تیر خلاص(15)
قرار بود اين افراد صبح روز بعد به خدمت امام رسيده و گزارشي از عمليات پيروزمندانه ثامنالائمه(ع) را به عرض امام رسانده وپس از شركت در مراسم جشن ترفيع دانشجويان دانشگاه افسري از تهران به مشهد رفته و عرض ادبي خدمت امام رضا(ع) داشته باشند.

هواپيماي سي ـ130

 ستوانيار هوشنگ حاج بابائي1 

بعد از عمليات ثامن‌الائمه(ع) تيمسار فلاحي و سرهنگ نامجو و سرهنگ فكوري تصميم گرفتند سريعاً به تهران آمده و گزارش عمليات را به عرض امام(ره) برسانند. به همين خاطر تيمسار فلاحي كه اين جانب افتخار محافظت و نگهباني ايشان را داشتم دستور دادند كه ماشين بليزر تيمسار را كه خود از تهران آورده بود آماده كنم.

وقتي ماشين آماده شد، جناب آقاي كلاهدوز و برادر جهان آرا نيزبه جمع آنها پيوستند.

حدود ساعت0530عصر بود كه به فرودگاه اهواز رسيديم. يك فروند جت فالكن نيروي هوايي آماده پرواز بود. ما به طرف آن هواپيما رفته و سوار شديم.

دقايقي بعد خلبان هواپيما در كنار هواپيما حاضرشد و اعلام كرد بعضي از instrement  هواپيما خراب است و با توجه به اينكه مراحل پاياني پروازبه تاريكي شب مي خورد، به همين خاطر پيشنهاد كرد كه پرواز را براي صبح فردا موكول كند. تيمسار فلاحي موضوع رابه سرهنگ فكوري اعلام كرد و سرهنگ فكوري كه خود از خلبانان برجسته وفرمانده نيروي هوايي بود، باشنيدن توضيحات خلبان جت فالكن عذر او را موجه دانست و قبول كرد كه پرواز فوق به صبح روز بعد موكول شود.

وقتي از هواپيما پياده شدم، در حال خروج از باند بودم كه تيمسار فلاحي و همراهان متوجه يك فروند هواپيماي سي‌-130شدند. وقتي مقصد آن را پرسيدند، ‌متوجه شدند به تهران مي‌رود. تصميم گرفتند با همان هواپيما به تهران بروند.

قرار بود اين افراد صبح روز بعد به خدمت امام رسيده و گزارشي از عمليات پيروزمندانه ثامن‌الائمه(ع) را به عرض امام رسانده وپس از شركت در مراسم جشن ترفيع دانشجويان دانشگاه افسري از تهران به مشهد رفته و عرض ادبي خدمت امام رضا(ع) داشته باشند.

بلافاصله همگي سوار هواپيما شديم. تيمسار فلاحي وقتي متوجه شد كه نيم ساعت به پرواز هواپيما باقي مانده است به من و قديري فرمود: اين بليزر را به مقر ببريد و برگرديد. درست نيست اين خودرو به دست سرباز داده شود، ممكن است اين سرباز هوس ولايت به سرش بزند.

من نگاهي به قديري و قديري نگاهي به من كرد و آخرش قرار بر اين شد كه من اين مأموريت را انجام بدهم. من بلافاصله ساك و خرما و دو قبضه كلاشينكف همراه خود را به قديري سپردم و با سرعت براي اجراي مأموريت روانه شدم.

هنوز جنازه و مجروح مي آوردند. با خود گفتم: تا هواپيما آماده پرواز بشود، من خودم را به او خواهم رسانيد. با اين نيت از فرودگاه خارج شدم و هنوز نصفه راه فرودگاه تا مقرمان را كه باشگاه ژاندارمري بود، طي نكرده بودم كه لاستيك ماشين پنچر شد.

به هر ز‌حمتي بود، پنچري خودرو را گرفتم و خودرو را به باشگاه ژاندارمري رساندم و با يك خودرو ديگر به فرودگاه برگشتم، وقتي وارد فرودگاه شدم،‌ هواپيماي حامل تيمسار فلاحي و همراهانش در حال اوج گرفتن بود.

چاره‌اي جز بازگشت به مقر اصلي، يعني باشگاه ژاندارمري نداشتم. منتها قبلاً با خلبان هواپيماي فالكن هماهنگ كرده بودم . ايشان گفتند:

حالا كه تيمسار و همراهانش  با سي-130رفتند، مي‌توانيم ديرتر پرواز كنيم.

بالاخره ساعت نُه به باشگاه ژاندارمري رفتم.

نزديكي‌هاي غروب براي آنكه گشتي بزنم به داخل شهر اهواز رفتم. تصميم داشتم زنگي به منزل بزنم ولي در يك جا شلوغي صف تلفن مانع شد وديگر با خود گفتم: چون فردا صبح با هواپيما خواهم رفت لذا از تلفن منصرف شدم.

ساعت 11-1130شب بود كه مسئول مهمان سرا به من ابلاغ كرد كه از طرف دفتر تيمسار فلاحي دستور دادند كه بليزر را به تهران ببرم.

به اميد اين‌كه صبح زود حركت كنم به رختخواب رفتم، هر چه كردم خوابم نبرد بالاخره نزديكي‌هاي صبح از مهمان سرا خارج شده وبه سوي تهران حركت كردم.

در راه به مسائل مختلفي فكر مي‌كردم يكي از افكاري كه مرور آن مرا خوشحال مي كرد، ديدن يك نظامي مجروح در فرودگاه بود كه به همراه پدر همسرش مي خواستند سوار هواپيما شوند، ولي انتظامات فرودگاه از سوار شدن همسر وپدر اوممانعت مي كرد، اين موضوع را قبل‌‌از خروج از فرودگاه به عرض تيمسار فلاحي رساندم و ايشان دستور دادند آن سه نفر هم سوار هواپيما شوند.

من بارها مسير اهواز تهران را با آن انواع خودرو و همين بليزر طي كرده بودم منتهي اين بار، اولاً، جاده به نظرم طولاني شده بود. ثانياً، احساس سختي و تنهايي مي‌كردم. معمولاً در اين گونه سفرها تيمسارفلاحي را به اداره يا منزل مي‌رساندم و بعد به منزل مي‌رفتم. ولي اين بار احساس مي كردم هدف مشخصي ندارم.

از طرفي انتظامات فرودگاه به من گفته بود به دستورتيمسار فلاحي با همان فالكن كه قرارشد  صبح فردا به تهران برود خودم را به آنان برسانم. ولي از راه زميني حالاحالاها بايد رانندگي مي كردم و بايد زمان زيادي سپري مي شد تا به تهران برسم. با يك حساب سرانگشتي با خود گفتم حداقل زيارت مشهد مقدس از دستم رفت.  وقتي قديري را ببينم به او گلايه خواهم كرد.

بعد از ظهر بود، به تهران رسيدم. باز دودل بودم. تصميم گرفتم تماسي با اداره بگيرم وكسب تكليف كنم. وقتي يكي از مسئولان دفتر تيمسار فلاحي صداي مرا شنيد زبانش بند آمد وگفت:

تو مگر در داخل هواپيما نبودي؟

گفتم: نه چطور.

گفت: مگه نمي‌دوني.

گفتم: چي رو نمي‌دونم.

گفت : سقوط هواپيما را.

بي اختيار پا‌هايم شل شد. د‌هانم خشكيد. نتوانستم حرف بزنم. او ادامه داد:

تو اول بروسري به منزلت بزن.

من تلفن را قطع كردم وبه سرعت خود را به منزل رساندم ومتوجه شدم كه آنها فكر مي‌كردند من هم در داخل هواپيما بودم با تيمسار فلاحي و همراهانش به شهادت رسيده ام.

پس از آنكه خانواده‌ام از زنده بودن من مطمئن شدند، تصميم گرفتم سري به منزل سرور خودم تيمسار فلاحي بزنم و خود را براي تشييع اين مرد بزرگ و همراهانش آماده نمايم.

پانوشته:

1- این مصاحبه در برداشت میدانی هیات معارف جنگ انجام شده است.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده