جوانمردان(18)
نفوذی یکی از مأموریت¬های اصلی یگان ضربت لشکر23 در منطقۀ عمومی پادگان پسوه و محور مهاباد به پیرانشهر، عملیات پاکسازی روستاهای این منطقه از لوث وجود ضدّ انقلاب مسلّح تجزیه¬طلب بود.

نحوۀ عملیات نیز به این صورت بود که پس از اطّلاع از حضور احتمالی عناصر ضدّ انقلاب در یک روستا و یا وجود تحرّکات مشکوک، روستای مورد نظر شبانگاه به محاصرۀ یگان درمی­آمد. به­ همین دلیل، به ­محض اطّلاع از حضور ضدّ انقلاب در روستا به دور از چشم روستائیان، کارکنان یگان ضربت در نیمه‌های شب، پیاده خود را به روستای مورد نظر رسانده و معابر و محل‌های تردّد را به کنترل خود درمی­آوردند. گاهی اتّفاق می‌افتاد که در مرحلۀ محاصره، با افراد ضدّ انقلاب که قصد ورود به روستا را داشتند درگیری پیش می­آمد، در غیر این صورت، شروع عملیات پاکسازی با توجّه به اینکه ممکن بود در داخل روستا به درگیری مسلّحانه بیانجامد و با احتمال آسیب­دیدگی اهالی روستا، شبانه انجام نمی‌شد؛ بلکه عملیات پاکسازی با روشن شدن هوا به اجرا درمی‌آمد. این امر به کرّات اتّفاق می‌افتاد که عناصر ضدّ انقلاب مستقر در روستا متوجّه محاصره شده و سلاح­های خود را مخفی می‌کردند و قاطی روستائیان می‌شدند. در چنین مواقعی که درگیری هم پیش نمی­آمد، ما مشکل بسیار بزرگی داشتیم و آن هم این بود که پس از جمع کردن مردهای روستا در یک محلّ، شناسایی اهالی واقعی روستا با چند نفر عناصر ضدّ انقلابی که وارد صفوف مردم می‌شدند و در کنار آنان می‌ایستادند، ممکن نبود و همین موضوع باعث می‌شد پس از یک شبانه­روز تلاش، با دست خالی مراجعت می­کردیم. اوایل سال1363 رفته­رفته به این فکر افتادیم که برای چنین مواقعی و شناسایی ضدّ انقلاب در صفوف مردم عادی، از یک نیروی بومی به­ صورت ناشناس استفاده کرده و کمک بگیریم. موضوع را مطرح کردیم و پس از فراز و نشیب­های فراوان، از رکن دوّم لشکر جناب سروان عمیدی با ما تماس گرفت و گفت: با توجّه به هماهنگی­هایی که مسئولین لشکر با سازمان‌های ذی­ربط انجام داده­اند، از فردا یک نفر از اکراد که آشنایی بسیار خوبی با روستاهای منطقه و اهالی آنها دارد، به ما ملحق خواهد شد. ایشان ادامه داد با توجّه به ملاحظات حفاظتی پادگانی، مقرّر گردیده که فرد معرّفی‌شده در محلّ یگان ضربت، اسکان یافته و زیر نظر کارکنان یگان مذکور قرار بگیرد. بر اساس خط مشی رکن دوّم و حفاظت اطّلاعات لشکر، ضمن اینکه فرد معرّفی‌شده در انجام عملیات­های جاری ما را همراهی می­کرد، در واقع برای مراقبت بیشتر با من و دوستانم نیز هم‌خانه می‌شد.

این موضوع از آن جهت برای ما مهمّ بود و حسّ کنجکاویمان را برانگیخته بود که برابر اطّلاعات دریافتی، فرد معرّفی‌شده قبلاً جزء حزب دموکرات کردستان بود و برابر صحبت­های خودش، در عملیات­های زیادی هم علیه نیروهای نظامی خودی شرکت کرده بود، امّا در مقطعی از زندگیِ خود از راه و در واقع از بیراهه­ای که رفته بود پشیمان شده و توبه کرده بود. تصوّر اینکه فردی تا دیروز مسلّحانه در مقابل شما قرار داشته و از امروز در کنارتان خواهد بود، تصوّری خاصّ و جالب توجّه می­باشد.

بالأخره آن روز سپری شد و روز بعد ساعت10صبح بود که چشم ما به جمال تازه­وارد روشن شد. مردی35 ساله با قد و هیکلی متوسّط و کمی آبله­رو، نامش کاک محمّد بایزیدی بود. لباس کُردی تنش بود و یک ساک کوچک نیز همراهش بود. بسیار خونگرم بود و از همان ابتدای ورودش بسیار صمیمی نشان می­داد. از همان برخورد اوّل، با او احساس غریبی نمی­کردیم. یعنی در واقع ایشان با کسی غریبی نمی­کرد. ظاهرش نشان می­داد سرزنده و شاداب و بذله­گوست. پس از معارفۀ اوّلیه، مقدّمات لازم جهت شروع یک همکاری خاطره­انگیز فراهم گردید. یک دست لباس و کلاه استتار نوهدی، تجهیزات انفرادی و یک قبضه اسلحۀ کلاشینکف او را کاملاً شبیه به ما کرد. چند روزی به ارزیابی و توجیه کاک محمّد گذشت. در این چند روز، بیشتر با روحیات و انگیزه­های او آشنا شدیم. کاک محمّد اهل یکی از روستاهای پیرانشهر بود. از بچّگی سایۀ پدر بالای سرش نبود و در11 سالگی یتیم شده بود. مادری پیر و یک خواهر داشت، خواهرش هم شوهر کرده و چند فرزند داشت. طعم تلخ فقر و محرومیت را در دوران کودکی و نوجوانی و تا عمق وجود کشیده بود. آن­طور که خودش تعریف می­کرد، مادرش برای مردم کار می­کرد و هر روز صبح زود از خانه خارج می‌شد و پاسی از شب با خستگی مفرط به خانه برمی­گشت تا با لقمه نانی شکم خودش و دختر و پسرش را سیر کند. به ندرت به یاد می­آورد در آن زمان­ها یک وعده غذای سیر خورده باشد.

کاک محمّد می­گفت: از همان زمان که پدرم را از دست دادم، به مادرم کمک می­کردم. به ­همین دلیل، مدرسه نرفتم. راست می­گفت، سواد خواندن و نوشتن نداشت. او می­گفت روزگار را همین­طور سپری می­کردیم که زمزمه­های انقلاب بلند شد. در کردستان و آذربایجان‌غربی در کنار تظاهرات ضدّ شاه مردم، گروهک­ها نیز بیکار ننشستند و با انجام تبلیغات زیادی، سعی می­کردند جوانان کُرد را جذب خود کنند. هنوز یک سال از پیروزی انقلاب نگذشته بود که در دام حزب دموکرات افتادم. آنها با سخنان فریبنده و زیبای خود و با وعدۀ یک کردستان آزاد و یک زندگی پر از رفاه و آرامش، مرا فریب داده و یکی از پیشمرگان حزب دموکرات شدم. چهار سال آنان را همراهی می­کردم. در عملیات­های مختلفی علیه نیروهای دولتی شرکت داشته­ام. امّا امروز به­ عنوان یک توّاب در خدمت جمهوری اسلامی ایران قرار گرفته­ام.

به­ دلیل اینکه با ایشان زیر یک سقف زندگی می­کردیم و در عملیات‌های مختلف گاهی اوقات شرایطی پیش می­آمد که با ایشان تنها می‌شدیم و با توجّه به سابقۀ عضویت او در حزب دموکرات و احتمال بروز هر حادثه­ای، گوشۀ ذهن ما آرام و قرار نداشت. به این مسئله فکر می‌کردیم که آیا توبۀ او واقعی است؟ آیا نقشه­ای سازمانی در سر ندارد؟ اگر درخواب همۀ ما را به رگبار ببندد چه کنیم؟! اگر شرایطی را پیش آورد که کل یگان ضربت در یک کمین قوی توسّط ضدّ انقلاب گرفتار شود و ضربۀ سنگینی بخورد چه کنیم؟ و از این قبیل سؤالات که همه ­روزه آنها را در ذهن خود مرور می­کردیم. نتیجۀ این تردیدها این شد که به­ طور کامل ملاحظات حفاظتی را رعایت می­کردیم. بدون اینکه متوجّه شود یکی دو ماه اسلحۀ کلاشینکفی را که در اختیار او قرار داده بودیم، به ­نحوی دستکاری کردیم که شلیک نمی­کرد (سوزن اسلحه را به ­قدری کوتاه کرده بودیم که در هنگام تیراندازی به ته چاشنی فشنگ نمی­رسید تا به آن ضربه بزند). رعایت حیطه­بندی را نیز کاملاً در نظر داشتیم. از رفت ­و آمدهای احتمالی و اعزام به مأموریت­های مختلف یگان هیچ اطّلاعی نداشت. در هنگام اعزام به مأموریت، فقط همراه ما می­آمد، بدون اینکه از مقصد اطّلاعی داشته باشد. زمانی­که به مقصد می­رسیدیم، متوجّه می‌شد هدف کجا بوده است؛ و از این قبیل تمهیدات که مجبور بودیم آنها را جهت حفظ امنیّت و ملاحظات حفاظتی رعایت نماییم. امّا کاک محمّد بسیار با شوق و اشتیاق در مأموریت­ها ما را همراهی می­کرد. همراهی ایشان با ما بیشتر در عملیات­های پاکسازی روستایی بود. در عملیات­های پاکسازی روستا در مواقعی که درگیری پیش نمی­آمد، یعنی عناصر مسلّح تعدادشان کم بود و حاضر نبودند درگیر شوند، خود را جزو اهالی روستا جا زده و نیروهای پاکسازی­کننده را فریب می­دادند. روش ما با آمدن کاک محمّد این بود که اهالی روستا را در یک محلّ مناسب جمع می­کردیم و ضمن سخنرانی آنها را به طرد ضدّ انقلاب دعوت می­کردیم. در این هنگام، کاک محمّد که مانند ما لباس نظامی به تن داشت، چفیه­ای دور صورت خود می­بست و در بین اهالی روستا به شناسایی عوامل ضدّ انقلاب مشغول می‌شد. برای اینکه توجّه روستائیان به ایشان جلب نشود، 8-7 نفر از سربازان نیز به صورت خود چفیه می­زدند. در آخرین مرحله از عملیات پاکسازی روستا، با اشارۀ کاک محمّد عوامل شناسایی‌شده از میان روستائیان خارج و جهت انجام بازجویی و سایر اقدامات لازم به پادگان منتقل می‌شدند.

این اقدام در نوع خود از یک طرف تأثیرات بسیار خوبی در روند پاکسازی مطلوب‌تر روستاها از لوث وجود ضدّ انقلاب مسلّح داشت و از طرف دیگر، باعث اقتدار بیشتر یگان ضربت شده بود. روستائیان می‌دیدند که معدود افراد عضو گروهک­های مسلّح ضدّ انقلاب و یا افراد انگشت­شماری که با آنان همکاری می­کنند، چنانچه در میان آنان باشند توسّط یگان ضربت به راحتی در روستا شناسایی و دستگیر می­شوند. آنان متعجّب بودند که چگونه این شناسایی صورت می­گیرد. این مسئله باعث شد تردّد و استقرار موقّت افراد احزاب منحله­ای که به این روستاها تردّد داشتند، به طور چشمگیری کاهش پیدا کند.

منبع:جوانمردان(خاطرات سرهنگ علی مرادی)، مرادی، علی،1396، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده