تیر خلاص(18)
سومين شهادت سرهنگ خلبان بهمن رسول اهري براي عرض تسليت به يكي از همكاران که به تازگي مرحوم شده بود به همراه آقاي راضي در محوطه180 دستگاه خانههاي سازماني هوانيروز شاهين شهر عازم بوديم و با صداي بوق اتومبيلي هر دو متوجه آن شديم.

راننده آن اتومبيل سرگرد خلبان بهمن رسول اهري بود. او بادست سلام كرد و رد شد .ما هم با اشاره دست عرض سلام و ادب كرديم.

 پس از آنكه اتومبيل پژو504 قديمي آقاي اهري به يك كوچه فرعي پيچيد ، آقاي راضي رو به من كرد  و گفت:

آقاي پوربزرگ! شما كه اين همه كتاب نوشته ايد، چرا خاطرات جناب اهري را نمي نويسيد؟

در جواب ايشان گفتم: راستش من بار‌ها به ايشان مراجعه كرده ام ولي  ايشان از ارائه خاطرات خود خودداري مي‌كند.

گفت: من سال‌ها با او هم اتاق بودم و رفاقت ديرينه اي با ايشان دارم هر وقت خواستي، بيا برويم تا من خاطرات ايشان را بگيرم .

گفتم: خيلي خوب.‌ پس از مراسم ختم به محضر ايشان مي‌رويم و لحظاتي بعد وارد منزل همكار مصيبت ديده مان ‌شديم .

دقايقي بعد جناب آقاي اهري نيز وارد شد و پس از سلام و احوالپرسي و قرائت فاتحه بلند شد. من هم به آقاي راضي اشاره كردم . بلند شديم و هر سه از منزل دوستمان خارج شديم.

در طول مسير ، آقاي راضي در مورد خاطرات آقاي اهري با ايشان صحبت كرد و از ايشان خواست كه خاطرات خود را به من ارائه دهد تا در كتاب بعدي هوانيروز ثبت كنم. آقاي اهري حتي حاضر نبود در اين مورد صحبت كند. با اين حال من به ايشان گفتم كه اخيراً كتابي به نام سجّيل‌آتش نوشته ام كه در آن خاطرات هوانيروز درج شده است . خواستم از آنها جدا شوم و به منزل رفته  يك جلد از آنرا براي تقديم به آقاي اهري بياورم.

آقاي اهري اصرار داشت من به خاطر كتاب از آنها جدا نشوم. ولي اين بار‌‌‌من مصرتر شدم و دقايقي از آنها جدا شده و به منزل آمدم  با يك جلد كتاب و يك دستگاه ضبط خبرنگاري و مقداري كاغذ را برداشته و به جمع آنها كه در جلوي خانه اهري نشسته بودند، پيوستم .

در جلوي منزل آقاي اهري فضاي سبز كوچكي بود و قفسي نيز با تور درست شده بود كه داخل آن چند كبوتر مشغول بازي بودند.

آغازكننده صحبت در جمع سه نفري ما، آقاي راضي بود كه در مورد باغ انار و زمين‌هايي كه قرار بود و قرار است به هوانيروزي‌‌ها بدهند شروع شد. من‌از فرصت استفاده كرده از آقاي اهري پرسيدم:

جناب اهري! شما كه انشاء ا… خانه داريد؟

او نگاه گرفته اي به صورتم انداخت و من ناخودآگاه كه ازسوال خويش شرمگين شده بودم و چنين شنيدم.

خانه كجا بود آقا؟ اگر ما را از اين خانه‌‌هاي سازماني بيرون بكنند، معلوم نيست جايي براي زندگي پيدا مي كنيم يا نه‌.

گفتم: آخه شما آزاده هستيد و با ما فرق مي‌كنيد و فكر مي‌كنم …آقاي اهري به سرعت وسط حرف من پريد و گفت:

آقاي پور بزرگ شما هم با همه فرق مي‌كنيد و لااقل ده‌ها جلد كتاب براي شهداي ارتش و هوانيروز نوشته ايد آيا شما خانه داريد؟ اين‌بار من با تعجب به اهري نگاه كردم و گفتم : نخير.

گفت: ببينم تا كنون از طريق كسي مورد تقدير و تشويق قرار گرفته اي؟

گفتم: در مجموع14 ساله كه مشغول نوشتن كتاب هستم.‌ دو بار توسط فرمانده هوانيروز (تيمسار صفائي نژاد) و يك بار توسط امير پورشاسب رياست ستاد مشترك و يك بار هم توسط آيت الله قوچاني تقدير شدم ولي خانه و مال ندارم .

گفت: تا آنجاكه من شنيده ام در كشوري مثل ژاپن شما اگر يك جلد كتاب بنويسید كه حتي يك نوبت چاپ به آن بخورد، نويسنده از نظر مالي تا آخر عمر تأمين مي شود و مي‌تواند با خيال راحت به مطالعه و تحقيق و نوشتن بپردازد، شما هم حتماً چنين وضعيتي داريد.

اين‌بار من با شتاب وسط صحيت او پريدم وگفتم: آقاي اهري! من هر چه كتاب نوشتم، بخشي از حقوق زن و بچه‌ام را در آن گذاشتم و معمولاً براي هر كتابي كه مي نويسم يا در حال نوشتن آن هستم به غير از هنر و وقت بايد بخشي از حقوق خودم را خرج بكنم. به عنوان  مثال من براي تهيه مطالب يك جلد كتاب كه در سال گذشته چاپ شد حدود سه ميليون تومان هزينه كردم ولي پس از چاپ مبلغي خيلي پايين تر از پانصد هزار تومان نصيبم شد. در مورد چاپ كتابها هم اگر آقاي حسينيان رياست محترم مركز اسناد انقلاب اسلامي كمكم نمي كرد، تا حالا اين كتابها را  نمي‌توانستم چاپ كنم.

در اين حال آقاي راضي وسط صحبت ما پريد و گفت:

آقاي پور بزرگ! نه شما خانه داريد نه آقاي اهري.‌ مسلماً اگر ما هم فرمانده اي مثل تيمسار احمد تركان داشتيم الان همگي صاحب خانه بوديم و نياز به اين صحبتها نبود. شما براي مصاحبه خاطرات جنگ آمديد يا مسئول سرشماري افراد بي خانه هستيد؟ اگر سوال در مورد آقاي اهري داريد بفرماييد .

آقاي اهري با شنيدن اين حرف رو به آقاي راضي كرد و گفت: آقاي راضي من خاطره اي ندارم.

راضي: آقاي اهري! شما هيچ‌ هم خاطره‌اي هم نداشته باشيد، سه بار خبر شهادتتان در بين خانواده و دوستانتان پخش شد و شايد تنها كسي هستيد كه در تاريخ جنگ سه بار شهيد شده‌ايد .

وقتي اين مطلب را شنيدم واقعاً يكه خوردم. راضي واقعاً راست مي گفت من به عنوان محقق در دوران جنگ يكي از تحقيقاتم در مورد شهيدان زنده بود كه توانستم تا كنون فقط22 نفر از نظامياني را كه يكبار شهيد شده‌اند و بعد به زندگي برگشتند ثبت كنم ولي به كسي كه سه بار خبر شهادتش پخش شده باشد بر نخوردم.

تصميم گرفتم لااقل يكبار همين مطلب را از اين بزرگوار بشنوم. به همين خاطر روبه آقاي راضي كردم وگفتم:

اقاي راضي بگوئيد اولين موردش كي بود؟

راضي نگاهي به آقاي اهري كرد و ايشان در حالي كه با اشارة سر و چشم مي‌خواست آقاي راضي را متقاعد به سكوت بكند گفت:

آقاي راضي دست بردار.

من كه به سوژه اي به اين زيبايي رسيده بودم، دست بردار نبودم. ديگر امان ندادم، رو به آقاي راضي كردم و گفتم:

نگفتي اولين موردش كي بود؟

راضي در حالي كه نگاهي ملتمسانه به آقاي اهري مي كرد گفت: اولين موردش در روسيه بود.

يادم آمد كه در سال1357  و چند ماه قبل از پيروزي انقلاب براي بالگرد ما اتفاق افتاد و جسته و گريخته مطالبي در اين مورد شنيده بودم. آقاي اهري براي دادن گندم به كبوترهاي خود به طرف لانه رفت و من فرصت را غنيمت شمرده و از آقاي راضي خواستم كه اول اين ماجرا را بپرسد.

بلافاصله كاغذ و خودكار آماده كرده وضبط عاريه‌اي حوزه هنري را روشن كرده وگفتم:

آقاي اهري ماجراي روسيه چه بود؟

گفت: هيچي

گفتم : هيچي كه روسيه نمي‌شود. ديگر پرسنل قديمي هوانيروز اين‌را مي دانند. شما چرا كتمان مي‌كنيد.

گفت: شما كه مي‌گويي همه مي‌دانند ديگر چرا ازمن مي‌پرسيد.

گفتم : شنيدن اين مطلب از زبان شما كه در متن حادثه بوديد، شيرين تر و واقعي تر است.

آقاي اهري پس از ريختن دانه‌هايي كه در دست داشت در جلوي كبوتر‌ها ، به روي سكو آمد و نشست. آهي كشيد و گفت:

اين ماجرا در تاريخ31/3/1357 اتفاق افتاد. آن روز ما سه فروند بالگرد شنوك داشتيم كه بلافاصله من شروع به نت برداري كردم. آقاي اهري با ديدن نت برداري من لب فرو بست و گفت :

اگر مي‌خواهي بنويسي من چيزي نمي‌گويم. بعد چشمش به ضبط افتاد و گفت: آن‌راهم خاموش كن. من فقط به احترام تشريف فرمايي شما آن‌را براي شما تعريف مي‌كنم.

چاره‌اي جز هماهنگي با او نبود. به خودم گفتم: آقاي پوبزرگ؟ الان وقت آن رسيده كه از مغزت استفاده كني و هر چه را آقاي‌اهري مي‌گويد به ذهن بسپاري.

من ضبط را خاموش كردم و آقاي اهري در حالي كه كاغذ و خودكار را از جلو يم بر‌داشت گفت:

آن‌روز سه فروند بالگرد شنوك بوديم. در حين پرواز اشتبا‌هاً وارد خاك روسيه شديم. ناگهان هواپيما‌هاي روسي ما را محاصره و امر به نشستن كردند . يكي از بالگرد‌‌ها توانست از حريم هوايي روسيه خارج شده و به ايران برگردد. ما در تير رس هواپيما‌ها بوديم ومجبور شديم فرود بياييم . از بالگرد سوم خبري نبود.

سرنشينان آن همافر خليل تبريزي ، همافر لركي و حسين فدايي بود و يكي از خلبانان آن اسدي بود.

من هم با آقاي سراج الدين صفوي نشسته بودم .

ما را بلافاصله به عشق آباد بردند و مدت20 روز د ر آنجا اسير بوديم. و در اين مدت هر روز به ما دو نوبت نان خالي مي دادند و بعضي وقت‌ها مسئولان كمونيستي شوروي سابق دلشان به رحم مي آمد و به ما مقداري سوپ مي‌دادند. دراين‌مدت ما خبر‌هاي ضد و نقيضي شنيديم. گاهي مي‌گفتند كه بالگرد سوم مورد هدف هواپيما‌هاي شوروي قرار گرفته وهمگي كشته شدند. بعضي وقت‌ها مي‌گفتند كه دولت شوروي آنها را به گروگان گرفته و با توجه به اينكه يك فروند بالگرد شنوك با تعدادي متخصص كه در صدر آنها خليل تبريزي بود و خيلي راحت مي توانست از طريق آنها به هر چه كه در مورد شنوك لازم داشت برسد گيرش آمده ، مسلماً آنها را نگهداري كرد ومي خواهد از آنها بهره برداري كند. در هر صورت ما متوجه اصل موضوع نشديم وآنچه مسلم بود، اين بود كه ما تعدادي از دوستان خود را از دست داده بوديم.

بالاخره نمايندگان حكومت وقت آمدند و مارا در لب مرز تحويل گرفتند و يك تيم فني ومشترك پروازي براي تحويل بالگرد رفتند و بالگرد‌‌ها را به ايران برگرداندند.

در اين حال آقاي راضي شروع به صحبت كردو گفت:

وقتي بالگرد اول كه از دست از روس‌ها فرار كرده بود اطلاع داد كه احتمالاً هواپيما‌هاي شوروي آنهارا مورد هدف قرار دادند و همه آنها كشته شده‌اند .  اين خبر خيلي زود به خانواده همه پرسنل رسيد و به قول تبريزي‌‌ها كه مي گويند خبر مرگ از خبر تولد سريعتر پخش مي شود، خبر مرگ آنان نيز به همه رسيد و تا چند روز همه در غم از دست دادن عزيزانمان بوديم كه بالاخره اعلام شد كه يك فروند بالگرد سالم نشسته و سرنشينان آن نيزسالم هستند و در نهايت معلوم شد يكي از آن افرادآقاي اهري مي باشد.

در اين حال آقاي اهري براي آوردن چاي به داخل ساختمان رفت.

باز دست به دامان آقاي راضي شدم وگفتم: تا اينجا خيلي خوب بوده خواهش مي كنم كاري كن كه بقيه مطالب را هم بگيرم.

دقايقي بعد اهري با يك سيني چاي و تعدادي نوكا (گز تبريزي) به جمع ما پيوست. پس از تشكر از ايشان ازآقاي راضي خواستم كه در مورد دومين خبر شهادت آقاي اهري صحبت كند.

ايشان در حالي كه نيم نگاهي به آقاي اهري داشت گفت:

دومين خبر شهادت ايشان را ما در سال1359 شنيديم. درآن ايام ما در مراغه مستقر بوديم و چون به تبريز نزديك بود هر روز عصر به تبريز مي رفتيم و صبح  روزبعد با هم به مراغه برمي‌گشتيم.

در اين حال من روبه آقاي اهري كردم و گفتم: تاريخ دقيقش كي بود گفت:06/8/1359 گفتم: ماجرا چه بود؟ باز آهي كشيد و گفت: هر وقت صحبت از آن حادثه مي‌كنم به ياد دوستان شهيد سيدضياءالدين ذاکر و موسي اميري و فريدون صفايي  مي‌افتم و بي اختيار اشك مي ريزم.

در اين حال، اشك از چشمان او سرازير شد و ما هم به ياد آن عزيزان از دست رفته لحظه‌اي ملول شديم و بي اختيار اشك ريختيم.

لحظاتي بعد آقاي اهري بغض آلود لب به سخن گشود:

ما از مراغه به طرف سردشت در حال پرواز بوديم كه در منطقه زمزيران بالگرد ما مورد هدف ضد انقلاب‌ قرار گرفت و سقوط كرد. در داخل بالگرد ما چهار بشكه گازوئيل بود كه بلافاصله آتش گرفت. من نمي‌دانم چه طور بيرون پرت شدم و با چشم خود دوستان خود را ديدم كه در آتش نمروديان سوختند.

بلافاصله نيروهاي دموكرات بالاي سر من آمدند و بدون ملاحظه به جراحات و ناراحتي كمرم مرا كشان كشان به روستاي زمزيران بردند و از آنجا به زندان منتقل كردند…

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده