خرمشهر تا ابوغریب(2)
بيمارستان صحرايي در دارخوين بعد از4-5 روز ناچار شديم آنجا را هم تخليه كنيم و يك بيمارستان صحرايي در دارخوين درست كرديم. در دارخوين يك موسسه انرژي اتمي بود كه در اختيار دولت بود و ما آن را گرفتيم و كانتينرهايش را تخت زديم و 500 تخت براي مجروحين اعزامي به آنجا آماده كرديم.

 وسايل و تجهيزات بيمارستان امام خميني خرمشهر را هم با حضور آقاي استاندار كه آقاي غرضي بودند تخليه كرديم و هر چه كه باقي بود برداشتيم و به آن طرف پل خرمشهر برديم. من كه مسئول بيمارستان بودم دائماً گشت زني مي كردم حتي يك شب يك نفر را هم كه با موتور براي سرقت آمده بود گرفتند. روزها به اين درمانگاهها سركشي مي كردم تا آن که:

روز اسارت و جراحت

روز22 يا 23 مهر ماه از ستاد جنگ آبادان مرا خواستند كه به آنجا بروم فاصله دارخوين تا آبادان حدود 48 كيلومتر بود. ساعت 6 صبح با يك آمبولانس به همراه سه پزشكيار و دو تكاور و يك راننده آمبولانس به طرف ستاد جنگ آبادان راه افتاديم. در مسير سه تا اتوبوس از عشاير ممسنی فارس از كنار ما رد شدند و جلوتر رفتند ولي بعد از مدتي ما ديديم كه دور زدند و برگشتند كه ما گفتيم شايد راه را عوضي رفته و حالا دارند بر مي‌گردند. البته كمي احساس خطر هم كرديم. ناگهان يك نظامی كلاه قرمز مثل كلاه قرمزي هاي زرهي اهواز جلو آمد و تيراندازي كرد كه ما متوجه شديم راه توسط كماندوهاي ارتش عراق بسته شده و آمبولانس ما مورد اصابت گلوله كه احتمالاً گلوله 106 بود قرار گرفت. ماشين منحرف و كج شد و من و راننده و يك نفر از پزشكياران مجروح شديم تنها كسي كه يادم هست سالم ماند ، آقاي مجيد جلالوند يكي از پزشكياران بود.

عراقي‌ها ما را بيرون آوردند البته من از صداي آنها كه عربي حرف مي زدند فهميدم آنها عراقي هستند مي شنيدم كه (تعال، تعال) مي‌گفتند. دو چشم من جايي را نمي ديد و صورت و چشمم زخمي شده بود. ضمن آنكه شكم من مورد اصابت تركش هم قرار گرفته و خونريزي داشت، نمي توانستم حركت كنم. راننده هم كه در آن زمان خدمتش تمام شده بود ولي هنوز كارت پايان خدمت نگرفته بود از ناحيه فك مورد اصابت قرار گرفته بود.

عراقي‌ها مي‌خواستند من و آن آقاي پزشكيار مجروح همراه ما را كه بعداً فهميدم شهيد شده ـ به نام احمد ميرظفرجويان ـ را همان جا تير خلاص بزنند كه آقاي جلالوند شروع به التماس كرد. عراقي‌ها براي باز كردن راه مي‌خواستند زودتر ماشين را بردارند، به همين علت مي‌خواستند زودتر ما را ببرند. آقاي جلالوند من را كول كرد و آن ديگري را زير بغلش گرفت و با التماس و خواهش با عراقي ها حرف مي زد و به من مي گفت دكتر راه بيا اينها مي خواهند تيراندازي كنند. البته من صداي گلنگدن زدن اسلحه آنها را مي‌شنيدم. هر كسي كه نمي‌توانست راه بيايد مي‌كشتند و مي‌انداختند كه بروند. من هم كه چشمانم جايي را نمي‌ديد و زخمي هم شده بودم. بوي باروت هم توي دماغم رفته بود، نفسم هم خيلي تنگ شده بود. گفتم نمي‌توانم بيايم. خلاصه آقا مجيد (جلالوند) من را كول كرد، زير بغل آن يكي را هم گرفت لازم به ذكر است كه من صداي آقاي ميرظفر جويان را مي‌شنيدم كه به علت خونريزي احساس تشنگي زياد مي كرد و آب مي‌خواست و بعد از مدتي شنیدیم در بيمارستان بصره شهيد شده است.

از ساعت0630 تا0900 صبح ما را در يك گودالي نگه داشتند كه در خاك ايران در پشت دارخوين در محلي كه به گاز آبادان معروف است واقع شده بود. خلاصه تا24 ساعت ما را آنجا نگه داشتند. عراقي ها سالم ها را بردند و مجروحين را نگه داشتند. از صداي زن و بچه ها معلوم بود كه اتوبوس ها و ساير ماشين ها را هم گرفته اند تقريباً 500 نفر بطوري كه من فهميدم اسير گرفته بودند. از افراد مختلف اعم از نظامي و غير نظامي كه بعد قرار شد زنها را آزاد کنند. در بين اين ها يك دختر خانمي بود كه به ايشان خانم آبادي مي‌گفتند كه بعداً در تلويزيون خيلي مصاحبه كرده، ايشان آمده بود براي خدمت رساني به جبهه، مثل اينكه آموزش هاي درماني هم ديده بود، آمد بالاي سر من ، خودم را معرفي كردم و ايشان مقداري زخم‌هاي مرا بست. يك خانم ديگري هم بود كه ايشان هم بهيار بودند. اين دو نفر به عراقي‌ها گفتند بگذارند من هم همراه آنها به بيمارستان بروم ولي عراقي‌ها گفتند اين آقا بايستي بماند ولي شما برويد. خانم آبادي به عراقي‌ها گفت اين مجروح برادرم مي‌باشد تا اجازه بدهند مرا با خود به آبادان ببرد. عراقي‌ها مخالفت كردند. پاسخ داد پس اجازه بدهيد او را تا بيمارستان شما همراهي كنم و بعد خودم به آبادان بر مي‌گردم كه عراقي‌ها موافقت كردند.

تا فردا صبح ما را در همان گودال با همان حال بد نگه داشتند و آن دو خانم هم ماندند و از ما پرستاري كردند. در زمان دستگيري من با لباس شخصي بودم و مداركي جهت بردن به ستاد جنگ همراهم بود كه چون چشمم مجروح بود، به خانم آبادي گفتم نظامي هستم و خواستم كه كليه مدارك و كارت شناسائي را از بين ببرد، ايشان گفت: شب اين كار را مي‌كنم. بدين ترتيب كليه مدارك را پاره و زير خاك مدفون كردند.

به هر حال صبح فردا آمبولانس آوردند و مجرومين زيادي را كه من هم جزء آنها بودم سوار آمبولانس كردند همه داد مي زدند و تعداد مجروح در آمبولانس زياد بود. يكي دستش شكسته بود يكي پايش شكسته بود سر و كله ما هم كه خوني بود، تمام صورتم خوني بود. با همین وضع ما را سوار كردند و آمبولانس حركت كرد. آن خانم ها هم با ما بودند. من هم يك شماره تلفن به آن خانم ها دادم و گفتم كف دستت بنويس و به خانواده من بگو كه اسير شدم بعداً ما را در بيمارستان بصره از هم جدا كردند . من فكر كردم اين خانم رفته كه به خانواده من خبر بدهد.

در زندان كه بعد از بيمارستان ما را به آنجا بردند ديدم صداي زنانه مي آيد در انفرادي بودم از زير در صدا كردم، ديدم همان خانمي است كه به او شماره تلفن داده ام. خودش را معرفي كرد گفتم نرفتي گفت نه ما را برگرداندند. راننده اي كه ما را آورده بود فارسي بلد بود و صحبتهاي ما را فهميده بود، گفتند اين خانم را هم ببريد. بنده خدا16 يا17 ماه آنجا اسير بود اين خانم در حق ما خيلي خوبي كرد. خانم معصومه آبادي و چند خانم ديگر هم آنجا بودند. بعداً در آزمايشگاه اردوگاه هم پيش من آمد، دختر جواني حدود18 سال بود، گفتم چرا خودت را اين‌قدر گرفتار كردي، شما مي رفتي ما را هم كه به عراق مي‌بردند. ايشان گفت عراقي ها گفته اند چون در مسير پشت خط آرايش جنگي ما را ديده‌اي نبايد به ايران برگردي و مرا به زندان الرشيد فرستادند.

منبع: خرمشهر تا ابوغریب (خاطرات دريادار2 دكتر هادي عظيمي راد)، عظیمی راد، هادی،1389، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده