نماز در آیینه خاطرات رزمندگان اسلام(28)
مجتبي! من براي مرخصي عجله كردم. اگرچند روز دير تر مي رفتم، خيلي بهتر بود، چون درست درآخرين روز مرخصي ام درحال خداحافظي بودم كه همسرم به بيمارستان منتقل شد.خيلي دلم مي خواست بمانم ولي نمي شد. من مي دانم الان او وضع حمل كرده است

آخرين نماز

مجتبي  اسدي

 سرباز لشكر21 در سال 1362

 

    دوستي داشتم به نام غلام پرهاد زاده اهل تهران كه از سربازان قديمي گروهان بود او همدوره نبود و برخلاف من كه سربازترابري بودم. درگروهان پياده خدمت مي كرد و درچند عمليات ازجمله فتح المبين شركت كرده بود. ما باهم  صميمي بوديم و بيشتر اوقات باهم به مرخصي مي رفتيم، خوش اخلاق و مهربان بود و هيچ سربازي از او دلخوري نداشت.ايمان و اخلاص، از ويژگي هاي بارز غلام بود. به نماز خيلي اهميت مي داد و ديگران را نيز به انجام فرايض توصيه مي‌كرد.

    نزديك عيد باهم به مرخصي رفتيم، آن روزها روحيه ديگري داشت ، چون قرار بود با دختر مورد علاقه اش ازدواج كند ، او  از مدتها پيش از همسر آينده اش صحبت مي كرد و در فكر ازدواج با او به سرمي برد، من نتوانستم درمراسم عروسي غلام شركت كنم چون از قبل برنامه مسافرت خانوادگي درپيش داشتم .

    بعد از ازدواج كه اورا ديدم خيلي خوشحال بود و حالا غلام درآستانه سالگرد ازدواج خود همان شور ونشاط گذشته را داشت ، چون درانتظار تولد اوّلين فرزندش روز شماري مي كرد ، خيلي دلش مي خواست درآن موقع دركنارخانواده اش باشد. او براي درخواست مرخصي  به فرمانده گروهان مراجعه كرد فرمانده گفت :

پرهاد زاده تو بايد20 روز ديگرصبركني تا نوبت مرخصي ات برسد.

غلام علت را توضيح داد و چون سربازخوبي بود و همه از او رضايت داشتند ، فرمانده گروهان نيز با مرخصي او موافقت كرد.

    درترابري مشغول تعمير خودرويي بودم كه غلام با خوشحالي از دور مرا صدا زد.لباس مرتبي پوشيده بود وكيفي هم در دستش بود ، خنده كنان جلو آمد وگفت :

مجتبي تعطيل كن باهم برويم اهواز ،  من مي خواهم خريد كنم ، توهم بامن باش .

از ادامه‌كار باز ايستادم و باتعجب پرسيدم :

خريد چي ؟

همانطوركه برگ مرخصي اش را نشان مي داد گفت :

خريد براي نوزاد ، نمي خواهم دست خالي به تهران بروم ،  مي دانم كه در آنجا  چنين فرصتي به من دست نمي دهد.

خنده اي كردم وگفتم :

همين جا بايست ، الان حاضر مي شوم .

بلافاصله از سرگروهبان ، مرخصي روزانه گرفتم و حركت كرديم .

ابتدا به ترمينال رفتيم ، غلام براي ساعت3 بعدازظهر بليط خريد و ما هنوز چهارساعت فرصت داشتيم ، قدم زنان به يكي ازخيابانهاي شلوغ كه مركز فروش انواع لباس ها بود رسيديم.غلام كه انگار تازه ازچيزي به چيزي رسيده باشد، ناگهان گفت :

يك پلاك طلا بسم الله بخريم بهتر از لباس نيست ؟

و بعد هم به چند طلا فروشي رفتيم و سرانجام يك پلاك الله كه باسنجاق  به لباس وصل مي شد انتخاب كرد. آن را بوسيد و ازصاحب مغازه خواست كه آن را كادو كند همراه باغلام و درحالي كه هر دو احساس خوشايندي داشتيم مغازه را ترك كرديم .

ساعت2 بعدازظهر شده بود كه غلام را به طرف ترمينال همراهي كردم .

موقع خداحافظي گفت :

وقتي برگشتم تو هستي يا به مرخصي مي روي ؟

گفتم : احتمالاً نيستم ، چون  هفته ديگر نوبت مرخصي من است .

يك هفته بعد كه من تقاضاي مرخصي كردم ، موافقت نشد چون عمليات بيت المقدس درپيش بود و يگان ها درحال آماده باش بودند. روز مراجعت غلام به گروهانش رفتم و سراغش را گرفتم درسنگرش بود تامرا ديد به  طرفم آمد و احوالپرسي كرد. ولي او غلام ده روز پيش نبود خيلي غمگين به نظر مي رسيد، قبل ازآن كه علتش را بپرسم گفت :

    مجتبي! من براي مرخصي عجله كردم. اگرچند روز دير تر مي رفتم،  خيلي بهتر بود، چون درست درآخرين روز مرخصي ام درحال خداحافظي بودم كه همسرم به بيمارستان منتقل شد.خيلي دلم مي خواست بمانم ولي نمي شد. من مي دانم الان او وضع حمل كرده است .

به او دلداري  دادم وگفتم :

اين كه ناراحتي ندارد ، خيلي ها مثل تو بودند كه نتوانستند درچنين ايّامي دركنار همسرشان باشند.  نمونه اش درهمين گردان ما ، چند نفر پرسنل كادرهستند كه وضع تورا داشته‌اند ان شاءالله اين دفعه كه به مرخصي رفتي فرزندت را مي بيني تازه تو فقط يك مرخصي درپيش داري بعد هم به اميد خدا خدمتت تمام مي شود.

غلام فكري كرد  وگفت :

مجتبي يادته پارسال همين ايّام بود باهم رفتيم مرخصي .

كمي فكر كردم وگفتم :

آره ، خيلي هم خوشحال بودي چون قرار بود ازدواج كني .

موقع اذان مغرب از او خداحافظي كردم  وبراي گرفتن شام به سنگر خودم  بازگشتم. پس از آن به نظرم رسيد كه از غلام دعوت كنم تاشام را باهم بخوريم. همين كه از سنگر بيرون آمدم يكي از سربازان گفت كه دونفر از بچه هاي دسته ادوات شهيد شده اند .

عرق سردي بر بدنم نشست و بانگراني سؤال كردم :

نام آنهارا نمي داني ؟

نه ، امّا يكي از آنها اهل تهران بود.

باعجله خودم را به سنگر غلام رساندم.سُراغ اورا گرفتم  با گريه همسنگرانش فهميدم كه چه اتفاقي افتاده است ، پاهايم سست شد وبرروي زمين نشستم. اولحظاتي پس از اقامه نماز مغرب وعشا هنگامي كه براي گرفتن غذا از سنگر خارج شده بود، براثر انفجار يك گلوله توپ درنزديكي اش به شدت مجروح  مي شود و لحظاتي بعد به شهادت مي رسد.
 

منبع: زمزمه ای در تنهایی، حسینیا، احمد، 1383، انتشارات عرفان، تهران

 

 

 

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده