تیر خلاص(13)
به ياد شهيد سرهنگ علي كلاته آقا محمدي1 وقتي به همراه كاروان عمليات ميداني فتح المبين از طرف معارف جنگ شهيد سپهبد صياد شيرازي، به جنوب رفتم با ايشان آشنا شدم. من به عنوان خبرنگار و نويسنده جنگ دنبال سوژههاي بكر و ناب بودم و دوست داشتم با كساني كه صحبت مي كنم خاطرات دست اولي در اختيارم بگذارند.

خوشبختانه اكثر افرادي كه به عنوان استاد دانشجويان دانشگاه افسري امام علي به منطقه آمده بودند، داراي خاطرات زيادي بودند ومن در آن مدت كوتاه، خاطرات زيادي را ضبط كردم. يكي از افرادي كه خيلي جلب توجه مي كرد سرهنگ علي كلاته آقا محمدي بود . او فردي كوتاه قد و كمي تپل بود و كلامي آميخته با تركي ولي شيرين و گيرا داشت. از او خاطرات زيادي گرفتم. او زبان نويسندگي را مي دانست و خاطرات خود را طوري ادا مي‌كرد كه به راحتي در قالب داستان و خاطره مي‌گنجيد. اين بزرگ مرد در اكثر برداشت هاي ميداني معارف جنگ حضور داشت ومن هر بار از اين بزرگوار خاطره جديدي مي‌گرفتم.

ارتباط بنده با اين بزرگوار به همان جا خلاصه نشد.  بار‌ها در ستاد نيرو خدمت ايشان رسيدم و از محضر او فيض بردم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ . يك بار در ستاد نيرو به ايشان گفتم كه در حال تدوين كتابي هستم، از شهدائي كه مجدداً به زندگي برگشته اند. با شنيدن اين جمله نگاهي به من كرد و گفت: بنويس.

من به جاي نوشتن، دستگاه ضبط را روشن كردم و به ايشان گفتم: بفرما.

ايشان شروع كرد :

آسيب‌هايي كه من ديد‌ه‌ام مشخص است. در چهره‌ام دوسه تا تركش است، بيني من تير خورده، شقيقه ام تير خورده، از پشت گردن تركش خورده‌ام پا‌هاي من بالا نمي‌آيد و پاي خود را بلند كرد. معلوم بود بالا نمي‌آيد. كليه‌‌هايم را به خاطر تركش درآورد‌ه‌اند. طحال مرا برداشته اند. بسه يا باز هم بگويم.

گفتم: علي آقا! اين‌ها همه درست و مقدس، ولي مسئله و مطلب شهيد زنده چيز ديگري است.

گفت: 48 ساعت در سرد خانه بودم و اسم من در ليست شهدا به تهران مخابره شده بود.

گفتم: لطفاً مثل بقيه خاطراتت، تشريحي صحبت كن .

گفت: در عمليات بدر من و جمشيد رازقيان به طرف شهرك همايون عراق رفتيم. من فرمانده آتشبار بودم وماموريت يگان ما پشتيباني آتش از لشگر محمد رسول الله(ص) بود. جمشيد رازقيان به عنوان افسر رابط از من جدا شد. ساعت 11 شب به ما اطلاع دادند، او به شهادت رسيده است. من خيلي غصه او را خوردم ولي در ميدان جنگ فرصت گريه كردن و توقف نيست. وظيفه داشتم آتشبار را به پشتيباني از سپاه هدايت كنم.

ساعت پنج صبح در جنوب جزاير مجنون بالاتر از القرنه و سمت شرقي العزيزيه وارد سنگر عراقي‌ها شدم. دقايقي بعد سنگرما توسط هواپيماها بمباران شد و ديگر من چيزي يادم نمي‌آيد. بعدها يكي از سربازان من به نام سرباز محسن خليلي كه از اهالي لاريجان يا لاهيجان بود گفت:

من ديدم شما شهيد شدي. چون به عنوان فرمانده به من خيلي محبت كرده بودي تصميم گرفتم پيكر تو را به خانواده‌ات برسانم .

 به همين خاطر با هزار مصيبت تو را به معراج شهدا آوردم و تحويل دادم.

وقتي اين جملات را از جناب كلاته شنيدم. خيلي هيجان زده شدم و فهميدم كه دقيقاً در مورد موضوع مورد نياز من صحبت مي كند. بلافاصله پرسيدم:

چيزي از معراج شهدا به ياد داريد.

جناب كلاته نگاهي به من كرد و گفت:

اول بگو ببينم سوژه بر وفق مراد جناب خبرنگار هست يا نه؟

گفتم: حرف نداره، خيلي عاليه ـ ادامه بده.

گفت: درآن‌ لحظاتي كه نه مرده و نه زنده بودم. حالت عجيبي داشتم ومتاسفانه نمي توانستم همه‌اش را به زبان بياورم. يادم مي‌آيد روحم از بدن جدا شده بود و خود من ناظر جسمم بودم. نمي توانستم كاري بكنم به همين ناتواني خودم گريه مي‌كردم. يك لحظه مادرم كه سي سال پيش فوت شده بود، در جلوي چشم من ظاهر شد. او از رو به رو به من نگاه مي‌كرد. من در داخل توفان بودم. در تاريكي بودم. با اين حال تمام اعمال خود را مي‌ديدم. اعمالي كه از طفوليت انجام داده بودم، در جلوي چشمم مجسم مي‌شد. براي خوبي‌ها شاد مي‌شدم و براي بدي‌ها ناراحت. آن طرف توفان كه مادرم بود آرام بود. نمي‌توانستم تا آنجا بروم، مي‌خواستم ولي اختيار و قدرتش را نداشتم. همه چيز مثل پرده سينما در جلوي چشمم بود. يادم مي آيدكه يك بار شنيدم مي‌گفتند، زنده است. مي‌خواستم آن جمله را تائيد كنم. ولي نمي توانستم. يك نفرچشمم را باز كرد. نوري را ديدم. با چشم خود ديدم كه به من خون تزريق كردند. از زير بغلم به من اكسيژن مي‌دادند. به من سُرم ‌زدند من مي‌ديدم گاهي به جسمم نزديك مي‌شدم و گاهي دور. احساس مي‌كردم آن من دوم روحم بود كه از جسمم جدا شده بود. وقتي به هوش آمدم ديدم تمام بدنم را لوله كشي كرد‌ه‌اند. همه جا سوند، همه جا آمپول ،خون، اكسيژن، هر چي به من وصل شده بود. دكتر مي‌گفت: بيش از دو هزار سي سي خون به من تزريق كرده اند تا زنده بمانم. در حالت بيداري ديدم كه دوتا خون از پايم وصل كرد‌ه‌اند و سُرم در دست و يك سوند.

كلاته لحظاتي مكث كردو گفت : حالا شهيد زنده هستم يا نه.

با شرم نگاهي به صورت او انداختم و گفتم:

شما اين امتياز را داريد كه تا به حال چندين بار شهيد شده ايد و مسلماً اجر چند شهيد راداريد.

جناب كلاته آهي كشيد و گفت: اي بابا اگر لياقت شهادت را داشتيم تا حالا شهيد شده بوديم .

آن روز مصاحبه ام با اين بزرگوار تمام شد و به منزل آمدم. در تاريخ03/10/1380 وقتي از پادگان برگشتم و مشغول خوردن نا‌هار بودم .گوينده اخبار ساعت دو ، خبر شهادت سرهنگ جانباز شيميايي علي كلاته آقامحمدي را اعلام كرد و من بي اختيار بغضم تركيد.روحش شاد.

پانوشته:

1- اكثرخاطرات مربوط به اين شهيد در كتاب لشگر9 نفره چاپ مركز اسناد انقلاب ، تاليف اينجانب به چاپ رسيده است.نويسنده.و همه این مطالب به برکت هيات معارف جنگ تهیه شده است.

 

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده