تیر خلاص(21)
در اين ايام نارسائيهايي در خون برادرم كه در اصل بعد از خدا، ناجي من بود به وجود آمد. ما با تمام نيرو به مداواي او پرداختيم براي او آمپولهاي گرانقيمت از دُبي ميخريديم و هر چه داشت وهر چه داشتيم خرج اوكرديم ولي مفيد فايده نشد و اين برادر ارزشمند كه از من قوي تر و نظامي تر و مستعد تر بود، در اواخر1376 دار فاني را وداع گفت. اين هم از حكمتهاي الهي بود كه من از سرد خانه به زندگي برگردم و او كه ناجي من بود بيماري خوني بگيرد و مثل گل، زرد و پژمرده شود. واقعاً جاي او در كنار خانوادهاش خالي است.

خبر شهادت

از سرتيپ2 دستمزد1 

در زمان مرخصي در كرمانشاه بودم. احساس كردم نمي توانم در مرخصي بمانم . دوباره به منطقه برگشتم. سرهنگ آبشناسان با ديدن من گفت: شما كه سه ماه از زن و بچه ات دور بودي، بهتر بود چند روزي در كنار آنها مي ماندي.

گفتم: طاقت نياوردم.

سرهنگ آبشانسان نگاهي به من كرد و گفت: حالا كه برگشتي، برو گردانت را (گد154) آماده كن، براي مرحله بعدي عمليات.

گفتم: چَشم و از محضر اومرخص شدم.

مرحله جديد عمليات در ارتفاعات سرسپيدار بود. مأموريت ما تصرف آن ارتفاعات بود. در اين عمليات، گردان160 جناح راست ما را داشت و گردان137 در سمت چپ ما عمل مي كرد. فرمانده گردان160 سرگرد غياثوند و فرمانده گردان137 سرگرد ناظريان بود.

عمليات در هجدهم شهريور1364 آغاز شد و ما0700 صبح اهداف خود را تصرف كرديم و موضع گرفتيم. دشمن كه نمي‌خواست آن ارتفاع را از دست بدهد به هر طريق ممكن دفاع مي كرد و همه نيروهاي آماده خود را به كار گرفته بود. من به هر جا نگاه مي‌كردم متوجه تعدادي عراقي مي‌شدم كه خاكريز زده و سلاحشان را به طرف ما گرفته اند. وضعيت به گونه‌اي بود كه دشمن به ما احاطه داشت و هر كس از سنگر بيرون مي‌آمد دشمن از چند نقطه او را به گلوله مي بست. از طرفي هواپيماي دشمن به طور مرتب ما را بمباران مي‌كرد. بر اثر شدت آتش دشمن منطقه وسيعي از جنگل آتش گرفت وما وسط اين آتشها قرار داشتيم.

از طرف ديگر بالگرد‌هاي دشمن در ارتفاع پايين حركت مي‌كردند و نيروهاي ما را به گلوله مي‌بستند. پس از رفتن آنها تانك‌ها  وارد عمل شدند و محل ما را به گلوله  بستند.

گردان ما بااستفاده از يك تاكتيك نظامي، از طرف عراقي‌ها شروع به عقب نشيني كرد و توانستم با حداقل تلفات(3شهيد) به محل اوليه برگرديم.گردانهاي مجاور ما هم متحمل تلفات زيادي شده بودند و معلوم بود عراق به هيچ وجه حاضر نيست آن منطقه را از دست بدهد.

من هر جا احساس خطر مي‌كردم دور مي زدم و سعي مي‌كردم تلفات زيادي ندهم و تا اندازه اي موفق بودم.‌ ولي عراقي ها از جناح گردان160 از سنگرها بيرون آمده و خسارت زيادي به گردان160وارد آوردند.

وقتي براي استراحت وارد سنگر شدم، از خستگي وسر درد افتادم و دكتر بلافاصله به من سرم وصل كرد و آمپول زد و قرص داد. هنوز سِرُم به نيمه نرسيده بود كه سرگرد غياثوند تقاضاي كمك كرد   وگفت كه روي ارتفاع وداخل جنگل با دشمن درگير شده است. بلافاصله سرم را از خود جدا كرده وگردان خود را از سمت چپ وارد عمل كردم و دوباره آمديم بالا.

ناگهان يك گروه12ـ10 نفره عراقي از پشت يك خاكريز ما را به رگبار بستند ودو نفر از نيروهاي ما را زخمي كردند. من چون محل آنها را ديده بودم  آر. پي چي هفت را گرفته و گلوله اي به طرف آنها شليك كردم. گلوله در نزديكي نيروهاي عراقي به زمين خورد. من بلافاصله گلوله دوم‌را آماده تير اندازي كردم. وقتي براي تير اندازي بلند شدم از پهلو مورد هدف گلوله كلاشينكف عراقي ها قرار گرفتم و تنها كاري كه كردم اين بود كه آر. پي.چي هفت را آرام به زمين گذاشتم و انگشتم را از روي ماشه آن برداشته و بلافاصله از هوش رفتم.

وقتي به هوش آمدم خودم را روي برانكاردي ديدم كه توسط بچه‌ها حمل مي‌شد.صداي گلوله به گوش مي رسيد ولي من قدرت تصميم گيري و حرف زدن نداشتم. در طول مسير4يا 5 بار بي هوش شدم و دوباره به هوش آمدم. در يكي از به هوش آمدن‌ها متوجه دكتر موسوي شدم كه بالاي سرم قرار گرفته و زخم‌هاي مرا پانسمان مي‌كند. دكتر موسوي با برادر من در همان يگان بودند و گويا از طريق دكتر يا يكي از دوستان به برادر من خبررسيده بود كه من شهيد شده‌ام.

يادم مي آيد دكتر موسوي از من پرسيد: چرا چشم‌هايت خون است؟

به‌زحمت لب به سخن گشودم وگفتم: دكتر از بي خوابي است.

دكتر گفت: سعي كن بخوابي و گرنه چشم‌هايت را  از دست مي دهي.

احساس كردم مرا مجدداً داخل برانكارد گذاشتند و حركت دادند. پس از آن من از هيچ ماجرايي خبر ندارم. ولي برادرم كه براي يافتن من يگان مهندسي خود را به معاونش داده و دنبال من به راه افتاده بود؛ اين گونه تعريف مي‌كرد:

من آن روز مي خواستم براي ملاقات برادرم سري به گردان154 بزنم. ولي شدت آتش ووسعت درگيري به حدي زياد بود که نتوانستم اورا ملاقات كنم. تا اين‌كه خبر جراحت وحتي شهادت برادرم را شنيدم. به هر طريقي بودخود را به منطقه درگيري سر سپيدار كه ديگر به مرحله جنگ تن به تن كشيده شده بود رساندم.  متوجه شدم كه پرسنل تحت امر برادرم زرنگي كرده و توانسته اند از ميان آتش وخون، بدن زخمي برادرم را به پشت جبهه تخليه كنند. به دنبال برادرم به راه افتادم و دكتر موسوي اظهار داشت كه به وي خون تزريق كرده و با آمبولانس به اروميه اعزام نموده است .

البته در طول مسير بارها به هوش آمدم و ار هوش رفتم حتي يادم مي آيد در بيمارستان، دكتر را با لباس سفيد ديدم كه گفت: ما نمي‌توانيم كاري انجام دهيم و سرمي به من وصل مي‌كنند و من را با بالگرد به تبريز اعزام مي‌كنند. برادرم در اين مورد چنين مي گويد:

وقتي به بيمارستان اروميه رسيدم از طرز صحبت مسئولان متوجه شدم كه اميدي به زنده ماندن برادرم نيست ولي از پاي ننشستم و به دنبال برادرم به تبريز آمدم . بلافاصله خود را با همان لباس خاك آلود به بيمارستان امام خميني(ره) تبريز رسانده و جوياي احوال برادرم شدم. گفتند دو تا عمل جراحي به روي برادرت انجام شده و درنهايت اميدي به زنده ماندن ايشان نيست. قبل از آن‌كه صحبت دكتر تمام شود، اتاق به اتاق به دنبال برادرم گشتم و او را پيدانكردم. وقتي مجدداً به مسئولان بخش مراجعه كردم، گفتند كه برادرم را جزو شهدا در سردخانه گذاشته اند. به سرعت خود را به سرد خانه رساندم و برادرم را در بين شهدا ديدم. نمي‌دانم دليلش چه بود، من به جاي اين‌كه عجز و ناله وشيون و زاري بكنم به طرف برادرم دويدم و صورتم را به صورت او گذاشتم. احساس كردم صورتش گرم‌است نگاهي به چشمان نيمه باز برادرم كردم و احساس كردم كه چشمانش تكان مي‌خورد. به سرعت خود را به دكتر رساندم و با صداي بلند و لحني ملتمسانه به ايشان گفتم: برادرم زنده است. دكتر جدي نگرفت باز اصرار وخواهش كردم.دكتر به بالاي سر برادرم آمد ومتوجه شد كه برادرم زنده است.2

دكتر مجدداً دستور مي دهد، برادرم را به اتاق عمل ببرند. بيش ازدوساعت عمل جراحي برادرم طول كشيد. وقتي دكتراز اتاق عمل بيرون آمد گفت: فقط يك مقدار خون داخل قلبش مانده بود ولي در بدنش يك قطره خون نبود.

گفتم: دكتر حال برادرم چه مي‌شه.

و دكتر گفت: او رفته بود ولي بازگشته است، دعا كنيد.

سرتيپ2 دستمزد ادامه داد: من بالاي سر برادرم نشستم وبيش از سه ساعت  دعا ونيايش و گريه كردم وناگهان ديدم برادرم چشمانش را باز كرد و نگاهي بي فروغ به من انداخت. بلافاصله دكتر راصدا كردم ودكتر دارو تجويز كرد و به مراقبت ويژه از او پرداخت.

من دوماه در بيمارستان بودم كه خبر شهادت آبشناسان را شنيدم. اين خبر از تمام دردهايي كه دردوران بيماري كشيدم سخت تر بود. البته سرهنگ آبشناسان ده روز پس از زخمي شدن من شهيدشده بود و گويا براي سركشي به بيمارستان هم آمده بود. ولي در روزهاي اول، من قدرت تشخيص  نداشتم وهاله اي از نور وتاريكي از نظرم مي‌گذشت. در اين مدت تمركز حواس نداشتم واز طرفي معلوم شد كه خونريزي داخلي دارم. هنوزگلوله كلاش دربدنم بود و دستم تكان نمي‌خورد  و فكرمي‌كرم عصب من قطع شده است.

بعد از يك هفته گلوي مرا سوراخ كردند كه از آنجا نفس بكشم، سوندي هم به من وصل شده بود كه خلط‌ها را بيرون مي ريخت. اوايل از نفس كشيدن از سوراخ گلو زجر مي كشيدم. ولي به مرور عادت كردم و به توصيه دكتر، هر وقت آن سوراخ مي‌گرفت شلنگ را در مي آوردم و تميز مي‌كردم ودوباره راحت نفس مي ‌كشيدم.

در اين مدت خبر شهادت من به يگان اصلي و خانواده ام رسيده بود. آنها در شهر كرمانشاه در زير بمباران بدون يار و كمك و با نگراني منتظر خبر جديد بودند كه برادرم پس‌از مشورت با من به آنها اطلاع داد. آنها به تبريزآمدند و مرا در بيمارستان ملاقات كردند. از همكاران هم سرهنگ نوروزي و سرهنگ گلستانه كه ازمسئولان لشگر بودند، وقتي به ملاقات من آمدند گفتندخبر شهادت شما به نيرو ابلاغ شده است.

بيماري من كه دومين مجروحيت من بود 6ـ7 ماه طول كشيد و من پس از آن‌كه ازبيمارستان ترخيص شدم، هنوز دستم كار نمي كرد. ولي با ورزش و حركت‌هاي اجباري زير نظر پزشك يواش يواش ابتدا انگشتان وبعد دستم شروع به كار كرد. مسولين لشگر اجازه ندادند من به منطقه عملياتي بر گردم ومسئوليت‌هايي در پادگان حر-باقي مانده يگان- داشتم .

پس از مدتي كه حالم كمي بهتر شده بود به لشگر23 در منطقه منتقل شدم.  ابتدا فرمانده گردان  و سپس رئيس ركن سوم تيپ شدم.

پس از آن، به دستور تيمسار دادبين، فرمانده تيپ35 شدم و پس از مدتي فرمانده لشگر ارزشمند ومقتدر28 كردستان (سنندج شدم ).

در اين ايام نارسائيهايي در خون برادرم كه در اصل بعد از خدا، ناجي من بود به وجود آمد. ما با تمام نيرو به مداواي او پرداختيم براي او آمپول‌هاي گرانقيمت از دُبي مي‌خريديم و هر چه داشت وهر چه داشتيم خرج اوكرديم ولي مفيد فايده نشد و اين برادر ارزشمند كه از من قوي تر و نظامي تر و مستعد تر بود، در اواخر1376 دار فاني را وداع  گفت.  اين هم از حكمت‌هاي الهي بود كه من از سرد خانه به زندگي برگردم و او كه ناجي من بود بيماري خوني بگيرد و مثل گل، زرد و پژمرده شود. واقعاً جاي او در كنار خانواده‌اش خالي است.

پانوشته:

1- این مصاحبه در منزل امیر دستمزد انجام شده است.

2- بعد‌ها فهميدم كه همان دكتر گواهي فوت برادرم را صادر كرده بود.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده