نبرد دلیران و شیران ایران زمین(6)
از برازجان که گذشتیم، در میان راه، پاسداران و مأمورین کمیته انقلاب اسلامی کلیه خودروهای عبوری را کنترل مینمودند. به من و سروان نیکخواه که رسیدند، در بازرسیهایشان خیلی دقت میکردند و سؤالات زیادی مینمودند از جمله اینکه: «از کجا میآیید؟ کجا خدمت میکنید؟ این وقت روز اینجا چه کاری دارید؟ و...» ما ابتدا متوجه نشدیم که چرا این کارها را میکنند؟ چند روز بعد متوجه شدیم طرحی به نام کودتای «نقاب» مشهور به «نوژه» در ارتش کشف و قبل از اجرا خنثی شده و تعدادی از پرسنل لشکر92 خوزستان هم دستگیر گردیدهاند؛ لذا این بازرسیها برای یافتن پرسنل فراری این طرح بیسرانجام بوده است.

در اینجا باید یادآور شوم در مرکز زرهی و تیپ37 که به صورت صوری، یک تیپ مستقل، اما رسماً در پشتیبانی آموزشی مرکز زرهی بود، دو افسر به نام صارمی بودند که یکی مجید صارمی اهل بیجار کردستان بود و سوابق قبل از انقلاب وی را در گردان283 سوارزرهی لشکر92 خوزستان شرح داده‌ام و پس از اتمام دوره عالی، او در مرکز زرهی مانده و فرمانده گروهان قرارگاه مرکز زرهی شد و با شروع جنگ تحمیلی به عنوان فرمانده گروه رزمی38 به غرب اهواز اعزام و بالأخره در آذر سال1359 که یگان‌های پراکنده تیپ37 زرهی مجدداً متمرکز شدند، فرمانده تیپ37 زرهی شد و تا بعد از عملیات بیت‌المقدس در این سمت بود و بعد به لشکر زاهدان منتقل شد و رئیس ستاد آن لشکر بود و در نهایت بازنشسته گردید.

پرویز صارمی اهل شیراز بود. از سال 1351 تا اوایل جنگ تحمیلی در تیپ37 زرهی در سمت فرمانده دسته و گروهان تانک بوده و هنگامی که گردان238 به تانک‌هایی چون مائو مجهز گردید، به عنوان فرمانده گردان یادشده همراه همان یگان به لشکر92 منتقل گردید و مدتی فرمانده تیپ1 لشکر شد و پس از قطعنامه 598، به عنوان فرمانده دانشکده زرهی به شیراز منتقل و بالأخره با سمت جانشین مرکز زرهی بازنشسته شد و چند سال بعد در شیراز درگذشت. روانش شاد و یادش گرامی باد.

بالأخره روز 18 تیرماه 1359به همراه سروان محمدرضا نیکخواه عشقی از دوسلک به سه‌راه دهلران و سپس به اهواز آمدیم. تا اینجای کار هیچ مشکلی نبود. از میدان چهارشیر اهواز که می‌خواستیم به شیراز بیاییم، هیچ وسیله‌ای وجود نداشت که ما دو نفر را از اهواز به شیراز یا شهرهای بین راه بیاورد، تا اینکه یک دستگاه سواری پیکان که عازم بوشهر بود، موافقت نمود ما را تا برازجان آورده و بعد از آن، وسیله نقلیه خود را تعویض نموده و به شیراز برویم.

از برازجان که گذشتیم، در میان راه، پاسداران و مأمورین کمیته انقلاب اسلامی کلیه خودروهای عبوری را کنترل می‌نمودند. به من و سروان نیکخواه که رسیدند، در بازرسی‌هایشان خیلی دقت می‌کردند و سؤالات زیادی می‌نمودند از جمله اینکه: «از کجا می‌آیید؟ کجا خدمت می‌کنید؟ این وقت روز اینجا چه کاری دارید؟ و…» ما ابتدا متوجه نشدیم که چرا این کارها را می‌کنند؟ چند روز بعد متوجه شدیم طرحی به نام کودتای «نقاب» مشهور به «نوژه» در ارتش کشف و قبل از اجرا خنثی شده و تعدادی از پرسنل لشکر92 خوزستان هم دستگیر گردیده‌اند؛ لذا این بازرسی‌ها برای یافتن پرسنل فراری این طرح بی‌سرانجام بوده است.

در شهریورماه 59، برخوردهای مرزی دو کشور زیاد شد و پروازهای نیروی هوایی عراق فزونی چشمگیری یافت و فعالیت‌های جاده‌سازی نیروی هوایی کاملاً محسوس بود. در بعضی نقاط مرزی، توپخانه عراق علیه هدف‌هایی در داخل خاک کشور ایران آتش می‌نمود و وجود گلوله‌های دودانگیز دلیل بر جلو آوردن توپخانه و ثبت تیر بر روی هدف‌های آتی بود و این عمل چنین معنی می‌داد که حمله دشمن قریب‌الوقوع است.

در دهه دوم شهریورماه 59، افزایش تیراندازی‌ها، توسعه امور مهندسی، حرکت گردان‌های تانک و توپخانه در داخل خاک عراق با آرایش رزمی، تردد خودروهای نظامی و پرواز هواپیماهای نیروی هوایی، تماماً بیانگر وخامت اوضاع بود. در مناطق غرب کشور، از تاریخ 14/6/59، بین نیروهای ایرانی و عراقی در منطقه نفت‌شهر، ارتفاعات زینل‌کش و مرز خسروی درگیری‌های پراکنده آغاز و تلفاتی به دو طرف، به ویژه مردم بی‌دفاع و غیرنظامی منطقه نفت‌شهر و تأسیسات نفتی آن وارد شد. در چنین شرایطی، ژاندارمری کل کشور بر اساس گزارش‌های دریافتی از پاسگاه‌های مرزی و نواحی مختلف ژاندارمری، به ستاد مشترک اعلام نمود که تهاجم عراق به ایران قطعی می‌باشد و پیشنهاد نمود نیروهای ارتش جهت آمادگی پدافندی در مرز مستقر شوند.

در 19/6/59، لشکر92 زرهی بر اساس گزارش‌های دریافتی، حمله عراق به خوزستان  را قطعی دانست؛ بنابراین، به یگان‌های خود دستور آماده‌باش کامل صادر کرد. در آن زمان، سرهنگ زمانفر، فرماندهی تیپ37 زرهی، در منطقه حضور داشت و پاسگاه فرماندهی وی در ساختمان و تأسیسات سایت5 تشکیل شده بود. فرماندهی گروه رزمـی37 زرهی را هم سرگرد زرهی غفار رامین و معاونت وی را سروان توپخانـه حسین حاتمی که هم‌زمان وظایف رکن سوم گروه را انجام می‌داد، به عهده داشتند و پاسگاه فرماندهی خود را در ارتفاعات و مواضع دوسلک برقرار کرده بودند.

سازمان گروه رزمی37 زرهی تشکیل شده بود از:

– یک گروهان مختلط تانک ام60 و ام 47 به فرماندهی سروان پرویز صارمی.

– یک گروهان تانک چیفتن به فرماندهی سروان منصور یزدان‌پرست.

– یک گروهان سربازبر به فرماندهی سروان کرامت فلاحت‌پیشه.

– یک گروهان پیاده از گردان191 مرکز پیاده به فرماندهی ستوان یارمحمودی مأمور به تیپ37 زرهی. 

– یک گروهان ارکان.

در نوار مرزی جنوب، اولین درگیری در تاریخ 22/6/1359 صورت گرفت و درگیری‌ها ابتدا به صورت ایذائی و آزمایشی، با سلاح انفرادی بود که بعداً به خمپاره تبدیل شد.

در ساعت 1840 روز 25شهریور 1359، در منطقه عمومی پاسگاه‌های سمیده، فکه، دویرج، صفریه، رشیدیه و طاووسیه که منطقه عملیات گروه رزمی37 بود، درگیری شدت یافت و در ساعت 2050 همان روز، پاسگاه‌های رشیدیه، دویرج و طاووسیه مورد تهاجم نیروهای زرهی عراق قرار گرفته و از تاریخ 26/6/1359، طرفین با سلاح‌های سنگین به یکدیگر اجرای آتش نمودند. در پایان همان روز، صدام حسین قرارداد1975 الجزایر را به طور یک طرفه لغو نمود و به پاسگاه‌های صدام و فکه و دویرج عراق و همچنین به کارخانجات سیمان فکه در آن کشور آسیب‌های فراوان وارد شد و در اثر آتش نیروهای گروه رزمی37 زرهی، تعدادی از خودروهای راه‌سازی عراق منهدم گردید. 

سرانجام در ساعت 1900 روز 26شهریور 1359، ژاندارمری اعلام داشت که پاسگاه‌های رشیدیـه، طاووسیه و صفریـه سقوط نموده و به دست نیروهای متجاوز عراقی افتاده است. با این گزارش، فرمانده گروه رزمی37 زرهی شخصاً با گروه‌های کمکی به سمت پاسگاه‌های مزبور حرکت کرده و در ساعت2200 همان روز، پاسگاه‌های یادشده مجدداً به تصرف نیروهای ایرانی درآمد. در آن روز، دشمن تلاش زیادی نمود تا ارتفاعات مشرف به پاسگاه فکه را به تصرف خود درآورد، ولی پشتیبانی هوایی ارتش ایران که نسبت به روزهای قبل افزایش یافته بود، مانع از این عمل گردید.

صدام حسین، رئیس جمهور عراق، در شب مورخه 26 شهریور1359 ضمن  یک سخنرانی، با اعلام نکات زیر در رادیو تلویزیون عراق، در واقع به ایران اعلام جنگ نمود:

1- قرارداد 1975 الجزایر مردود است.

2- کلیه آب‌راه شط‌العرب (اروندرود) جزء آب‌های عراق است.

3- آنچه که برابر قرارداد 1975 الجزایر بایستی به ایران واگذار شود، نخواهیم داد و آنچه را که بایستی می‌گرفتیم، به زور خواهیم گرفت.

در روز 27شهریور1359، در حالی که تبادل آتش طرفین در پاسگاه‌های سمیده و سوبله ادامه داشت، گروه رزمی37 زرهی مسئولیت پاسگاه‌های مرزی مستقر در منطقه عمومی فکه را عهده‌دار شد.

در روز 28شهریورماه1359، فعالیت و جابجایی نیروهای عراقی در داخل خاک عراق علنی‌تر شد و گویا نیروهای عراقی دیگر هیچ نیازی به مخفی نگاه داشتن فعالیت‌های خود نداشتند.

این‌طور به نظر می‌رسید که عراقی‌ها با عملیات روزهای قبل، شناسایی‌های اولیه خود را تکمیل نموده و اطلاعات لازم را از وضعیت و موقعیت استقرار نیروهای ایـرانی بـه دست آورده و دقیقاً به نقاط ضعف مقابل، به ویژه نبود سیستم اطلاعاتی کارآمد، باخبر شده بودند و به همین دلیل بود که به طور علنی فعالیت نموده و به هیچ وجه، رعایت اختفاء و پوشش را که اساسی‌ترین امر حفاظتی است، به عمل نمی‌آوردند.

نهایتاً در روز 29شهریورماه 1359، یگان‌های توپخانه و تانک دو طرف متخاصم وارد عمل شدند و در روزهای 29 و 30شهریورماه 59، پاسگاه‌های فکه و سوبله و دویرج، متناوباً زیر آتش شدید توپخانه عراق قرار گرفت.

سرانجام روز 31 شهریورماه 1359 فرا رسید؛ روزی که برخلاف همه موازین و قوانین بین‌الملل و روابط حسن همجواری، در ساعت 1400، با حمله هوایی سراسری ارتش عراق به خاک میهن عزیز  و بمباران فرودگاه مهرآباد و چندین شهر دیگر، از جمله دزفول، همدان، تبریز، شیراز و… مسئولان کشور عراق عملاً این جنگ خانمان‌سوز و نابرابر اعلام‌نشده را بر ما تحمیل کردند.

هم‌زمان با شروع عملیات گروه رزمی37، از طریق نیروی زمینی سرهنگ زمانفر به عنوان فرمانده تیپ لشکر16 قزوین منتقل و سرهنگ2 زرهی حبیب کوثر که تا آن زمان بـه عنوان معاون وی انجام وظیفه می‌نمود، بـه فرماندهـی تیپ37 زرهی منصوب گردید. نامبرده در آن تاریخ به عنوان سرپرست باقی‌مانده تیپ درشیراز هماهنگی‌های لازم را انجام می‌داد. با شروع علنی جنگ، در شیراز به کلیه یگان‌ها آماده باش داده و پرسنل جان برکف خود را به یگان‌ها معرفی نموده و آماده اعزام به منطقه عملیات شدند.

همان‌طور که قبلاً بیان شد، تیپ37 زرهی در اصل یگانی بود که جهت پشتیبانی آموزشی دانشکده زرهی به وجود آمده بود و به صورت صددرصد یگان رزمی محسوب نمی‌شد؛ لذا برای اینکه در کار آموزش دانشکده و مرکز زرهی وقفه‌ای حاصل نگردد، تعدادی را در مرکز زرهی نگاه می‌داشتند و تعدادی را به جبهه‌ها اعزام می‌کردند. روی همین اصل، تعدادی پرسنل به استعداد همان گروه رزمی37، که قبلاً ذکر آن به میان رفت، تعیین و در روز سوم مهر 1359 به منطقه عملیات روانه شدند.

فرماندهی گروه رزمی تشکیل شده جدید به عهده سرگرد زرهی رحیم فخیم اسدزاده، رئیس رکن3 سروان غلامرضا توکلی، فرمانده گروهان مختلط تانک ام60 و ام47 من (نویسنده)، فرمانده گروهان چیفتن هم ستوان‌یکم رجبعلی‌زاده بود و فرمانده گروهان ارکان ستوان‌یکم صغیر بود. این گروه در ساعت 7 صبح روز سوم مهر 59، پس از بدرقه فرماندهـی مرکز زرهـی و رؤسای ارکان، فرماندهی حفاظت و اطلاعات و رئیس عقیدتی سیاسی مرکز زرهی، با چند دستگاه اتوبوس به فرودگاه شیراز گسیل شدند تا با هواپیماهای سی130 به پایگاه دزفول و از آنجا به منطقه عمومی فکه اعزام گردند.

خانواده پرسنل اعزامی به همراه جمعی از مردم شیراز، جهت مشایعت رزمندگان اعزامی در جلو درب اصلی مرکز زرهی اجتماع کرده و شعارهای ملی مذهبی می‌دادند و دسته موزیک در حال نواختن مارش نظامی و سرودهای انقلابی بود. پرسنلی که به فرماندهی من در اتوبوس اول قرار داشتند با هیجان و شور فراوان مشغول خواندن سرود ملی «ای ایران» بودند. مردم شیراز در سراسر مسیر، از مرکز زرهی تا فرودگاه شیراز با دیدن این اتوبوس‌ها و شنیدن این سرود به وجد آمده و برای فرزندان، پدران و همسران شجاع جان بر کف خود ابراز احساسات نموده و شاخه‌های گل و نقل و شیرینی به طرف آنها پرتاب می‌نمودند.

در فرودگاه شیراز، در قسمت پایگاه هوایـی، فرماندهان منطقـه و مسئولین استان و خانواده پرسنل نیروی هوایی که در منازل سازمانی سکونت داشتند، جهت مشایعت تجمع کرده و بچه‌ها را تشویق می‌کردند. پرسنل اعزامی در حالی که سراپا تجهیزات کامل جنگی با خود داشتند و سربازان تفنگ خود را در دست می‌فشردند، پشت سر فرماندهان گروهان ایستاده و احساساتی شده بودند. سه فروند هواپیمای سی130 نیروی هوایی در فاصله 50 متری مقابل ما ایستاده و آماده سوار شدن رزمندگان بودند.

رئیس ستاد مرکز زرهی به سمت من آمد (فکر می‌کنم سرهنگ عباس سرانجام بود) و ضمن بوسیدن صورتم، حلقه گلی به گردن من انداخت و یکی از مسئولین نیروی هوایی در حالی که دسته گلی به من می‌داد، یگان ما را به سمت اولین هواپیما هدایت نمود. مردم با تمام شور و حال، در حال کف زدن و گفتن الله اکبر بودند؛ وضعیت خاصی در میدان و اطراف هواپیما حکم‌فرما بود. به محض اینکه پاهایم روی پلکان هواپیما قرار گرفت، قبل از آنکه داخل هواپیما شوم، برگشتم و رو به مردم و مشایعت‌کنندگان کرده و این شعر را ـ که شاعر آن را نمی‌شناسم ـ با صدای بلند و بدون استفاده از میکرفون یا بلندگوی دستی خواندم:

عشق من نیست به غیر از وطن من، وطن من!!

ای به قربون وطن، جان و تن من، وطن من!!

وطن! تو که یک ذره از این خاک عزیزت مال من نیست!!

یک وجب سهم من از خاک گهربار وطن نیست!!

من مث عاشق دیوونه که یارش به کنار دگرونه!!

باز چشمش پی یارش می‌دوونه، نگرونم، نگرونم!!

*****

 

سر به سر خاک وطن، سرزمین من و اجداد منه!!

آخه اینجا واسه من وطنه، وطنه، وطنه!!

*****

وطن! تو که گرمای جنوبت مث قلبم داغ داغه!!

غم دوری تو سنگین مث شب‌های فِراقه!!

وطن! تو که بارون شمالت مث اشکام پاک پاکه!!

قامت سـرو شـهیدان تو در سینه خاکـه!!

کاش میـرند همـه عشاق، نبینند شکستت!!

من به قربون همه شیرای شمشیر به دستت!!

*****

هم‌زمان با این کار، گل‌هایی را که مردم داده بودند و هنوز در میان دست‌هایم بود، به طرف مردم پرتاب نمودم. فریادهای شادی و الله‌اکبر مردان همراه با هلهله زنان، توأم با دست زدن کودکان، حالت عجیبی در محوطه پایگاه ایجاد کرده بود. اشک شوق از چشمان پرسنل جان برکف اعزامی و من جاری بود. دلم می‌خواست این مردم بااحساس را در آغوش گرفته و بگویم: «ارتش فدای ملت، ملت پناه ارتش؛ ای ایرانیان غیرتمند! ما فرزندان این مرز و بوم سرزمین دلیران و شیران، نوادگان کوروش و داریوش، زاده اردشیر و نادر، پیروان بابک خرم‌دین و مازیار، تربیت‌شدگان رئیس علی دلواری و حسین‌ابن‌علی(ع)، می‌رویم تا به دشمن بی‌فرهنگ بگوییم:

   ای مگس! پهنه سیمرغ نه جولانگه توست       عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

باید به دشمن تفهیم کرد که:

     هر بیشه گمان مبر که خالی است                       شـاید که پلنگ خفتـه باشد!

 

  منبع: نبرد دلیران و شیران ایران زمین، پیروزان، کریم، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده