حدیث عاشقان(61)
تيمسار بلافاصله به بيمارستان نيروي هوايي زنگ زدند و دستو داد ند تا يك كميسيون پزشكي تشكيل شود, سپس رو به من كردند وگفتند: ـ برو پسرت را ببر بيمارستان ! به خدا توكل كن همه چيز درست مي شود. با يك دنيا اميد, پسرم را به بيمارستان بردم وكميسيون پزشكي تشكيل شد. ولي متأسفانه اين بار هم پزشكان همان حرف قبلي را زدند و گفتند: «اميدي به معالجه اش نيست.»

  اميدي به معالجه اش نيست

 

اين خاطره از ص 203 كتاب « پاكبازعرصه عشق» به روايت «كارمند مصطفي جلاليان» انتخاب شده است.

 

يك روز صبح زود, همانند روزهاي ديگر، صبحانه تيمسار ستاري را به اتاقشان بردم. سلام كردم. ايشان  به چهره من نگريستند و باخوشرويي پاسخ سلامم را دادند وگفتند:

ـ جلاليان! گرفته به نظر مي رسي, اتفاق افتاده؟

جواب دادم:

ـ نه تيمسار! مشكل خاصي نيست.

خواستم از اتاق خارج شوم كه دوباره صدايم زدند:

ـ جلاليان بيا اين جا ببينم!

نزديك تر رفتم. دستم را با مهرباني گرفتند وروي صندلي خودشان نشاندند و گفتند:

ـ هيچ وقت تو را اين قدرگرفته و ناراحت نديده بودم , چرا به من نمي گويي چه شده است؟

با صحبت تيمسار ديگر گريه مجالم نداد, بغضم تركيد و سيل اشكم جاري شد. گفتم:

ـ قربان پسر بزرگم دارد كور مي شود.

تيمسار با شنيدن حرف من صبحانه را رهاكردند و پرسيدند:

ـ چرا؟

گفتم:

ـ چند سال پيش پسربزرگم «حسين» در جبهه از ناحيه چشم مجروح شد, او را به آلمان فرستادند, آنجا يك چشمش را تخليه كردند وگفتند ازچشم ديگرش نبايد زياد استفاده كند. پس ازمدتي كه چشمش بهبود يافته بود, عمليات مرصاد شروع شد. او با اصرار زياد دوباره به جبهه رفت, پس از چند روز در شرايط سخت جبهه, همان يك چشم سالمش چرك كرد و ديدش رابه كلي از دست داد. گويا چند تركش بسيار ريز, داخل چشم او باقي مانده بود كه پزشكان متوجه  آنها نشده اند. ديروز كه اورا به بيمارستان بردم, پزشكان گفتند: «كار ازكار گذشته است و اعزام او به خارج هم ديگر فايده اي ندارد.»

درحالي كه بغض راه گلويم را بسته بود و مانع از صحبت كردنم مي شد, ادامه دادم:

ـ تيمسار بچه من فقط نوزده سال سن دارد و من نگران اين هستم كه اگر كورشود , چه بلايي به سرش خواهد آمد.

با شنيدن حرفهاي من, تيمسار كه به شدت متأثرشده بودند و اشك در چشمانشان حلقه زد بود, سرم فرياد كشيدند و با عصبانيت گفتند:

ـ چرا زودتر نگفتي؟

گفتم:

ـ خجالت كشيدم.

تيمسار گفتند:

ـ الان چكار مي توانم بكنم؟

گفتم:

ـ تا به حال چند بيمارستان رفته ايم, تنها راه معالجه اش اعزام به خارج است ولي دكترها با اعزام او موافقت نمي كنند.

تيمسار بلافاصله  به بيمارستان نيروي هوايي زنگ زدند و دستو داد ند تا يك كميسيون پزشكي  تشكيل شود, سپس رو به من كردند وگفتند:

ـ برو پسرت را ببر بيمارستان !  به خدا توكل كن همه چيز درست مي شود.

با يك دنيا اميد, پسرم را به بيمارستان بردم وكميسيون پزشكي تشكيل شد. ولي متأسفانه اين بار هم پزشكان همان حرف قبلي را زدند و گفتند: «اميدي به معالجه اش نيست.»

گفته آنها چون پتكي به سرم كوبيده شد. مأيوس از همه جا روي نيمكت بيمارستان نشسته  بودم و اشك مي ريختم. در دل  به ائمه اطهار«ع»  متوسل شدم. ناگهان به فكرم رسيد كه تيمسار ستاري را در جريان تصميم كميسيون پزشكي بگذارم.

بلافاصله  به دفتر پزشك مسئول رفتم و ازهمان جا به تيمسار زنگ زدم و ماجرا را گفتم.

تيمسارگفتند:

ـ گوشي را بده به دكتر!

وقتي كه دكتر گوشي را از دستم گرفت، تيمسار چنان بر او فرياد كشيدند كه من صدايش را شنيدم, تيمسار به دكتر گفتند:

ـ اگر بچه خودت داشت نابينا مي شد, مي گفتي اميدي به معالجه اش نيست؟

پس از صحبت هاي تيمسار, دكتر مسئول با ساير پزشكان صحبت كرد و موافقت آنها را با اعزام به خارج گرفت  و پرونده را آماده به دست من داد.

ازآن ن

طرف تيمسار براي سرعت دادن به كار, شخصي را مسئول كرده بودند كه براي تهيه ارز و آماده نمودن وسايل سفر با بنياد شهيد و بنياد جانبازان هماهنگي كند. سرانجام با پي گيري هاي ايشان,  پسرم به آلمان اعزام شد و پس از يك هفته بستري شدن, عمل جراحي چشمش با موفقيت انجام گرفت.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده