تیر خلاص(14)
يا زهرا (س) آب سواران1 در عمليات كربلاي هشت، از يگان خود به گردان ده سيد الشهدا (ع) مأمور شدم. نزديك غروب به محل استقرار آنها در اطراف شلمچه رسيدم. از فرمانده آن يگان خواستم كه ما را به خط اعزام كند. ولي فرمانده آن يگان از ما خواست كه ساعتي استراحت كنيم.

در اين اثنا شام آوردند. آن شب همبرگر بود. شام را خورديم و باز از فرمانده آن يگان درخواست كرديم كه ما را به خط اعزام كند. فرمانده وقتي اصرار ما را ديد، به ما گفت، كه با ماشين خودمان كه يك دستكاه تويوتا استيشن بود به دنبال ماشين مهمات حركت بكنيم و چنين شد.

با آن كه حركت  ما در تاريكي مطلق بود. ولي عراق گويي از حركت ما اطلاع داشت و ماشين‌هاي ما را زير آتش سنگين خود قرار داده بود. در طول مسير، گلوله اي در جلوي ماشين مهمات منفجر شد و ماشين مهمات عقب عقب آمد و به قسمت جلوي ماشين ما برخورد. سپس ماشين ما بر اثر آن برخورد كج شد و تاير ماشين ما به سپر گيركرد. مجبور شديم در تاريكي شب از جك استفاده كرده و چرخ ماشين را آزاد كنيم.

اين بار ما جلو افتاديم و چون ما از قبل هيچ گونه آشنايي با خط نداشتيم، رفتيم و رفتيم. ناگاه از شليك گلوله‌‌هاي دشمن كه از سلاح سنگين به سبك تبديل شده بود، پي برديم كه از خط دوم هم گذشته‌ايم  و در دل نيرو‌هاي عراقي قرار داريم.

همراه من آقاي سيمرغ و يك طلبه بود،  از من خواست كه دور بزنم  و  يك نيروي آشنا به منطقه با خود بياوريم.  من كه پشت فرمان نشسته بودم با شنيدن اين حرف منطقي دور زدم و به ناگاه خود را در محاصره نيرو‌هاي عراق ديدم.

با اشاره عراقي‌ها از ماشين پياده شديم. طلبه اي كه همراه ما بود شروع كرد به عربي صحبت كردن و عراقي‌ها  اورا فوراً به شهادت رساندند.

من وسيمرغ در اسارت كامل عراقي‌ها . از پشت دست‌هاي ما را بستند وما را داخل كانالي انداختند كه خودشان در آن تردد داشتند.

در انتهاي كانال سنگر‌‌هايي وجود داشت كه مرا داخل يكي از سنگر‌ها بردند و سيمرغ را جاي ديگر. از آن لحظه به بعد هرگز او را نديدم.

عراقي‌ها در داخل مرا از سقف آويزان کردند  به طوري كه بدنم با زمين فاصله كمي‌داشت . محتويات جيب مرا خالي كردند و عكس امام را كه روي سينه‌ام بود كندند و شروع به زدن من كردند . آنها با پاي پوتين پوش  مرتب، مرا مي‌زدند و عربي چيز‌هايي مي گفتند كه فكر مي كنم فحش بود.

از درد كتك بعضي وقت‌ها بيهوش مي شدم و دوباره با ضربه بعدي به هوش مي آمدم. آخرين ضربه اي كه يادم مي آيد، ضربه‌اي بود كه يك عراقي نامرد كه با پوتين به شكمم زد و از شدت ضربه آن، خون از د‌هانم  بيرون زد و لحظه اي بعد بيهوش شدم.

نمي دانم چقدر طول كشيد كه مجدداً به هوش آمدم. در همين زمان يك عراقي ديگر وارد سنگر شد و شروع به زدن من نمود. از يك طرف صداي گلوله وخمپاره وبوي باروت و از طرف ديگر شدت ضربات عراقي مرا آزار مي‌داد. فقط در دل اسم خدا و ائمه(ع) را مي آوردم و از آنها كمك مي خواستم و تقاضاي صبر و مقاومت مي كردم. آخرين ذكر من يا زهرا و يا فاطمه بود كه باز از شدت درد بيهوش شدم.

وقتي چشم باز كردم، احساس كردم كه صداي انفجار گلوله‌‌ها نزديكتر شده است. احساس كردم كه نيرو‌هاي خودي به اين نزديكي‌ها رسيده اند. خواستم چشمم را باز كنم. ولي چون خون جلوي چشمانم را گرفته بود، چيزي نمي ديدم. به سختي چند بار پلك زدم و گوشه يكي از چشمانم باز شد. صداي پاي چند نفر را شنيدم واحساس كردم فارسي صحبت مي‌كنند. ديگرمطمئن شدم كه اينها نيرو‌هاي خودي هستند. هر چه توان داشتم در زبانم جمع كردم وفرياد زدم:

يا زهرا ـ يازهرا ـ يا فاطمه.

در اين حال دو نفر وارد سنگر ما شدند. از گوشه چشمم  آنها را ديدم. خيلي سبزه بودند. با خود گفتم: اينها هم عراقي هستند.

ساكت شدم. يكي از آنها گفت:

توكي هستي؟

با شنيدن اين حرف مطمئن شدم كه ايراني هستند. گفتم:

من ايراني هستم. من  اكبر آبسوارانم.

آنها بلافاصله به طرف من آمدند و دست وپاي مرا بازكردند به عقب بردند و تحويل مسئول تخليه مجروحان دادند. آن شخص مرا به طرف آمبولانس كه در پشت خاكريزي بود، برد. به سختي سوار آمبولانسي كرد  كه پر از مجروح بود. چون درداخل آمبولانس جا نگرفتم ، مرا ازپشت آمبولانس پياده كرد و دركنار راننده قرارداد.

آمبولانس به سرعت حركت كرد. صد متري بيش تر نرفته بوديم كه خمپاره‌اي روي كاپوت آمبولانس خورد و ديگر چيزي نفهميدم.

وقتي چشم باز كردم فرمانده خود آقاي عجمي را بالا سر خود ديدم. او با خوشحالي دكتر را صدا كرد و دكتر براي معاينه مجدد من آمد و به من باز سرم و آمپول تزريق كرد. من گاهي به هوش بودم و گاهي بي هوش. ولي هر وقت چشم باز مي كردم، آقاي عجمي را بالاي سر خود مي ديدم.

پس از مدتي حالم كمي بهتر شد و از آقاي عجمي پرسيدم:

اينجا كجاست؟

گفت: اينجا بيمارستان نيروي هواييه.

گفتم: چه طور شد من اينجا آمدم .

گفت: داستانش مفصله .

گفتم: تعريف كن. گفت: به من اطلاع دادند كه تومجروح شده اي. در به در دنبال تو گشتم و تو را پيدا نكردم. ناگهان يك نداي دروني به من نهيب زد كه در داخل شهدا به دنبال تو بگردم. بلا فاصله خود را به تجمع شهدا رساندم. تو را در كنار شهدا خوابانده بودند. براي من هم محرز شده بود كه توشهيد شده اي. بي اختيار خودم را به روي تو انداختم. ناگهان احساس كردم كه بدن تو گرم است. سعي كردم نبض تو را بگيرم. ولي موفق نشدم چون اصلاً نبض تو نمي زد.

به پزشكياري كه در آنجا بود مراجعه كردم و از اوخواستم تو را معاينه ونبض تو را بگيرد. وقتي اسم تو را گفتم. گفت: خدا رحمتش كند او شهيد شده است. ولي  براي اين كه دل مرا نشكند، به همراه من بالاي سر تو آمد وترا معاينه كرد وبا هيجان و خوشحالي گفت:

خدا را شكر. اين دومين شهيدي است كه امروز زنده شده است.

بلافاصله ترا به بيمارستان شهيد بقايي اهواز آوردند وپس از انجام امور پزشكي به تهران اعزام كردند. من هم همراه تو آمدم و الان در بيمارستان نيروي هوايي هستيم.

گفتم: مگر چه شده كه من اينطورزخمي شده ام.

گفت: تركشي از روي دماغت عبور كرده وروي نخاع تو قرار گرفته بود كه خوشبختانه با يك عمل جراحي موفق آنرا در آوردند و خطر رفع شد.

گفتم: اي كاش لياقت شهادت داشتم.

گفت: ولي زنده بودن تو به معجزه شباهت دارد. بگو ببينم چه كردي كه با اين همه آسيب زنده ماندي؟

 گفتم: راستش من مثل هميشه يا زهرا يا فاطمه مي گفتم.

گفت: حتماً آن بانوي بزگوار جان تورا نجات داده است. وقتي حالت خوب شد و از بيمارستان مرخص شدي حتماً نذري به نام حضرت زهرا (س) ادا كن.

گفتم: چَشم. همه داروندارم فداي حضرت زهرا. اصلاً همه كائنات براي حضرت زهراست.

كسي‌كه‌سر گل هستي است زهراست

كسي كه برتر از او نيست زهراست

بگو اي دل هرآن كس از تو پرسيد

دليل خلق عالم كيست زهراست

 

 

و پس از خواندن اين شعر هر دو با هم گفتيم يا زهرا.

پانوشته:

1-این مصاحبه در شهرستان خیمن و در منزل این رزمنده انجام شده است.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده