تیر خلاص(22)
به ياد استاد شهريار سرهنگ عليرضا پور بزرگ (وافي) وقتي جنگ شروع شد من هم يكي از داوطلبان بودم كه خواستار اعزام به جبهه شدم. در آن ايام يگان ما ستاد هوا نيروز و مسئوليت من در بخش فرهنگي عقيدتي سياسي بود و هنوز ستاد هوانيروز در پادگان حُر قرار داشت. مسئولان هوانيروز خيلي زود متوجه شدند كه تعداد داوطلبان در ستاد هوانيروز و پايگاه قلعه مرغي و يگانهاي ديگر هوانيروز زياد است. به همين خاطر يك دوره15 روزه فشرده جنگي تشكيل دادند و داوطلبان را به آن دوره اعزام نمودند.

بلا فاصله آموزش ما آغاز شد و استادان با تجربه نيرو مخصوص كه در جوار يگان ما در پادگان حر بودند شروع به آموزش ما كردند. پس ازسه روز ما به كلاس عبور از موانع و…رفتيم . هنوز يك هفته نگذشته بود كه ما آموزش انواع سلاحهاي سبك و نارنجك و آر- پي- چي و… طي كرديم و در پايان15 روز با پرسنل داوطلب قلعه مرغي، گروهاني را تشكيل داديم.

از طرفي از ستاد چمران اعلام كردند كه تيمسار ملك و سرهنگ آذربرزين نيز به منطقه اعزام شوند. با اين حساب از طرف عقيدتي به من مأموريت دادند كه در كنار تيمسار ملك و سرهنگ آذربرزين باشم و مسئوليت حفاظت جان آنهارا هم به عهده بگيرم.

روز شانزدهم، به همراه داوطلبان هوانيروز مستقر در تهران و در معيت تيمسار ملك و سرهنگ آذر برزين با هواپيما به اصفهان آمديم.در اصفهان پرسنل هوانيروز استقبال جانانه‌اي از تيمسار به عمل آوردند . ازدحام داوطلب آنقدر زياد شد كه سفر ما به تاخير افتاد.

روز هفدهم مهر تعداد يك صد و هفتاد نفر از پرسنل هوانيروز با دوفروند هواپيمایc-130  به اهواز حركت كرديم. بلافاصله نيروها تقسيم شدند و عده اي به خرمشهر و عده اي به بستان و آبادان و …اعزام شدند.

من در معيت تيمسار ملك وسرهنگ آذر برزين به ستاد دكتر چمران واگذار ودر دانشگاه اهواز مستقر شديم .روز دوم استقرار ما دراهواز بود كه انبار روغن در نزديكي دانشگاه مورد هدف قرار گرفت.

پس از آن ابتدا دو باب منزل در يكي از خيابان‌هاي اهواز و پس از آن استانداري محل استقرار ستاد نيروهاي نامنظم دكتر چمران گرديد. محافظت ساختمان را به عهده من گذاشته و تعدادي از نيروهاي انتظامي را هم در اختيار من قرار دادند. در آن ايام گاهي براي دريافت اطلاعات مأموريت‌هايي هم مي رفتم ولي عملاً مسئوليت من محافظت از ساختمان استانداري بود. يكي از اتاق‌ها محل كار دكتر چمران ويكي محل استقرار آيت‌الله‌خامنه‌اي ويك اتاق براي سرهنگ سليمي وچند اتاق بعدي براي افراد ديگر قرار داشت.  زير زمين استانداري به نوعي به اتاق جنگ تبديل شده بود. اتاق تيمسار ملك و آذربرزين روبروي اتاق دكتر چمران بود. ستاد عمليات نامنظم دكتر چمران محل تردد افراد از جمله ريئس جمهور وقت و آقاي خلخالي،آقاي غرضي استاندار، فرماندهان لشگر و غيره بود. من وظيفه داشتم ورود آنان را به آقاي دكتر چمران اطلاع و بعد  به اتاق ايشان يا آقاي خامنه‌اي راهنمايي كنم .

معمولاً هرروز صبح اذان مي‌گفتم. ولي در طول مدتي كه در مسئوليت آن ساختمان بودم، هرگز نديدم آقاي چمران و آقاي خامنه‌اي ديرتر از من بيدار شوند چرا كه وقتي من اذان مي گفتم اين بزرگواران وضو ساخته و آماده نماز بودند. معمولاً هم بعد از نماز از در پشتي استانداري كنار رودخانه مي رفتند و در حالي كه قدم مي زدند مسائل جنگ را با هم مرور مي‌كردند.

در اين ايام دو نفر ايراني (استوار منگولي – حاج صادق) و چهار لبناني كه از مريدان دكتر چمران بودند به جمع ما اضافه شدند. چون محل خالي نبود همه به اتاقي كه در اختيار من بود آمدند ومعمولا زندگي مشتركي داشتيم.

استوار منگولي از دوندگان قديمي كشور بود و ما با هم دوستي ديرينه داشتيم. به همين خاطر هر روزصبح زماني كه دكتر چمران و آقاپياده روي مي‌كردند ما هم دقايقي با هم دويده و ورزش مي كرديم. حاج صادق يكي از تجار بازار تبريز بود كه همه دارايي اش را فروخته و سهم فرزندان خود را داده بود و خودش براي هميشه به جبهه آمده بود. چهار لبناني هم ازشاگردان دكتر چمران بودند. آنها ميني را كشف كرده بودند كه با امواج منفجر مي‌شد وتا سه كيلومتر قابل انفجار بود.

از وقتي هم كه بچه‌هاي هوابرد خبر ورود تيمسارملك را به منطقه شنيده بودند، مرتب براي ديدار و عرض ادب خدمت ايشان مي رسيدند. راديو و تلويزيون عراق هم مرتب  عليه تيمسار ملك وسرهنگ آذر برزين صحبت مي‌كرد وما اين مطلب را از طريق تلويزيوني كه در اتاق من بود و يوسف يكي از لبناني ها كه فارسي هم بلد بود وترجمه مي‌كرد مي‌شنيديم  ومن اين مطالب را به تيمسار ملك منتقل مي‌كردم.

بعدها تيمسار ملك علت فحاشي راديو تلويزيون عراق را عليه خودش شركت در عمليات انفجار چاه‌هاي كركوك در زمان طاغوت اعلام كرد ومعلوم شد كه عراقي ها قبلاً ضرب شستي از ايشان ديده اند.

يكي ديگر از ماموريت‌هاي من يا گروهبان محمد دهقانپور -كه بعدها به جمع ما اضافه شد- انتقال نامه هاي ستاد دكتر چمران بود و تهيه موارد مورد نياز ستاد. يادم مي‌آيد يك روز طرحي براي مهر ستاد عمليات دكتر چمران كشيدم و دكتر آن را پذيرفت وآخرالامر من مجبور شدم براي تهيه آن با هواپيما به تهران بيايم وآن مهر را تهيه و به اهواز برگردم. در ادامه اين مأموريت يك روز صبح از طرف دكتر چمران به من مأموريت دادند كه  به فرودگاه اهواز رفته و محموله اي را كه حاوي رمزياب تلفن و بعضي مدارك ديگر بود بگيرم.

 با استيشني كه در اختيار داشتم به طرف فرودگاه رفتم. هنوز خيلي از استانداري دور نشده بودم كه صداي انفجارمهيبي كه ازقرار معلوم از داخل استانداري بود توجه مرا جلب كرد. اول تصميم گرفتم كه به استانداري برگردم ولي به خاطر حساسيت مأموريت مسير خود را به فرودگاه ادامه داده وخود را به فرودگاه اهواز رساندم.

وقتي وارد فرودگاه شدم، وضعيت قرمز بود وخدمه فرودگاه هر كدام در گوشه‌اي پناه گرفته بودند. بيش از يك ساعت اين وضعيت قرمز به طول انجاميد. بالاخره يكي از كارمندان فرودگاه را پيدا كرده و پس از معرفي خود، آن محموله را دريافت كرده و به سرعت از فرودگاه خارج شدم.

در مسير برگشت در كنار يكي از خيابان‌ها چشمم به استادشهريار افتاد. از مقابل او رد شده و با توجه به اينكه سال‌ها در خدمت او بودم و با چهره او آشنايي داشتم يقين پيدا كردم كه استاد شهريار است. لذا به سرعت ماشين را دركنار خيابان پارك كرده وبه طرف ايشان رفتم.

وقتي نزديكتر شدم پي به اشتباه خود بردم چرا كه آن پيرمرد  عصا به دست، خيلي شبيه استاد شهريار بود ولي خود شهريار نبود. در هرصورت با اوسلام و عليكي كردم  و وقتي مي خواستم از او خداحافظي كنم يك دستگاه چيپ رو باز ارتشي را ديدم كه از كنار من رد شد. وقتي به دهانه ورودي پل رسيد، ديدم ناگهان يك راكت به وسط جيپ خورد و سرنشينان آن متلاشي شدند.

آگر در آن لحظه من آن پير مرد را به جاي شهريار نمي‌گرفتم و ادامه مسير مي‌دادم مسلماً من مورد هدف آن راكت قرار مي‌گرفتم. البته خود من قابل نبودم -هرچندلياقت شهادت هم نداشتم – ‌ولي وسايلي كه همراه داشتم درآن روزها خيلي ضروري و لازم بود. چرا كه همه جا پر از جاسوس بود . رمز ياب تلفن خيلي مي‌توانست در مكالمات به ما كمك كند.

در هر صورت پس از لحظاتي مردم روي پل جمع شدند و با‌مقداري مقوا و پنبه تكه ‌هاي گوشت سرنشينان آن جيب را كه هنوز تكان مي خوردند جمع كردند.خود من دقايقي به كمك آنها رفتم چرا كه ديگر پل بسته شده ومن هم كه مسيرم از روي همان پل بود مجبور بودم دقايقي معطل بشوم.

وقتي وارد استانداري شدم از همهمه و ازدحامي كه درمحوطه جلوي استخر ودر ورودي داخل استانداري ايجاد شده بود يقين كردم كه اتفاقي افتاده است. از يكي از افرادي كه در نزديكي‌ام بود ماجرا را پرسيدم و اودر حالي كه نمي توانست هيجان خود را پنهان كند، گفت:

عراق اينجا را با راكت زده و هشت نفر به شهادت رسيدند.

گفتم: چه كساني شهيد شدند.

گفت: نمي دانم ولي همه اسم همافر بزرگ را مي آورند.

با شنيدن اين جمله ناگهان يكه خوردم . به هر مصيبتي بود استيشن را تا  نزديكي در ورودي ساختمان جلو بردم و از آن پياده شده و كارتن رمزياب تلفن را برداشته و به اتاق دكتر چمران رفتم . ايشان در آن لحظه حضور نداشتند و در اتاق ايشان بسته بود.به اتاق تيمسار ملك رفتم و وقتي از در وارد شدم ناگهان احساس كردم كه رنگ از رخسار تيمسار ملك پريد و از جاي خود بلند شدوگفت :

پور بزرگ تو زنده اي ؟

گفتم: بله چطور مگه.

گفت: تو دم در شهيد نشدي.

گفتم: اگر شهيد شده بودم كه اينجا نبودم.

گفت:ما شهادت تو را ابتدا به هوانيروز اعلام كرديم. شايد الان خبرش به خانواده ات هم رسيده باشد. برو زود يك تلفن به خانه بزن.

گفتم: من كه در منزل تلفن ندارم.

گفت: نمي دانم چه كار مي‌خواهي بكني برو به فك و فاميل و دوست و آشنا زنگ بزن و بگو به خانواده ات بگويند كه تو زنده اي.

من رمزياب‌ها را در اتاق تيمسار گذاشتم. در ساختمان ما يكي از تلفن‌هاي صفر باز مخصوص اتاق دكتر چمران بود كه ايشان در آن لحظات حضور نداشتند ودر اتاقشان بسته بود.

بلافاصله به زير زمين رفتم و با استفاده از تلفن كابل آزاد اتاق جنگ، به بقالي سر كوچه مان -آقا ابراهيم- زنگ زدم و از او خواهش كردم كه همسرم را به پاي تلفن بياورد تا با او صحبت كنم. من گوشي را در دست نگه  داشتم. چند دقيقه بعد همسرم پاي تلفن آمد. به او گفتم كه من زنده‌ام وشهيد نشدم. اگر كسي خبر شهادت مرا آورد بدان كه اشتباه است.

همسرم گفت: حتما زخمي شده اي؟

گفتم: نه و پس از مدتي از صدها قسم و آيه به او فهماندم كه اشتباه گرفته‌اند. پس از آن‌كه همسرم از زنده بودن من مطمئن شد به بيرون ساختمان استانداري آمدم و در مورد شهداي اين حادثه سوال كردم.

يكي از آنها گفت كه هفت نفر از شهدا از نيروهاي داوطلب بودند كه هنوز شناسايي نشدند ولي يكي شان كه مسئول حفاظت استانداري بود اسمش پور بزرگ است.

من بدون آنكه خودم را معرفي كنم  گفتم آقا جان پور بزرگ زنده است. بگوييد آن نفر هشتم را دقيقاً شناسايي كنند.

 ناگهان يادم آمد آن مطلب با اين راكت بي ارتباط نبود. روز قبل به همراه تيمسار ملك در مقابل در بيروني استانداري -پس از استقبال از200 نفر داوطلبان جديد هوانيروز-‌ مردي با لباس عربي به استانداري  آمد. او يك دستگاه موتور نو داشت. از ما سوال كرد عراقي‌ها در كدام سمت هستند. من به تيمسار ملك مسير عراقي ‌ها رانشان دادم. او گفت من مي‌خواهم برم طرف عراقي‌ها.

ما گفتيم:اينجا سيم‌خاردار است ـ بغل در بيروني استانداري خياباني بود كه آن را با سيم خار دار بسته بودند.

ما گفتيم نمي‌شود و او خواهش كرد . در نهايت من و تيمسار ملك به او كمك كرديم و او موتورش را از سيم خاردار رد كرد و به طرف عراقي ‌ها رفت.

تصميم گرفتم هر چه زودتر كشف اين خطا را به عرض تيمسار محمد علي ملك برسانم.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده