شهادت پس از بازنشستگی
در همین لحظات دلهره­آور، که از ترس گارد شاه در این خانه به سر می­بردیم، ناگهان درب حیاط خانه باز شد و یک نفر که لباس نظامی به تن داشت با عجله وارد خانه شد. قلبمان ریخت، من بیشتر نگران دختر دانش­آموزم بودم که همراه من بود، احساس کردم الآن پشت سر او چند نفر نظامی دیگر وارد حیاط این خانه شده و با ضرب ­و شتم ما را می­برند.

شهادت پس از بازنشستگی

یگان ضربت لشکر23 به­ دلیل حضور شبانه­روزی در کلیۀ محورهای منطقۀ عمومی پادگان پسوه، پسوه به نقده و پسوه به جلدیان، پسوه به مهاباد و پیرانشهر، اجرای ده­ها عملیات کمین و ده­ها عملیات پاکسازی و همین‌طور کمک­رسانی اقلام مردمیاری به کلیۀ روستاهای منطقه، موقعیت منحصربفردی را در میان یگان­های نظامی حاضر در مناطق کسب کرده بود. حتّی قرارگاه شمال‌غرب نیز از فعّالیّت­های این یگان مطّلع شده و برخی اوقات از طریق فرماندۀ وقت لشکر جناب سرهنگ محمّدی، این یگان را به صورت موردی به مأموریت­های خاصّی اعزام می‌نمود. کارکنان یگان ضربت یک موقعیت ویژه هم داشتند و آن سابقۀ خدمت با شهید سپهبد صیّادشیرازی بود.

ستوان همرنگ فرمانده یگان، ستوان سیفی معاون، ستوان جانباز سلیم، ستوان خوش‌پسند و اینجانب به ­عنوان فرماندهان گروهان یگان مزبور، پیش از حضور در یگان ضربت به­ مدّت دو سال به ­عنوان تیم محافظت آن شهید عزیز و به­ صورت شبانه­روزی افتخار آن را داشتیم که در همه­جا و در همه­وقت همراه ایشان باشیم. این موضوع نگاه سایر یگان­ها را به ما متمایز کرده بود.گذشته از آن، همراهی با شهید صیّاد، موجب آشنایی ما با تعداد زیادی از کارکنان یگان­های عملیاتی و ستادی نزاجا شده بود. به همین دلیل، افراد زیادی از آنان که به ­هر دلیلی، به این منطقه می­آمدند، به ما سر می­زدند و همین امر باعث معرّفی بیشتر فعّالیّت­های این یگان در خارج از لشکر می‌شد.

در طول سه سالی که در این یگان خدمت می­کردم، چند نفر از پرسنل ستادی نزاجا با هماهنگی قرارگاه شمال‌غرب و فرمانده لشکر برای مدّت زمان محدودی (10 تا 20روز) برای خدمت داوطلبانه و شرکت در عملیات‌های یگان ضربت نزد ما می­آمدند و سپس مراجعت می­کردند. یکی از این نفرات داوطلب ستوان غلامرضا تهرانی بود. ایشان به همراه یک تیم از بازرسی نزاجا به فرماندهی سروان جانباز احمدی به قرارگاه شمال‌غرب آمده و از آنجا جهت انجام مأموریت­های بازرسی به یگان­های مستقر در منطقه عزیمت کرده بود. آخرین محلّی که مورد بازدید و بازرسی آنان قرار می­گرفت، پادگان پسوه بود. یکی از یگان­های مورد بازدید در این پادگان نیز یگان ضربت بود. پس از اتمام مأموریت، ستوان تهرانی به همراه سایر کارکنان بازرسی به تهران برمی­گردند. چند هفته بعد در کمال تعجّب ایشان را دیدم که مجدّداً به پادگان پسوه برگشته است، البته نه به­ عنوان بازرس که به عنوان داوطلب شرکت در مأموریت­های یگان ضربت. ایشان تنها نبود، فرزند14سالۀ خود به نام آقا مهدی را هم همراه خودش آورده بود.

پاییز سال1363 بود. ما پذیرای پدر و پسر شدیم. ستوان تهرانی خیلی اصرار داشت در عملیات­های جاری یگان، فرزند خود را نیز مسلّح کرده و همراه خود بیاورد، امّا ما چنین اجازه­ای نداشتیم. آقا مهدی در پادگان می­ماند و پدرش همراه ما به عملیات می­آمد. در طول15 روزی که با ما بود، در چندین عملیات کمین و پاکسازی روستایی با ما همراه بود. با آقا مهدی نیز بسیار صمیمی شده بودیم. نوجوانی باایمان که بسیاری از اخلاق حسنۀ پدرش را به ارث برده بود، بسیار خونگرم و مهربان بود.

گاهی من، آقا مهدی و پدرش به میدان تیر پادگان می رفتیم و تمرین تیراندازی می‌کردیم. ستوان تهرانی حُجب و حیا و نورانیت خاصّی داشت. رفتار و کردار او نمونۀ واقعی رفتار یک نظامی مسلمان و ایثارگر بود. بسیار انسان متدیّن، متعهّد و بااخلاصی بود. عاشق و فدائی انقلاب و مرید واقعی حضرت امام(ره) بود. رفتار و منش ایشان روی همۀ ما تأثیر گذاشته بود. اهل تهجّد و راز و نیاز شبانه بود، شخصیتی بسیار قابل احترام داشت، به مردم کردستان عشق می­ورزید و در مقابل ضدّ انقلاب خستگی­ناپذیر بود.

 این موضوع را از عملیات­هایی که همراه ایشان در مدّت حضورش در یگان ضربت می­رفتیم، به ­وضوح دریافته بودیم. شجاعتش در مقابل عناصر مسلّح ضدّ انقلاب ستودنی و مهربانی و تواضع او در مقابل مردم کُرد منطقه مثال­زدنی بود. تهرانی 45 سال داشت و از این جهت نیز، پیشکسوت ما محسوب می‌شد. ایشان تعریف می­کردند که خداوند چهار دختر به او داده و فرزند پنجم وی نیز آقا مهدی است. آقا مهدی تک­پسر و گل سرسبد خانوادۀ آقای تهرانی بود. اگرچه ایشان می­گفتند هیچ فرقی بین دخترها و پسر وی وجود ندارد و دختر نیز هدیۀ الهی است، امّا در ذهن خود، این پسر را بعد از خودش حامی خانواده و به خصوص دخترانش می­دانست که می­باید در پناه خداوند متعال بعد از او آنها را سرپرستی کند. وجود و حضور او برای ما نعمتی بود و به جرأت می­توانم بگویم ایشان از جهت معنوی تک­تک کارکنان یگان ضربت را متأثّر کرده و فضای معنوی یگان را افزایش داده بود.

مأموریت ایشان تمام شد و او همراه پسرش آقا مهدی در حالی ما را ترک کردند که خاطرات بسیار شیرینی از حضور آنان در ذهن ما بر جای مانده بود. بعد از خاتمۀ مأموریت و مراجعتِ آنها، من دیگر آن پدر و پسر عزیز را ندیدم و از وضع آنها نیز اطّلاعی نداشتم؛ فقط می­دانستم که ستوان تهرانی یکی دو سال قبل از پایان جنگ، بازنشسته شده است.

چند سال بعد از خاتمۀ جنگ، خاطره­ای داستان­گونه را در جزوه­ای دانش­آموزی، که دخترم از مدرسه به خانه آورده بود خواندم، که در مسابقۀ خاطره­نویسی به عنوان خاطرۀ برگزیدۀ یکی از مناطق آموزش و پرورش انتخاب شده بود. وقتی این خاطره را خواندم، دچار تألّم روحی شدیدی شدم، که تا مدّت­ها ادامه داشت. حالِ کسی را داشتم که مشکل بزرگی داشت، امّا نمی­دانست مشکلش چیست. احساس می­کردم خیلی­ عقب مانده­ام، خود را حقیر می­دیدم. حال و روز من به کسی می­ماند که چیز بسیار باارزشی را گم کرده و از پیدا کردن آن ناامید شده است. واقعاً نمی‌دانستم با وضعی که برایم پیش آمده چه کنم؟ خاطره­ای که خواندن آن باعث دگرگونی شدید روحی اینجانب شد.

خاطره از روزهای انقلاب می‌گفت. از تظاهرات مردم در خیابان­ها، از شور و حال و اضطراب و بیم و امید آن روزها. در فرازی از این خاطره، از قول مادری که به همراه دختر نوجوانش در دی ماه سال1357 و در اوج تظاهرات مردمی علیه حکومت طاغوت و در یکی از این تظاهرات محلّی شرکت کرده بود آمده بود:

«من و دخترم در حال شعار دادن در خیابان بودیم، که یک خودرو نفربر گارد با دو دستگاه جیپ خیابان را بستند. پرسنل گارد از خودروها پیاده شده و به تظاهرکنندگان حمله کردند. من به همراه دخترم و تعداد 6-5 نفر مرد و زن دیگر از محلّ فرار کرده و وارد کوچه­ای شدیم. صدای زد و خورد شنیده می‌شد. تعدادی از پرسنل گارد به دنبال جمعیّت بودند. هر که را ـ از زن و مرد ـ می­گرفتند کتک مفصّلی می­زدند و با خود می­بردند. در هول و هراس زیادی از ترسِ گرفتار شدن خودم و دخترم بودم، که ناگهان دیدم درب خانه­ای باز شد و خانمی با دعوت ما به داخل حیاط منزلش، ما را از دست مزدوران گارد نجات داد.

 وقتی وارد حیاط خانه شدیم، خانم صاحبخانه درب را بست و به ما گفت تا آرام شدن اوضاع در آنجا بمانیم. با مهربانی از ما پذیرایی کرد، چند دختر و یک پسربچۀ 8-7 ساله، که معلوم بود بچّه­های این خانم هستند، در حیاط بودند. این خانم هرچه اصرار کرد داخل خانه نرفتیم. حدود دو ساعت در حیاط منزل آنها نشسته بودیم، تا اوضاع آرام­تر شود. این خانم مهربان گاهی اوقات فرزند خود را صدا می­زد و از او می­خواست داخل منزل برود و چیزی بیاورد. این آقا پسر محجوب و دوست­داشتنی که مادرش او را مهدی صدا می­زد، در پذیرایی از این مهمانان ناخوانده به مادرش کمک می­کرد.

در همین لحظات دلهره­آور، که از ترس گارد شاه در این خانه به سر می­بردیم، ناگهان درب حیاط خانه باز شد و یک نفر که لباس نظامی به تن داشت با عجله وارد خانه شد. قلبمان ریخت، من بیشتر نگران دختر دانش­آموزم بودم که همراه من بود، احساس کردم الآن پشت سر او چند نفر نظامی دیگر وارد حیاط این خانه شده و با ضرب ­و شتم ما را می­برند. در همین افکار بودم که دیدم خانم صاحبخانه به استقبال این نظامی رفت و بعد از داخل شدن او درب را پشت سر او بست. از صحبت­های آنها متوجّه شدم که آن نظامی شوهر این خانم است. تا آمدم یک ارزیابی دیگری از اوضاع بکنم و احتمالات مختلفی را کنار هم در ذهن خود بچینم، نظامی تازه­وارد با لبخند و مهربانی به همۀ ما گفت خوش آمدید، اینجا خانۀ خودتان است، بمانید تا گاردی­ها بروند.

درب این خانه همیشه برای پناه دادن به تظاهرکنندگان باز است. شاه رفتنی است و اسلام ماندنی است. بعد شروع کرد به تعریف از امام خمینی(ره)، چند دقیقه­ای طول کشید تا بر اوضاع خودم مسلّط شوم. با تعجّب از خانم صاحبخانه پرسیدم موضوع چیست؟ شوهر شما یک نظامی و حامی حکومت شاه است، چطور درب خانۀ خود را باز کرده­اید؟ خطری متوجّه شما نمی­شود؟ ایشان گفتند: شوهرم نظامی است، امّا حامی شاه نیست، ایشان حامی و نوکر اسلام و مردم و امام(ره) است. جسمش در آن لباس و روحش با انقلاب است، بارها خود را به بیماری زده تا در این ایّام به محلّ کار نرود. در حال حاضر، آنها آماده­باش هستند. هر دو سه روزی چند ساعت به خانه می­آید. الآن هم بعد از دو روز آمده سری بزند و برود. نیم­ ساعتی در منزل بود. شوهر آن خانم قبل از رفتن سفارش ما را به خانواده‌اش کرد و عازم محلّ کار خود شد. در مدّتی که در منزل بود پسرش آقا مهدی از کنار او تکان نمی­خورد. اسم این خانواده را نمی‌دانستم، امّا روی اتیکت لباس نظامی مرد صاحبخانه نوشته شده بود «غلامرضا تهرانی»…

منبع:جوانمردان(خاطرات سرهنگ علی مرادی)، مرادی، علی،1396، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده