این زمین در آن زمانه(20)
تفحص شهدا چگونه ميشود او را شناخت؟ حال نوبت خواهر است. خواهري كه عاشق برادر است. خواهري كه از او جدا نميشد. خواهري كه بوي برادرش را حس ميكرد. خواهرش بايد بيايد و او را شناسايي كند، تا نسيم از قتلگه بوي حسين آورد و گفت: اين كشته فتاده به هامون حسين توست اين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

یک گروه از شما رفتید شرهانی به مقر تفحص شهدا. شهدایی که جنازه­هایشان شناخته نشده بود را زيارت كرديد، شهداي گمنام كه البته در آسمان شناخته شده‌اند.

شهید را چگونه شناسایی می­کنند؟

زمان جنگ وقتی می‌خواستند شهدا را تخلیه کنند، ابتدا از چهره‌اش شناسایی می‌شد، البته اگر چهره آسیب ندیده بود؛ سپس پلاکش را نگاه می‌کردند، اگر نداشت مشخصاتی را از روی لباس شناسایی و ثبت می‌کردند. بعد اتیکتی نصب می‌کردند به روی جنازه و آنگاه تخلیه به معراج شهدا انجام می‌شد. البته در صورت لزوم دوستان شناسایی می­کردند، فرمانده شناسایی می‌کرد، بعد یگان تخلیه­کننده نام­گذاری شهید را انجام می­داد و جنازه با علامت و مشخصات به عقب تخلیه می­گردید.

حالا بعد از جنگ یک تعدادی جنازه به دست آمده است که شناخته نشده­اند. می­رویم سراغشان. آنها را این­گونه شناسایی می‌کنند:

از منطقه عملیات، از طرح عملیاتی که در آن منطقه اجرا شده است، از یگانی که در آن عملیات حضور داشت، یا توسط یگان­های همجوار، از دوستان و هم­رزمان و فرمانده شهید  تحقیق می­کنند و اطلاعات لازمه را می‌گیرند. اگر در لباس شهید اطلاعاتی باشد، مانند علامتی، انگشتری، ساعتی، پلاکی، همه اینها را جمع­بندی می‌کنند تا بتوانند شهید را شناسایی نمایند.

 تعدادی هم شناسایی نمی­شوند و به عنوان شهید گمنام به خاک سپرده می‌شوند.

حال داستان یک لشکر دلاور و ازجان­گذشته را برایتان بگویم:

یک لشکر بود، یک لشکر کوچک با فرماندهی بزرگ. یک لشکر که برای شهادت سر از پا نمی­شناخت. در میدان جنگ و در معرکه کشتن و کشته شدن فرمانده لشکر این­گونه عمل می­کرد:

وقتی کسی به شهادت می­رسید، پیکر شهید را  با خودش به عقب می­آورد یا دستور می­داد او را به مرکز جمع­آوری شهدا تخلیه کنند. اكثر اوقات خود بالای سرباز شهيدش می­رفت یا اینکه شهيد را می­آوردند پیش فرمانده لشکر و بعد از دلجويي، دعا و ثناء اين فرمانده در حق شهيد، او را به محل شهدا می­بردند.

مشخص می­شد کی هست و فرمانده دستور می­داد و دیگران می­بردند و تقدیم خانواده­اش می­کردند. اگر هم به دلایلی نمی­بایست یا نمی­شد شهید را جابه­جا کنند، باز بالای سرش حاضر می­شد.

 این فرمانده لشکر برای همه این کار را می­کرد، برای رزمندگانش، برای فرزندان شهیدش، برای بستگانش و براي همه رزمندگانش و برای برادر فرمانده عملياتش. بر بالین آنها حضور می­یافت، شناسایی می­کرد، اگر هنوز نفسي و رمقي داشت از او دلجویی می­کرد، دعایش می­کرد.

حتی اگر قطعه­قطعه شده بودند، دستور مي­داد آنها را به نقطه عقب پشتیبانی، جایی که باید شهدا تخلیه می­شدند، کنار منطقه درمانی یا منطقه تخلیه مجروحین یا بهداری نقل مکان دهند.

 حالا نوبت فرمانده لشکر رسیده و نوبت جنگیدن فرمانده ای غریب شده است!

وقتی که معرکه جنگ هنوز پرهیاهو و پر از گرد و خاک نبود، همه فرمانده را می­دیدند و او هم یکی دو بار از منطقه عملیات به عقبه آمد و بازماندگان لشکر او را دیدند.

حالا منطقه عملیاتیِ جنگ فرمانده لشکر را آن­چنان گرد و غبار و هیاهو گرفته که نمی­شود فرمانده را دید. بعد از مدتی گرد و غبار فروکش کرد و همهمه هم خاموش شد.

فرمانده کو؟

دیگر کسی فرمانده را نمی­بیند؟

کشته شده؟

فرمانده لشکر شهید شده؟

هیچ­کس نیست که جنازه فرمانده را به عقب بیاورد و هیچ هم­رزمی نیست که فرمانده را شناسایی کند یا بر بالین شهید حاضر شود.

 چه کسی باید این کار را بکند؟

از آن لشکر کوچک دیگر رزمنده­ای باقی نمانده که جنازه این فرمانده شهید را به خانواده­اش تقدیم کند.

اول بايد بروند سراغ پیکر شهید. خوب! معلوم است که به سر و صورت او نگاه می­کنند تا او را شناسایی، بعد هم با عزت و کرامت به عقب تخلیه کنند. اما شهید سر در بدن ندارد که با چهره­اش او را بشناسند، این جنازه متعلق به کیست؟

به سراغ علائم باید رفت. کدام علامت؟ لباسی، انگشتری، نشانی، یادداشتی. به کدام وسیله او را بشناسند؟

لباسش که زیر سم اسب­ها پاره پاره شده، بدن که قطعه قطعه شده است!

هان! راستی انگشتر؟ باید با انگشتر شناخته شود. او انگشتری بر دست داشت که نشانه او است. ولی نامردها  انگشت را با انگشتر جدا كرده­اند و برده­اند.

 اين فرمانده لشكر را چگونه بايد شناسايي كرد؟

چگونه بايد جنازه‌اش را از گودال قتلگاه به عقب آورد؟

 خودش بالاي سر همه شهدا رفته بود و همگي را شناسايي كرده و در زنده ماندن از آنان دلجويي كرده بود.

فقط نتوانست جنازه علمدارش، فرمانده عملیاتش، سقاي لشكرش، برادرش، عباس دلاورش را بياورد و به خانواده بدهد. چرا که دست در بدن نداشت و بدن مطهرش پر از تير و خون بود. نخواست كه اهل حرم او را اين­گونه ببينند و یا نتوانست حملش كند و يا اينكه قمر بني هاشم از او خواست او را به خيام حرم نبرد، تا رقيه و سكينه تشنه لب او را نبينند و سقا شرمنده نشود. لذا در همان مكان كه محل شهادتش بود تكريمش كرد و برگشت.

 حتی طفل شیرخوارش، علی اصغرش را خود بر دست گرفت و برایش قبری تهیه کرد. قاسمش را، اكبرش را، حبيب و جَون و جعفرش را، همه را با خود به عقبه آورد.

حال چه كسي مانده است تا جنازه­اش را تخليه كند؟

چه کسی بايد شناسايی كند اين جنازه را كه سر در بدن ندارد؟

چگونه بايد او را شناخت؟

بدن هم كه زير سم اسب­ها له شده است.

انگشت و انگشتر هم که ندارد.

چگونه مي‌شود او را شناخت؟

حال نوبت خواهر است.

 خواهري كه عاشق برادر است. خواهري كه از او جدا نمي‌شد. خواهري كه بوي برادرش را حس مي‌كرد.

خواهرش بايد بيايد و او را شناسايي كند، تا نسيم از قتلگه بوي حسين آورد و گفت:

اين كشته فتاده به هامون حسين توست

 

اين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

 

خانم زينب با بوي حسينش او را شناسايي كرد و بر حلقوم بريده او بوسه زد .

 حال اگر بگذارند بايد جنازه مطهرش را از معركه بيرون ببرد و تشييع كند. با عزت و احترام به خاك سپارد.

آيا مي‌گذارند؟

تازه به كجا تخليه نمايد؟

در كجا تشييع كند؟

  خيمه­ها را هم آتش زدند، زن و كودك را هم به اسارت بردند و جنازه‌ها را در بيابان رها كردند. كسي حق عزاداري برسرجنازه عزيزان خود را هم نداشت و بر جنازه­ها هم اسب تازاندند!

شما عزيزان دانشجو آمديد در كربلاهاي ايران تا قطعه كوچكي از عاشوراي حسيني را به چشم ببينيد و عاشورايي بمانيد؟

شما با منطقه و انواع عمليات‌ها و تاكتيك‌ها و چهره‌هاي حماسه­ساز آشنا شديد. ولي هدف اين نبود. گرچه اينها درس‌هاي شماست.

هدف چيز ديگري بود. هدف اين بود كه عاشورايي فكر كنيم، عاشورايي زندگي كنيم و عاشورايي بميريم.

همگي ما اينجا آمديم كه مجدداً تلنگري بهمان بخورد. تا تازيانه عشق بر ما ترنمي ‌بزند تا فرصت‌هايي را كه از حسين دور مانده­ايم و عاشورا از يادمان رفته است را به ياد بياوريم و دريابيم كه ما شيعه‌ حسين بن علي هستيم و بايد تا ابد هم بمانيم.

إن­شاءالله؛ آن­طور كه شهداي ما ماندند و با حسين فاطمه محشور شدند.

 

منبع: این زمین در آن زمانه، نادره بهشتی، 1390، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده