تیر خلاص(20)
مرگ سرخ محمد رضا داوودي در منطقه مهران بوديم، عمليات كربلاي1آغاز شده بود و ما به عنوان احتياط كمي دورتر از منطقه مستقر شده بوديم. آن شب دعاي توسل و عزاداري دلنشيني داشتيم و چون رمز عمليات به نام حضرت ابوالفضل العباس بود،عزاداري به نام آن حضرت به پايان رسيد.

شب بعد ما را به منطقه اعزام كردند، قسمتي از راه را با اتوبوس‌ها رفتيم و بعدچون امكان حركت اتوبوس وجود نداشت ما را پياده كردند و با آرايش نظامي- ستوني- به سمت منطقه حركت دادند.

من در اين عمليات مسئوليت سازماني تيربارچي داشتم و به همين خاطر موظف بودم تيربار خود را به همراه داشته باشم. آن شب مقداري كسالت داشتم و با توجه به بار سنگيني كه داشتم، راه رفتن برايم سخت بود، مخصوصاً در مناطقي تردد داشتيم كه هر وقت پا روي خاك مي‌گذاشتيم، پوتين ما بيست سانتيمتر در در داخل خاك فرو مي رفت.

به هر مشقتي بود من به همراه ساير رزمندگان مسير را ادامه دادم تا به منطقه مورد نظر رسيديم. اول بايد سنگري براي حفظ جان خود درست مي‌كرديم. در آن لحظات ‌گوني و تراورس و يا وسائل سنگر سازي نبود. ما با كاسه، خاك‌هاي نرم را كنار‌ زديم و چاله اي درشت كنديم و در داخل آن چاله قرار گرفتيم. ولي چون خاك‌ها نرم بودند آن چاله بلافاصله پر مي‌شد و دوباره جايي براي خودمان درست مي كرديم.

صبح جمعه دشمن محل ما را شناسايي و با خمپاره شروع به زدن محل استقرار ما كرد آن روز ماشين غذا به منطقه‌ آمد و در حال حركت كمي غذا و بيسكويت به منطقه ريخت و از آنجا دور شد.

اكثر بچه‌ها به خاطر شدت گلوله باران دشمن از همان سنگر خود خارج نشدند و دست به غذا ها نزدند.

در همان دقايق بود كه خمپاره اي در نزديكي سنگر من به زمين خورد و چند تركش به بدن من اصابت كرد. يكي از اين تركشها به ناحيه راست گردن من اصابت كرد و شاهرگ مرا قطع نمود و تركش ديگري فك مرا از جا كند و يكي ديگر به گونه سمت راستم خورد وقتي تركش به شاهرگ من خورد، مطمئن شدم كه شهيد مي‌شوم چون از بچه‌گي شنيده بودم كه هر كس شاهرگش قطع شود ديگر زنده نمي‌ماند. يادم مي آيد لحظه‌اي به خود پيچيدم و در آخرين لحظه جمله حسين جان يا شهادت يا زيارت را گفتم وديگر چيزي نفهميدم.

ماجراي مرا يكي از پرسنل مخابرات اينگونه تعريف  مي‌كند:

وقتي شاهرگ تو قطع شد خون از دهانت بيرون زد و تو پس از گفتن يا حسين بي هوش شدي.

دراين وضعيت چهار نفر به كمك تو آمدند و برانكارد سنگين تو را چهار نفره تاپاي آمبولانس بردند. فرمانده گردان در داخل آمبولانس روي يقه‌ات نوشت: شهيد محمد رضا داوودي گردان مقداد ـ گروهان اخلاص.

من هم يكي از آن چهار نفر بودم كه همراه تو با آمبولانس تا بيمارستان صحرايي آمدم. دكتر محمد رضا كلانتر معتمد در بيمارستان صحرايي بود او يكي از پزشگان معتمدي بود كه اكثراً در مناطق عملياتي حضور داشت. تخصص دكتر كلانتر قلب و عروق بود او توانست در همان بيمارستان صحرائي شاهرگ تو را پيوند زده و خون ساير نقاط زخمي  بدنت را نسبتاً بند بياورد.

بلافاصله تو را با بالگرد به فرودگاه واز آنجا به تهران منتقل كردند.

من وقتي چشم باز كردم احساس كردم كه دست‌هايم مثل دست آدم‌هاي مرده بي حركت است. فكر كردم در دنياي ديگري هستم، ولي كيسه خون را ديدم كه به بدنم وصل شده است . يقين پيدا كردم هنوز در دنياي خاكي هستم. طبق گفته پزشكان مدت بيست روز در بخش ICU بستري بودم و قادر به تكلم هم نبودم. صورتم به شدت ورم كرده بود و نه مي توانستم غذا بخورم و نه نفس بكشم. پزشكان گلوي مرا سوراخ كرده بودند و به كمك دستگاهي از گلو تنفس مي كردم. بعد ار مدتي عمل جراحي روي فكم صورت دادند و با اين‌كه بيش از يك ماه از بستري شدن من مي‌گذشت هنوز نمي‌توانستم غذا بخورم در اين مدت با سرم و مايعاتي كه از لاي دندانهايم به دهانم مي‌ريختند تغذيه مي‌كردم.

مدتها به اين صورت گذشت و به خواست خدا و به تلاش پزشكان و كادر فني بيمارستان ساسان، بهبودي نسبي يافتم و بعد از چند ماه وضع نسبتاً‌عادي پيدا كردم و پزشكان اجازه دادند براي ادامه درمان به منزل منتقل شوم.

يك روز از خانواده‌ام خواستم كه دفتر يادداشت مرا كه در آن تعدادي دعا و نوحه و شعر بود برايم بياوردند .در يك صفحه از آن دفتر انواع مرگ را نوشته بودم. مرگ سياه، ‌مرگ سفيد ، مرگ زرد ، مرگ سرخ ، و توضيح داده بودم كه مرگ سياه يعني مرگ يزيد و يزيديان و مرگ سرخ مربوط به امام حسين و حسينيان است.

و اين شعر را در ادامه نوشته بودم

نخست  فلسفه  قتل  شاه  دين  اين  است

كه  مرگ  سرخ  به  از  زندگي  ننگين  است

نه  ظلم كن  به  كسي  ني  به  زير  ظلم  برو

كه  اين  مرام  حسين  است و گفته  دين است1

 

وقتي اين دفتر را ورق مي زدم ناگهان متوجه شدم كه خوني كه در زمان قطع شاهرگم از گلو به لباسم و از آنجا به دفتر يادداشتم ريخته دقيقاً روي خط مرگ سرخ ريخته است و بقيه صفحات سالم است.

با خود گفتم دست غيبي مثل حضور آمبولانس در منطقه و حضور دكتر عروق در بيمارستان صحرايي است و با خود عهد كردم وقتي خوب شدم باز هم آستين همت بالا بزنم و به دنبال مرگ سرخ عازم مناطق عملياتي بشوم. اين را نيز بگويم كه من آن دفتر چه يادداشت را به عنوان گنجينه به يادگاري نگه داشته ام و وصيت كرده ام كه در زمان مرگ كه انشاالله  سرخ باشد، آن‌را داخل كفنم بگذارند. البته اگر كفني نصيبم شد.2

پانوشته:

1- شعر از خوشدل تهرانی

2- آقاي محمد رضا داوودي برادر همسر خلبان شهيد هوانیروز محمد رضا پرشور مي‌باشد. اين خلبان در تاريخ20/10/1371 در مقابله با سوداگران مرگ و قاچاقچيان موادمخدر به شهادت رسيد.

 

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده