امريكا بودم و امروز در ارتش مستقل ومقتدر  ايران و به هيچ كدام از ابر قدرت‌ها باج نمي دهيم.

 آن روز وقتي به هوش آمدم پرستار گفت كه براي زنده كردن تو دكتر را از كازينو آب علي به اينجا كشانديم و امروز گفت: دكتر قبل از اينكه به بالين تو بيايد وضو گرفت. آن روز از بيمارستان501 و503به بيمارستان 502رسيدم و امروز از مسجد سليمان و اهواز به بيمارستان502 رسيدم.

 آن روز مجرد بودم و امروز مسئوليت خانوادهاي را بر دوش مي‌كشم. آن‌روز دكتر سر لشگر مرخصي خود را رها كرد و براي نجات من به آنجا آمد و امروز دكتر از يك مجلس مذهبي به اينجا آمده است.

آن روز براي خشك كردن چركهاي من پنادر مي زدند و امروز مسكن‌هاي مي‌زنند. آن‌روز يك آمپول زرد رنگ زدند و امروز هم آمپول همان رنگ را داشت. آن روز پرستارها دلسوزي مي‌كردند و امروز هم همان گونه دل مي‌سوزانند.

در هر دو صورت هر دو تيم براي نجات من تلاش كردند.

پس از مدتي دوباره خوابم برد. وقتي بيدار شدم كمي حالم بهتر شده بود با پرستارهاصحبت مي‌كردم و به آنها مي‌گفتم تمام حركات شما را از بالا مي‌ديدم ولي آنها باور نمي‌كردند، مثل سال1352. در ان سال من با پرستارها جدل مي‌كردم و اصرار داشتم كه حرفم را ثابت كنم ولي امروز اصرار ندارم كه آنها حرف‌هاي مرا بپذيرند. امروز با آن روز براي من يك فرق داشت .

آن روز به سوي مرگ مي‌رفتم و امروز به سوي شهادت. آن روز پس از مرخصي از بيمارستان استراحت دوماهه داشتم و امروز سعي مي‌كنم هر چه زودتر خوب شوم و به جبهه برگردم.

امروز به اين نتيجه رسيده‌ام كه درهردو حادثه من ابزاري بودم براي آزمايش. دو پزشك در دو زمان مختلف و به اين نتيجه رسيدم كه براي سلامتي من تلاش مي‌كردند و در مسئوليت خود كوتاهي نكردند. از حاصل گرفتاري‌هاي ديروز و امروز به اين نتيجه  رسيدم كه از هر دلي براي خدا راهي است.

به چشم خدا گبر و موبد يكي است         مسلمان و ماني و زاهد يكي است

به هر سو كه خواهي برو سوي او              خداي كليسا و مسجد يكي است

وافي

پانوشته:

1- سرهنگ پیر حیاتی از همافران و پرسنل فنی هوانیروز بودند واینک بازنشسته شده اند.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده