نماز در آیینه خاطرات رزمندگان(29)
همراه با شهيد سپهبد علي صيّاد شيرازي دو ركعت نماز عشق سرهنگ خلبان نامدارفر من به خيال اينكه مردم عادي درآن جادّه تردد مي كنند گفتم : - تيمسار اينها مردم عادي اند ، ما كه نبايد مردم عادي را … تيمسار باعصبانيت وسط حرف پريد و گفت : اينها منافقين هستند من به شما دستور مي دهم كه آتش كنيد و همه اين خودروها را منهدم كنيد. باشنيدن اين جمله از تيمسار علي صيّاد شيرازي ، بلافاصله از تيم آتش خواستم تمام خودروهاي روي جاده را هدف قرار دهند.

پس ازپذيرش قطعنامه 598  توسط ايران، وضع جبهه ها خصوصاً جبهه عراق آشفته شده بود و علتش تجاوز سراسري عراق ازاكثرجبهه ها به طرف داخل ايران بود، كه دراين هجوم گسترده منافقين وطن فروش نيز همچون مزدوراني  خود فروخته تمام توان خود را به كار گرفته بودند تا به زعم خود تهران را فتح كنند.

ازيگان ماتقاضاي يك فروند بالگرد214 رابراي منطقه اسلام آبادكردند . من با آنكه فرمانده گردان بودم و حضورم در يگان ضروري بود به خاطر اهميت اين مأموريت خودم مسئوليت اين پرواز را به عهده گرفته و به پادگان اسلام آباد پرواز كردم .

آن روزها عراق ارتفاعات « نواكوه » را دور زده و مي دانستم كه بايد براي رساندن آذوقه به اين ارتفاعات پرواز كنيم . دراين انديشه بودم كه بالاي پادگان رسيده و اقدام به نشستن نمودم . هنوز اسكيدهاي بالگرد « پايه هاي زميني » به زمين نرسيده بود كه يك فروند ميگ شروع به بمباران پادگان‌كرد.

اودرحين بمباران متوجه بالگرد من شد و من را نيزراكت باران كرد ، چندين راكت در اطراف بالگرد ما منفجر شد و همه جارا گرد و خاك فرا گرفت .

وقتي بالگرد را خاموش كرده و از آن دور شديم ، تازه متوجه شديم كه « خدمه » بالگرد دچار موج گرفتگي شده و خود من نيزگوش چپم شنوايي خود را ازدست داده است .

ازكنار جنازه هاي افرادي كه براثر بمباران هواپيما شهيد شده بودند رد شده و به دفترفرمانده لشكر 81 « تيمسار رادفر» وارد شدم دراوّلين نگاه آثار ناراحتي را در چهره تيمسار رادفر ديدم .ايشان با ديدن من به طرفم آمد و گفت :نيروهاي ما درارتفاعات نواكوه به محاصره دشمن درآمده اند و بايد به آنها مهمات و آذوقه برسانيم .

با شنيدن صحبتهايش حدسم تبديل به يقين شد و از تيمسار ساعت ونحوه كمك رساني را پرسيدم .

          ايشان از من خواستند كه صبح فردا (4/5/67)  عمليات را آغاز كنم ، من باكمال ميل پذيرفتم و از ايشان خواستم كه باتوجه به نا امن بودن پادگان ، بالگرد مرا به مكان ديگري برده و فردا براي انجام مأموريت برگردم . او اوّل اكراه داشت ولي بعد از هماهنگي با تيمسار انصاريان ، قبول كرد و بلافاصله من به همراه يك فروند بالگرد ديگركه دراين فاصله از تنگه قوچعلي به اسلام آباد آمده بود پادگان را ترك كرده و به پايگاه هوايي خود برگشتيم . پس از هماهنگي بامسئولين پايگاه براي استراحت به منزل رفتم و با توجه به خستگي مفرط و داشتن پرواز در روز بعد ، آن شب زودتربه بستر رفتم .

درپايگاه اعلام كردند كه اسلام آباد اشغال شده و نيروهاي عراقي درحال پيشروي هستند. باشنيدن اين خبرتأسف بار از اينكه با اصرار بالگرد را به كرمانشاه برگردانده بودم خوشحال شدم ولي دلم  از اين همه تجاوز عراق خون بود و آرزو داشتم كه هرچه زودتر به مصاف دشمن بروم .

ساعت3 صبح بود كه اطلاع دادند پيشروي عراقي ها سد شده ولي از من خواستند پس از روشني هوا گردان رابراي عمليات آماده نمايم .

با روشن شدن هوا من به همراه ستوان ( م ع ) جهت انجام مأموريت به پادگان امام حسين(ع) سپاه پرواز كرديم .

تيمسار علي صيّاد شيرازي به طرف بالگرد آمد وپس از احوالپرسي باتوجه به آشنايي  قبلي كه با ايشان داشتم ، مرا به نام براي اوّلين مأموريت خواسته بود  . از من خواست كه يك تيم آتش كبرا را از پايگاه بخواهم و پرواز را آغاز كنم .

همزمان با ماكه از پادگان امام حسين (ع)  بلند شديم  يك تيم آتش از پايگاه كرمانشاه بلند شد و در مسيراسلام آباد به هم ملحق شده و به طرف محلي كه تيمسار علي صيّادشيرازي از من خواست هروقت به گردنه « چهار زبر»  رسيديم به ايشان اطلاع بدهم . به محض رسيدن ،گردنه چهار زبر را به تيمسار نشان دادم ، ايشان بيدرنگ گفتند  :

به ارتفاعات  نزديك نشويد و به سمت چپ برويد .

          من بي خبراز وضع گردنه چهار زبر بلافاصله  به سمت چپ گرفته و ده كيلومتر به سمت چپ رفتم تا به ماهيدشت رسيديم .

درآنجا متوجه شدم ترافيك سنگيني درجاده است و خودروهاي  زيادي  درحال تردد مي باشند. بلافاصله مسئله را به تيمسارعلي صيّادشيرازي اعلام كردم  و ايشان پس از بررسي جاده از من خواست به تيم آتش دستور بدهم تمام خودروهاي روي جاده را بزنند . من به خيال اينكه مردم عادي درآن جادّه تردد مي كنند گفتم :

  • تيمسار اينها مردم عادي اند ، ما كه نبايد مردم عادي را

تيمسار باعصبانيت وسط حرف پريد و گفت :

 اينها منافقين هستند من به شما دستور مي دهم كه آتش كنيد و همه اين خودروها را منهدم كنيد.

باشنيدن اين جمله از تيمسار علي صيّاد شيرازي ، بلافاصله  از تيم آتش خواستم تمام خودروهاي روي جاده را هدف قرار دهند.

يكي ازخلبانان كبرا هم كه موضوع را نمي دانست ، گفت :

          اينها كه مردم عادي اند.

درحين اينكه براي خلبانان توضيح مي دادم به خودروهاي روي جاده نزديك تر شده بودم . ناگهان آنها شروع به تيراندازي به طرف ما كردند و آتش  خمپاره و پدافند خودرا به طرف ما ريختند.

با ديدن اين وضع نه تنها من ، بلكه بالگردهاي كبرا هم متوجه موضوع شدند و پي بردند كه نيروهاي دشمن دراين لباس پيشروي نموده اند.

بلافاصله آتش كينه هوانيروز قهرمان بخشي از آنها را به كام خود كشيد وپس ازپايان مهمات ، بالگردهاي كبرا به پايگاه برگشته و با چهار تيم آتش ،  مجدداً وارد عمل شديم .

درمراحل دوم وسوم پروازي بيشتر مشخص شد كه اينها مردم عادي نيستند بلكه منافقيني هستند كه خودرا به شكل مردم عادي درآورده اند و به طرف كرمانشاه درحركت اند.

در طول روز تيمسار علي صيّادشيرازي دركنار ما بودند ودراكثر پروازها من به عنوان سرپرست و نجات همراه تيم آتش  مي آمدم  و پس از پايان عمليات به پايگاه برمي‌گشتم .

روز بعد (5/5/67) متوجه شديم ، با آنكه تعداد زيادي از نيروهاي منافقين تار و مارشده بودند هنوز آنها به پيشروي ادامه مي دهند.

از نظر نظامي اين مسئله بيانگر آن بود كه حتماً درپشت نيروهاي منافقين تعداد زيادي نيروهست و مي خواهند كه به هرنحوي پيشروي كرده و شهر كرمانشاه را تصرف كنند.

پس از يك بررسي ، تيمسار علي صيّادشيرازي از من خواست كه يك پروازي انجام بدهم و آن پرواز به پشت سرنيروهاي منافقين بود.

باشنيدن اين دستور ، قبل از حركت ، مسير رفت وبرگشت هوايي را بررسي كرده و اعلام آمادگي نمودم . بلافاصله از پايگاه صحرايي خود پرواز را آغاز كرده، به طرف گردنه  قلاجه رفتيم واز روي جاده خاكي به طرف پادگان ابوذر  وارتفاعات نواكوه و از آنجا خودرا به جاده اسلام آباد رسانديم .

          نيروهاي منافقين همه جارا اشغال كرده، منطقه را به صورت پراكنده زير نظر داشتند پيشروي ما ممكن بود ولي هنوز اطلاعاتي از عقبه نيروهاي منافقين  نداشتيم كه تيمسار علي صيّاشيرازي باشجاعت تمام از من خواست كه جاده اسلام آباد -كرند راقطع كنم و از روي نيروهاي منافقين عبور نمايم .

          من باتوكل به خدا همين كار راكردم و بدون آنكه منافقين مجال عكس العملي داشته باشند به عقبه نيروهاي آنها رسيدم و اطلاعات بسيار با ارزشي  از آرايش و توان رزمي آنها به دست آورديم . باخوشحالي در راه بازگشت بوديم كه يك فروند ميگ عراقي به طرف ما يورش برد. من با سرعت تمام به صورت سينه مال جلو مي رفتم  و ميگ از همه طرف به ما حمله مي كرد.

          درآن لحظه فقط از خداخواستم كه به ما اين فرصت را بدهدكه اطلاعات بدست آورده را دراختيار يگانهاي عمل كننده و مسئولان اجرايي قرار بدهيم .

          سرانجام ميگ پس از چندين بارحمله پي در پي بار ديگر از ما فاصله گرفت . ناگهان همزمان با ديدن من تيمسار فرياد زد كابل برق كابل برق سرعت بالگرد خيلي زياد بود و فاصله من باكابل برق بيش از 50 متر نبود.

          اگر مي خواستم بالگرد را از بالاي كابل بكشم امكان برخورد خيلي زياد بود. ناگهان توكل به خدا كردم  و فرامين بالگرد را به پايين كشيدم دريك لحظه  شوك تمام وجودم را فرا گرفت و لحظه اي بعد به حالت عادي برگشتم . بلافاصله  بالگرد را نشاندم و پايين آمديم .

          بالگرد سالم بود و شوك حاصله فقط از جريان برق سه رشته سيم كابل فشار قوي بود كه لحظه اي برما وارد شده بود.

          ميگ دورديگري زد و بدون آنكه متوجه فرود ما بشود ، دور شد دراين حال تيمسار علي صيّاد شيرازي كنار بالگرد ايستاد و دو ركعت نماز شُكر بجا آورد.

          پس از نماز شُكر بلافاصله به طرف پايگاه حركت كرده و با استفاده از اطلاعات بدست آمده  بالگردهاي شنوك و214 را به كار گرفته و تعداد قابل توجهي نيرو در پشت نيروهاي منافقين پياده كرديم و به اصطلاح نظامي نيروهاي منافقين قيچي شدند.

          روز (6/5/67 ) روز شكست منافقين و خود كشي خيلي از آنها بود . آن روز نيروهايي كه مادر عقبه منافقين پياده كرده بوديم بانيروهايي كه در رو به روي  منافقين بودند پيوند خوردند وبسياري از دشمنان وطن فروش شكار و به درك واصل شدند.

          درمورخه (7/5/67)  وقتي از بالاي سر نيروهاي خودي كه تمام منطقه را دراختيار داشتند. پرواز مي كرديم . باخود عهد كردم وقتي به پايگاه رسيدم به شُكرانه اين پيروزي ارزشمند دوركعت نماز شُكر بخوانم .

          لذا پس از اتمام مأموريت درپايگاه دو ركعت نماز شكر بجاي آوردم و خدا را سپاس گفتم و آن موقع بود كه به خوبي حس كردم علت خستگي ناپذيري و عدم تضعيف روحيه شهيد سپهبد علي صيّادشيرازي و قاطعيت و اميدواري او به پيروزي  ناشي از اقامه نماز باحضور قلب و خلوص نيت وي بود.

 

_   نماز جماعت در داخل هواپيماي نظامي         

سرتيپ خلبان سيّد رضا پرديس

          دريك مأموريت با شهيد سپهبد علي صيّادشيرازي بوسيله هواپيما از شيراز به تهران مراجعت مي كرديم . پس از بلند شدن هواپيما از باند شيراز شهيد سپهبد علي صيّادشيرازي قرآن كوچكي از جيبش بيرون آورد و به تلاوت آيات الهي  مشغول شد همين كه آفتاب غروب كرد به من گفت :

چكار كنيم كه بتوانيم نمازمان را موقع اذان دراين هواپيما به جاي آوريم ؟

          مقداري آب به اندازه يك ليوان تهيه كردم و با آن آب شهيد تجديد وضو كرد ، سپس پتويي درانتهاي هواپيما پهن كرديم . نسبت به حركت هواپيما قبله را تعيين و آنگاه به عنوان امام جماعت  ايستاد و سپس نماز جماعت چهار نفره اي را درهواپيما اقامه نموديم .

_    وسيله هدايت

          روزي ايشان طي يك سخنراني در پادگان آموزشي بيرجند براي سربازان ضمن بيان فوايد و اهميت نماز ، آثارآن را نيز درهدايت و سازندگي انساني شرح مي داد و درعين حال خاطره اي را به اين شرح بيان كرد :

« يك روز در زمان كودكي به همراه تعدادي ازدوستان درشهرستان مي خواستيم

وارد يك باغ بشويم . همين كه ازديوار باغ بالا رفتيم ، ديدم يك مار روي ديوار باغ ايستاده و حالت حمله دارد، بلافاصله خودم را به پائين ديوار پرت كردم و از همانجا پي بردم كه خداوند نمي خواهد آلودگي درمن ايجاد شود. اين اتفاق را به فال نيك گرفتم و از آن پس سعي كردم همه افعال و رفتارم را در جهت رضاي خداوند  قرار دهم . زيرا خداوند  توسط اين مار مرا هدايت كرد و خواست كه من با سرشت و روح پاك رشد كنم .»

 

_  نماز روي بام پاسگاه                                                          

محسن كاظمي

          دو بالگرد حامل هيأتي تحت سرپرستي شهيد سپهبد علي صيّاد شيرازي  درارتفاعاتي به نام « ساري قميش » و « ساري بابا » فرود آمدند . بچه هاي گروه فني ساز و برگ خودرا آماده كردند تاصحبتها و مصاحبه هاي تعدادي ازفرماندهان را كه درآزاد سازي اين ارتفاعات ازدست عناصر ضد انقلاب درسال 1360 نقش داشتند ضبط وثبت كنند.

          ساعت حدود 11 صبح بود خاطرات اين عزيزان به قدري جذاب و شنيدني بود كه هيچ كس گذشت زمان را حس نمي كرد ، ناگهان شهيد سپهبد علي صيّاد شيرازي جلو آمدند و دستور دادند كه ضبط برنامه قطع شود و افراد سريع سوار بالگرد شوند ، به ساعت نگاه كردم 55/11 دقيقه بود . فهميدم كه وقت نماز است و سپهبد شهيد به دليل اينكه برنامه ضبط طولاني شده و ضمناً آب براي وضوگرفتن مهيّا نبود ، دستور قطع برنامه را صادركرد .

          بالگردها پروازكردند وچند كيلومتر آن طرفتر درمسيرجاده بوكان – مياندوآب دركنار پاسگاه  نيروي انتظامي شماره 3 فرود آمدند . پرسنل  غافل‌گير شده بودند . نمي دانستند كه چه مي كنند . شهيد از آنها خواهش كرد هرچه سريعتر مقدمات نماز را فراهم آورند ، جايي براي اقامه نماز جماعت اين تعداد افراد نبود.

          فرمانده پاسگاه پيشنهاد پشت بام را داد صفوف متشكل از هيأت همراه شهيد و پرسنل محل روي پشت بام پاسگاه نماز جماعت را به امامت اميرلشكر اسلام اقامه كردند. بعد از پايان نماز جماعت علي صيّادشيرازي ضمن تقدير وتشكر از زحمات پرسنل پاسگاه براي آنها به نقل قول خاطراتي پرداخت .

          بعداز گزاردن نماز دوستان همراه بلافاصله  آماده شدند كه به وسيله دو بالگرد به محل ضبط برنامه برگردند. مسئولين پاسگاه با بضاعت محدودشان  پذيرايي خوبي ازميهمانان ناخوانده به عمل آوردند.

فرمانده پاسگاه موقع خداحافظي خطاب به شهيد علي صيّاد شيرازي اظهار داشت  :

  تيمسار! مارا ببخشيد، ما از قبل اطلاع نداشتيم وتدارك غذا را نديده بوديم . و شهيد ما درجواب گفت  :      

نماز بهترين خوراك بود كه به ما رسيد.

 

_    عارف بيدار دل

          اوّل شهريور1374 براي مأموريتي به همراه هيأتي به سرپرستي شهيد سپهبد علي صيّادشيرازي به كردستان عزيمت كرديم . نزديك اذان مغرب وارد پادگان لشكر28 شديم .

          تشريفات پادگان ، خودرا آماده استقبال از شهيد سپهبدعلي صيّادشيرازي و هيأت همراه كرده بود . سربازان دژباني ، درجه داران و افسران و فرماندهان پادگان صف كشيده و منتظر ورود هيأت بودند . شهيد سپهبد علي صيّاد شيرازي به خاطر نزديك شدن به وقت نماز و ازدست ندادن فضيلت اوّل وقت ، باتشكر و عذرخواهي از دست اندركاران پادگان ، برنامه استقبال را حذف و تنها به مصافحه با فرمانده و مسئول عقيدتي سياسي پادگان بسنده كرد و براي اداي فريضه ، راهي حسينيه پادگان شد.

          دراين مأموريت و تمام مأموريتهاي بعدي هروقت براي اقامه نماز صبح به مسجد ، حسينيه و يا نمازخانه مي رفتيم ، شهيد راجلوتر ازخود درآنجا مي ديديم . او هميشه قبل از اذان صبح درمسجد بود. پس ازاقامه نماز هم ، ورزش و نرمش صبحگاهيش ترك نمي شد.

          گاهي دردل شب و ساعتي مانده به نماز صبح . به دليلي از خواب بر مي خواستم ، صداي قرآن را از نمازخانه و يا اتاق شهيد مي شنيدم و متوجه مي شدم كه شهيد غرق عبادت و مشغول راز ونياز شبانه است و دل به محبوب خويش سپرده است .

          باتوجه به روح عظيم معنوي آن عارف بيدار دل . شب زنده داريهاي او برايم عجيب نبود ، امّا وقتي به رغم اين بيداريهاي طولاني شبانه ، روحيه خستگي ناپذير و تلاش بي وقفه اورا دركار روزانه وي مي ديدم ، در شگفت مي شدم .

 

_    راز ونياز شبانه                                                        

 عباس محمود جانلو

          بابرادران ارتشي دريك خط ايستاده بوديم كه شهيد علي صيّاد شيرازي از بالگرد پياده شد. باهمه روبوسي كرد و بي هيچ حرفي وارد اتاق جلسه شد و براي شروع جلسه ، قرآن تلاوت كرد. ازاينكه با ماحرف نزده بود خيلي ناراحت شديم . مدتي كه گذشت گفت :

 مرا ببخشيد كه باشما صحبت نكردم . چون داخل بالگرد خوابم برد، وضويم باطل شد و به خودم اجازه ندادم با شما رزمندگان بدون وضو حرف بزنم .

          ساعت يك نيمه شب براي انجام كاري به طرف سنگر شهيد علي صيّادشيرازي رفتم . نگهبان به ساعت نگاه گرد و گفت  : جناب سرهنگ مشغول نماز شب هستند . مدتي صبر كردم نماز ايشان تمام شود خواستم وارد سنگر شوم كه نگهبان بار ديگر گفت ايشان درحال خواندن قرآن هستند . بازهم صبر كردم تامزاحم عبادت سرهنگ نشوم .

          دوباره مي خواستم وارد سنگر شوم كه نگهبان باز هم به ساعت خود نگاه كرد و گفت : درحال نمازخواندن هستند . با ناراحتي گفتم :

شما هم ما را گرفته ايد !

سپس بدون توجه وارد سنگر شدم كه ديدم  شهيد درحال عبادت و راز و نياز باخداست . خجالت كشيدم . برگشتم و بعداز تمام شدن نماز ، شهيد مرا صدا كرد و براي او آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف كردم .  درهمان حال آن شهيد بزرگوار سرش را پايين انداخت و گفت : 

فكر نمي كردم اين قدر مرا زيرنظرگرفته باشند

 

منبع: زمزمه ای در تنهایی، حسینیا، احمد، 1383، انتشارات عرفان، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده