شکارچی تانک(1)
از شیراز تا سپتون خاطرات من از اولین روزهای دفاع مقدس در مقابله با جنگ تحمیلی شروع می شود. پس از گذشت چند روز از تجاوز دشمن بعثی عراق به خاک میهن اسلامی، یگان خدمتی ما که گردان۱۳۰ تیپ55 هوابرد بود از پادگان خارج گردید.

هرگز فراموش نمی کنم وقتی به سمت جبهه حرکت می کردیم با استقبال و بدرقه اهالی شهرها و آبادی های مسیر حرکت روبرو می شدیم به ویژه در شهرستان اراک که مردم با ریختن گل و دادن شیرینی و قربانی کردن گوسفند در جلوی ستون نظامی و با دادن شعارهائی چون برادر ارتشی خدا نگهدار تو، بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو، ما را مورد لطف و محبت خود قرار می دادند و ما با مشاهده این ابراز احساسات مردم شهیدپرور ایران چنان تحت تأثیر قرار گرفتم که با خدای خود پیمان بستم و از او یاری خواستم تا بتوانم محبت های این مردم را آنگونه که شایسته است جواب دهم و از او طلبیدم که جان خود را در راه آرمانهای مقدس این مردم فدا کنم. لذا چون خواسته هایم از اعماق وجود برآمده بود، مورد قبول درگاه خداوند واقع شد و توانستم تا آنجا که در توان داشتم ادای دین نمایم . مقصد ما آبدانان، مور موری و دالپری بود. آنجا که در ظاهر اسمش جبهه بود، اما در واقع از دشمن خبری نبود.

با توجه به اینکه دشمن خرمشهر را محاصره کرده بود و در سایر جبهه ها نیز پیشروی می کرد به نظر می آمد این منطقی نباشد که در چنین موقعیتی یک واحد هوابرد را با آن سرعت در چنین جایی وارد عمل کنند. تعدادی از برادران دور هم جمع شدیم و این موضوع را با فرمانده گردان در میان گذاشتیم. ایشان هم با رده بالاتر تماس گرفت، تا اینکه بعد از چند روز تیمسار ظهیرنژاد فرمانده وقت نیروی زمینی، جهت بازدید از منطقه و صحبت با پرسنل گردان به منطقه وارد شد.

در آنجا فرمانده گردان درخواست پرسنل گردان را با ایشان در میان گذاشت. تیمسار دستور داد: گردان حرکت کرده و در غرب رودخانه کرخه به لشکر۲۱ حمزه ملحق شود. گردان با دریافت دستور حرکت کرد و در غرب رودخانه کرخه( ارتفاعات سپتون ) زیر امر تیپ1 لشكر۲۱ حمزه قرار گرفت.

منبع: تانک شکار رفیع(خاطرات سرهنگ جانباز رفیع غفاری)، جعفری، مجتبی،1395، انتشارات ایران سبز

 

 

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده