تیر خلاص(19)
خيلي زود وضيعت كشته شدهها و شهدا مشخص شد ودر بين كشته شدهها و شهدا مشخص شد همان عضو كوموله كه سرگرد علي اصغر لو و دوستش را به شهادت رسانده بود، ديده مي شود. او به طرز فجيعي تكه تكه شده بود. من از اينكه اوكشته شده بود و انتقام خون شهيد علي اصغر لو و دوستش، به اين طريق -توسط اربابان خودش- از او گرفته شده بود خوشحال بودم.

سومين شهادت (بخش دوم)

سرهنگ خلبان بهمن رسول اهري

پس از دوماه به زندان دوِلتو انتقال داده شدم و سه سال ‌- دو روز كمتر- در آنجا بودم كه در تاريخ4/8/1362 رزمندگان اسلام عمليات والفجر4 را انجام دادند و منطقه زندان به دست نيروهاي اسلام افتاد وماآزاد شديم.

گفتم: آقاي اهري! شما سه سال در اسارت بوديد آيا از اين سه سال خاطره‌اي نداريد.

گفت: مگرمي‌شود آدم سه سال در اسارت باشد وخاطره‌اي نداشته باشد؟

گفتم: لااقل يكي از آنها راتعريف كن.

لحظه اي تامل كرد و گفت: يك بار شش نفر از بسيجي‌ها را از زندان كوموله به محل ماآوردند وقتي با آنها صحبت كرديم معلوم شد كه آنها در حين فرار دستگير شدند. از يكي از بسيجيان خواستم توضيح بيشتري دهد كه گفت:

ما هشت نفربوديم سرپرست ما سرگردي بود به نام علي اصغر لو. او قهرمان سقوط آزاد جهان بود ودر حين عمليات هلي برن لحظاتي بعد به اسارت درآمد و معلوم شد كه عمليات هلي برن آنها لو رفته بود. در هر صورت يك نظامي تمام عيار بود، ما تصميم گرفتيم از آن زندان فرار كنيم و چند بار اقدام به فرار كرديم، ولي دستگير شديم. بالاخره به پيشنهاد علي اصغرلو تونلي از زندان به رودخانه بزنيم و از آنجا فرار كنيم. اين كار براي ما غير قابل قبول بود، ولي سرگرد علي اصغر لو با يك ميخ شروع به كندن تونل كرد. و ما هم وظيفه داشتيم خاك تونل را به نحوي در توالت و يا محوطه اي كه دموكرات متوجه نشوند پخش كنيم. بالاخره پس از يك ماه تونل آماده شد. افراد كوموله خيلي اصرار داشتند كه علي اصغر لو به آنها بپيوندد. حتي به تعدادي از  دوستان قديمي‌اش كه در آنجا بودند متوسل شدند. ولي علي‌اصغرلو يك آذربايجاني غيور و نظامي ومغرور بود و هر بار به آنها جواب رد مي داد . در اين فاصله توانست نقب راآماده كند.

روز موعود فرا رسيد وما هشت نفر از طريق آن تونل خود را به كنار رودخانه رسانديم. سرگرد علي اصغرلو از طريق ستاره‌ها ما را به طرف سردشت برد . در نزديكي سردشت يكي از بسيجي‌ها به نام آقاي مطلق كه اهل اصفهان بود به سختي مريض شد. به طوري كه ديگر نمي‌توانست مسير را ادامه دهد. همه ما و حتي خود مطلق از آقاي علي اصغر لو خواستيم كه او را بگذارد و خود را به سردشت برسانيم.

سرگرد باصراحت و اقتدار اين مسئله را رد كرد وگفت : يا همه يا هيچ كدام.

دراين حال دو رهگذر متوجه ما شده بودند و گويا خود را به اولين پاسگاه ضد انقلاب رسانده و حضور ما را به آنها گزارش داده بودند ساعتي بعد نيروهاي دمكرات ما را محاصره كرده وما را دستگير كردند. صبح روز بعد كومله متوجه فرار ما شد و از طرف ديگر متوجه شد ما به دست دموكرات‌ها افتاديم. براي آن‌كه به اين ننگ -يعني فرار ما از زندان خودشان- سرپوش بگذارد ، در حين انتقال ما به يك مقر ديگر، خود را به ما رساندند و بلا فاصله علي اصغر لو و يكي از بسيجيان را مورد هدف قرار دادند و هر دو را با گلوله‌اي كه به مغز آنها زده بودند به شهادت رسانده و مارا هم به زندان دوله‌تو منتقل كردند.

آقاي اهري باز آهي كشيد و گفت: خدا رحمتشان كند، آنها بزرگمردان و افتخارات مابودند.

ما هم لحظاتي با آقاي اهري همدل شديم.

دقايقي بعد به اهري گفتم :

ببخشيد. با عرض پوزش ، اينجا يك نكته مبهم براي من ماند و آن خبر شهادت شما در اين مرحله است.

آقاي راضي گفت: اين را من جواب مي‌دهم.

گفتم: بفرمائيد.

گفت: آن ‌روزساعت0900 صبح بود كه آقاي اهري ودوستان شهيدش از مراغه به پرواز در آمدند و ساعت 5/10 صبح از طريق پادگان اعلام شد كه بالگرد مورد هدف ضد انقلاب قرار گرفته و آتش گرفته است و تمام سرنشينان آن شهيد شده اند . ما براي دومين بار براي آقاي اهري و اولين بار براي ساير دوستان‌مان داغدار شديم.

باز هم خبر شهادت اهري و دوستانش خيلي سريع پخش شد و در تمام اين لحظات من به ياد لعيا دختر حدوداً يك ساله اهري بودم كه خدايا بر سر او چه خواهد آ‎مد.

من جواب زن‌ و بچه‌اش را چه بدهم؟ خدايا من چه بايد بكنم ؟

آن روز و آن شب مرتب تلفن به صدا در مي‌آمد و من سعي مي كردم به هيچ تلفني جواب ندهم. چرا كه از آن مي ترسيدم كه نكند خانواده اهري تماس بگيرند و بخواهند از طريق من خبري از اهري بگيرند و آن شب تا صبح به اهري و خانواده اش فكر كردم و بي اختيار اشك ‌ريختم.

صبح كه براي صبحانه به غذا خوري رفتم. يكي از دوستانم آهسته به من گفت: كه ديشب راديو عراق گفته كه يكي از سرنشينان بالگرد زنده است ولي گفته بود كه او به شدت مجروح وحالش وخيم است.

با آنكه خبرمحكم نبود، با اين حال به طرف مسئولان امر رفته و اين موضوع را اعلام كردم. ايشان در جواب گفت: ما هم از اين موضوع خبر داريم ولي اظهار داشتند نمي دانند كدام يك از سرنشينان زنده است.

آدم وقتي روزنه اميدي در دلش باز شود به خيال اين‌كه آرزوي او برآورده مي شود خوشحال است و من هم با آنكه دلم در داغ سه نفر مي سوخت، به اميد آن‌كه آن يك نفر زنده آقاي اهري باشد دلم روشن بود.

جالب توجه اين است با هر كس در اين مورد صحبت  مي‌كرديم، او اسم كسي راكه نزديكترين دوستش بود مي داد و مي‌گفت: حتماً مثلاً ذاكر زنده است يا ديگري مي گفت: آن يك نفر موسي اميري است و شخص ديگر صحبت از زنده بودن صفائي مي‌كرد.

اين حرف بيش از48 ساعت به طول انجاميد. دراين مدت خبر شهادت آقاي اهري به خانواده اش رسيده بود و آنها خود را براي مراسم ختم آماده مي‌كردند.

بالاخره انتظار به سر آمد و يكي از دوستان اعلام  كرد كه بهمن رسول زنده است. من باشنيدن اين اسم يقين حاصل كردم كه آقاي اهري زنده است. چراكه نام اصل او بهمن رسول اهري است. ولي ساير دوستان از شنيدن اين اسم (بهمن رسول) كه از نظر آنها جزو سرنشينان بالگرد حادثه ديده نبود، تعجب مي‌كردند.

بلافاصله اين موضوع را به هرطريق ممكن به خانواده آقاي اهري رساندم و بعدها معلوم شد كه خانواده اش زودتر از من از موضوع باخبر شده اند.

به اين ترتيب پس ازدو هفته، دومين خبر شهادت آقاي اهري با خبر زنده بودن ايشان كان لم يكن شد و رسماً اعلام گرديد كه ايشان به اسارت نيروهاي دموكرات درآمده است.

از آقاي راضي تشكر كردم كه نقطه ابهام اين قسمت رااز بين برد. از او خواستم در مورد سومين خبر شهادت آقاي اهري سخن بگويد.

آقاي راضي گفت: اين هم زماني بود كه اعلام كردند كه هواپيماهاي عراقي زندان دوله‌تو را بمباران كرده و همه زندانيان به شهادت رسيده اند . چون آقاي اهري در آن زندان بود، قهراً او هم جز شهدا حساب شد و باز هم دوستان و خانواده اش داغدار شدند.

در اين حال روبه آقاي اهري كرده و گفتم:

آقاي اهري! با آنكه امشب خيلي مزاحم شما شده‌ام خواهش مي كنم به سوال آخر من هم كه درمورد بمباران زندان دوله‌تو است جواب دهيد .قول مي دهم كه ديگر رفع زحمت بكنم و بيش از اين هم مزاحم شما نشويم.

آقاي اهري نگاهي به من كرد و گفت : امان از شما خبرنگارها، لحظه اي بعد چنين آغاز كرد:

تازه آن شش نفر بسيجي به جمع ما اضافه شده بودند وكوموله تصميم داشت آن شش نفر را بگيرد و ببرد و به همين خاطر يكي از  كوموله‌هاكه عامل قتل سرگرد علي اصغر لو و دوستش شده بود، هميشه در آنجا بود ولي دموكرات از دادن آنان امتناع مي كرد.

ساعت 9 صبح بود كه صداي هواپيما آمد. من از پنجره به طرف آسمان نگاه كردم و متوجه شدم كه سه فروند هواپيماي ميگ بالاي سر ما قرار دارند. به يكي از بسيجي‌ها كه اهل شمال بود و در كنارم ايستاده بود، گفتم: اين پرواز خطرناك است و ممكن است ما را بمباران كنند.

هنوز جوابي از دوست بسيجي‌ام نشنيده بودم كه انفجارها شروع شد و زندان مورد هدف هواپيماها قرار گرفت . آن روزها من به دليل درد كمري كه داشتم نمي توانستم بيش از چند قدم بروم.

ناگهان متوجه شدم كه پشت زندان ديوارهايش فرو ريخت و جنگل سرسبز اطراف نمايان گرديد با سرعت غير قابل وصف به بيرون زندان حركت كردم و در حين رفتن به آن بسيجي شمالي گفتم كه دنبال من بيايد. بلافاصله كمي دورتر از ساختمان زندان پشت درخت تنومندي پناه گرفتم. تعدادي از زندانيان هم به بيرون ريخته بودند‌.‌ نمي‌توانستم كمكي به او بكنم و فقط صداي ناله او را مي شنيدم و زجر مي‌كشيد.

هواپيماها مرتب بمباران مي‌كردند ودر اين مدت خيلي از زنداني‌ها لت و پار شدند.

ساعتي بعد بالاخره وضيعت عادي شد. مسئولان باقي مانده زندان در منطقه جنگل شروع به جستجو كرده و ما را دوباره برگرداندند.

خيلي زود وضيعت كشته شده‌‌ها و شهدا مشخص شد ودر بين كشته شده‌‌ها و شهدا مشخص شد همان عضو كوموله كه سرگرد علي اصغر لو و دوستش را به شهادت رسانده بود، ديده مي شود‌. ‌او به طرز فجيعي تكه تكه شده بود. من از اين‌كه اوكشته شده بود و انتقام خون شهيد علي اصغر لو و دوستش، به اين طريق -‌توسط اربابان خودش- از او گرفته شده بود خوشحال بودم.

مداواي مجروحان آغاز شد و در عين ناباوري متوجه شدم آن بسيجي شمالي هنوز زنده است.

اومداوا شد و زنده ماند.

ما ساعتي بعد متوجه شديم؛ عراق براي بمباران حزب الله كه مقرشان نزديك ما بود آمده بود و به جاي آنجا زندان ما را بمباران كرده بودند كه خيلي از عناصرخودش هم از بين رفت.

عراقي‌ها با زندان ما در ارتباط نزديك بودند وشب‌ها از ما آمار مي‌گرفتند.

 اين هم خاطره‌اي از بمباران زندان دوله‌تو، راضي شدي آقاي پوربزرگ.

من از اوتشكر كردم. سروان راضي به من اشاره كرد كه از خدمت ايشان مرخص شويم. در بين راه گفتم كه اگر همين امشب خاطرات آقاي اهري را ننويسم ممكن است فردا فراموش شود. به همين خاطر آستين همت بالا زدم ومطالب ايشان را همان شب نوشتم.

ساعت0430 صبح بود كه مطالب ايشان تمام شد و تصميم گرفتم نسخه نوشته شده را به آقاي اهري بدهم تا بخواند و اگر نظري دارد بدهد.

براي آن‌كه به آقاي اهري احترام بگذارم، تصميم گرفتم نوشته‌‌ها‌يم  را پاكنويس كرده و بعد تقديم ايشان كنم و روز بعد را براي پاكنويس خاطرات آقاي اهري كه سه بار خبر شهادتش پخش شده بود، اختصاص دادم.

ايشان ساعتي بعد جزوه را به من برگرداندند و گفتند : حالا اينها را كه نوشتي از چهارمين شهادتم هم بنويس.

باتعجب پرسيدم: آن ديگر كدام شهادت است.

آهي كشيد و گفت: بازنشستگي اجباري وجدا شدن از پروازمي‌دانيد وقتي پرواز را از پرنده بگيرند ، مي‌ميرد.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده