خرمشهر تا ابوغریب(3)
چهار ماه بدون ديدن خورشيد و دانستن شب و روز طي كردم اتاق پر بود از شپش و ناخن هاي بلند را با كشيدن به ديوار كوتاه مي كردم. در همان زندان الرشيد هم باز مسائل بازجويي و شكنجه از جمله اين كلاه ها و اين مسائل آنجا يك چيز عادي بود.

 

بيمارستان بصره 

به هر حال ما را رساندند به بيمارستاني در بصره ، در بيمارستان بصره لباس هاي ما را در آوردند و ما را بردند توي اتاقي كه دكتر بود و گفت بايد چشمش عمل بشود. از چشم من عكس گرفتند و دكتر گفت: شما بايد عمل بشويد گفتم خوب، باشه ، ساعت5 بعد ازظهر مرا به اتاق عمل بردند، چشم من را يك دكتر عراقي عمل كرد و چشم راست من باز شد ولي آن يكي تركش عميقي خورده و چشم چپ ديد نداشت و بعد از يك هفته چشم من را باز كردند. ديدم سياهي مي بينم.

آن بچه هاي ديگر هم همان جا در بيمارستان بودند. راننده ما كه فكش تير خورده بود ، برايش درمانهايي انجام دادند و مدت يك ماه در بيمارستان بوديم و پس از يك ماه ما را مرخص كردند. دوباره ما را به بصره بردند، در آنجا يك سري بازجويي شديم و بازجويي هايي كه با اعمال فشار رواني و اين طور مسائل است. با همين باطوم هاي برقي و اين جور چيزها كه براي اقرار گرفتن است. در آن موقع درجه من سرهنگ دو بود. در موقع اسارت لباس شخصي تنم بود و لباس هايم را در آورده بودند،  اينجا نمي خواستم اطلاعاتي بدهم. گفتم من شخصي هستم و از هلال احمر آمده ام و چون لباس هايم را در بيمارستان در آورده بودند و با لباسهاي مريض ما را فرستاده بودند پس شناخته نمي شديم. به‌هر حال يك سري بازجويي هايي كردند و يكي دو روزي ما را نگه داشتند. افرادي را هم آورده بودند كه ما را شناسايي كنند كه ظاهراً ايراني بودند ولي نتوانستند بالاخره من ‌را به عنوان سپاهي به زندان فرستادند.

زندان الرشيد بغداد 

بعد از سه الي پنج روز ما را بردند بغداد زندان الرشيد و آنجا حدود يك سال و نيم – حدود هفده، هجده ماه – بوديم و سپس به زندان ديگري بردند. حدود چهار سال ما را در اين زندانها مي چرخاندند كه از اين مدت چهار ماه در زندان انفرادي بودم. زندان انفرادي اطاقي بود به مساحت حدود دو متر مربع كه قسمت كوچكي از آن توالت و دوش بود. اين اتاق مثل صندوق بود ديوار ها و كف اتاق كاشي قرمز بود و يك در ورودي داشت كه از بيرون باز مي شد. در سطح درب ورودي يك دريچه مستطيلي بود كه فقط براي دادن غذا باز مي شد و داخل اتاق تاريك بود. فقط چراغ قرمز تندي مثل چراغ آتليه عكاسي در داخل ديوار بود كه نور بسيار كمي داشت. وسايل غذا خوري فقط يك ليوان پلاستيكي و يك بشقاب پلاستيكي بود بدون قاشق و چنگال ، وسايل خواب فقط دو پتوي سربازي بود گرماي اتاق توسط تنها دريچه هواي اتاق بعنوان تهويه مطبوع تامين مي شد. صابون و وسايل نظافت نبود. غذاي اين سلول انفرادي صبح شامل يك ملاقه آب عدسي قرمز و يك نصف ليوان چاي و يك عدد نان ساندويچي كوچك و خشك كه اغلب كثيف بود و ناهار يك ملاقه آب گوجه فرنگي و 5 قاشق برنج و يك استخوان با30-40 گرم گوشت و شب هم مثل ناهار بود.

چهار ماه بدون ديدن خورشيد و دانستن شب و روز طي كردم اتاق پر بود از شپش و ناخن هاي بلند را با كشيدن به ديوار كوتاه مي كردم. در همان زندان الرشيد هم باز مسائل بازجويي و شكنجه از جمله اين كلاه ها و اين مسائل آنجا يك چيز عادي بود. به‌هر حال بازجويي كردند و من در اين كل بازجويي، باز ارتشي بودن خود را انكار مي كردم. حتي گفتند سپاهي هستي آن هم فرمانده سپاه اهواز، ولي يكي آمد و تشخيص نداد و ما را نشناخت. بي دليل چهار سال در زندان ماندم كه غير از چهار ماه انفرادي بقيه مدت را بصورت مشترك با زندانيان عراقي و ايراني بوديم…

منبع: خرمشهر تا ابوغریب (خاطرات دريادار2 دكتر هادي عظيمي راد)، عظیمی راد، هادی،1389، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده