جوانمردان(17)
شهادت مظلومانۀ پزشکیار فداکار در محور اصلی پیرانشهر به سردشت، همینطور در محورهای فرعی مهمّ آن مانند محور میرآباد، ربط و آلواتان، همانند سایر مناطق کردستان و آذربایجانغربی، پایگاه­های متعدّدی به ­منظور تأمین جاده و برقراری امنیّت روستاهای موجود در این منطقه ایجاد شده بود. اغلب این پایگاه­ها در میان مناطق صعب­العبور و دورافتاده قرار داشتند.

کارکنان مستقر در این پایگاه­ها در شرایط سخت و بهره­مندی از کمترین امکانات، امّا با روحیۀ بالا و خستگی­ناپذیر مشغول انجام وظیفۀ خطیر خود بوده و بدون کمترین چشمداشتی، برای حفظ امنیّت منطقه و مقابله با ضدّ انقلاب مسلّح تلاش می­کردند. با ابلاغ مأموریت قرارگاه شمال‌غرب به­همراه ستوان جانباز امیری، به منظور بازدید و ارائه آموزش­های عملیات نامنظّم، عازم پایگاه­های مستقر در محور مذکور شدیم. پایگاه­هایی مانند دولتو، آلواتان، آغلان، نلاس، زیوه، ربط، ورگل و نوآباد. در هرکدام از پایگاه­ها به صورت میانگین دو روز توقّف داشتیم.

ذکر این نکته مهم است که به طور عمومی، پایگاه­های محوری ایجادشده توسط نیروهای مسلح در کردستان و آذربایجان‌غربی در سال‌هایی که این مناطق درگیر مسائل حاد امنیتی بود، صبح­ها نفراتی را به ­منظور حفظ امنیّت راه­ها و تردّد خودروها اعزام می­نمودند. این افراد در محل­های تعیین‌شده مستقر می‌شدند و پس از اتمام مأموریت، ساعت چهار یا پنج بعدازظهر با تمهیداتی به پایگاه­های خود مراجعت می­نمودند. پس از این ساعت، درب­های پایگاه­ها بسته می‌شد و به ­دلیل ناامنی، تا صبح روز بعد تردّدی به بیرون از پایگاه صورت نمی­گرفت. در واقع، از این ساعت به بعد نیروهای نظامی حاکمیتی بر منطقه نداشتند.

یکی از وظایف ما در این مأموریت این بود که پس از ارائه آموزش­های لازم مانند آموزش­های کمین و ضدّ کمین در هر پایگاه، به ­منظور تقویّت روحیۀ نظامی کارکنان با تشکیل تیم­های شناسایی ـ رزمی جهت اجرای کمین در ساعات شب، به مناطق اطراف و به خصوص به معابر ورودی روستاهای هم‌جوار عزیمت می­کردیم. استفاده از تجربیّاتی که در یگان ضربت لشکر23 نیروی مخصوص در این مورد به دست آمده بود، در اجرای این بخش از آموزش‌ها برای ما بسیار مغتنم و باارزش بود.

در جریان یکی از عملیات­های کمین، بحمدالله کارکنان پایگاه زیوه در آن زمان توانستند دو نفر از ضدّ انقلاب مسلّح را در نزدیک روستای زیوه هنگامی­که در نیمه­های شب قصد داخل شدن به روستای مزبور را داشتند به اسارت درآورند. در مسیر مراجعت از این عملیات کمین، وقتی از فرمانده پایگاه سؤال کردم، پس از گرفتن این دو ضدّ انقلاب از فردا وضعیت پایگاه شما چگونه خواهد بود، به من گفت: تا به امروز و پس از تاریکی شب، همواره منتظر هجوم ضدّ انقلاب به پایگاه بودم، امّا از امشب این ضدّ انقلاب است که نگران خواهد بود در خارج از پایگاه به کمین ما نیفتد.

یکی از پایگاه­های اشاره شده در این منطقه پایگاهی بود به نام ورگل که در منطقه­ای بسیار ناامن و آلوده به ضدّ انقلاب مسلّح واقع شده بود. این پایگاه در محور میرآباد به ربط قرار داشت. پایگاه مزبور به­صورت موقّت و در فاصلۀ سه یا چهار کیلومتری از این روستا ایجاد شده بود. خاطره­ای که می­خواهم عرض کنم مربوط به حضور ما در این پایگاه است. وقتی در جریان اجرای مأموریت قرارگاه شمال‌غرب وارد این پایگاه شدیم، فرمانده پایگاه داستانی را از جانفشانی یکی از کارکنانش در این پایگاه برایمان تعریف کرد، که به­عنوان خاطره­ای ماندگار و نمونه­ای از عشق و ارادت نیروهای مسلّح به مردم غیور کردستان، شایسته بیان کردن است.

ایشان نقل می­کرد حدود دو ماه پیش برای سرکشی به خانواده،10 روز به مرخصی رفته بودم. در غیاب من، فرماندهی پایگاه را استوار (امینی یا امیرزاده) برعهده گرفتند. ایشان با توجّه به طیّ دورۀ کمک­های اوّلیه، علاوه بر انجام وظائف جاری، امور مربوط به خدمات کمک­های اوّلیۀ درمانی مانند تزریقات، پانسمان و… را هم انجام می­دادند و به نوعی پزشکیار پایگاه بودند. چند باری هم در مواقع ضروری، به اهالی روستا کمک­های این چنینی کرده بودند. در نیمه­های شب یکی از شب­های سرد زمستان سال1363 ، نگهبان پایگاه با فریادهای مرد میانسالی که تا درب پایگاه آمده بود، به خود می­آید. مرد میانسال با فریاد درخواست کمک می­کرد، فریاد او به­ قدری بلند بود که همۀ آنها، که موقع استراحتشان بود و خوابیده بودند نیز، بیدار شدند. فرماندۀ پایگاه خود را به محلّ نگهبان ورودی پایگاه می‌رساند، تا ببیند موضوع چیست. ایشان از صحبت­های مرد کُرد متوجّه می­شود که ماری دختر12سالۀ او را در خواب نیش زده است. برف زیادی روی زمین بود و در جادّه­ها امکان تردّد وجود نداشت. ده کیلومتر تا ربط که مرکز دهستان است فاصله بود و حدود25 کیلومتر نیز تا سردشت، که امکان دسترسی به هیچ‌کدام وجود نداشت. پدر دختر عاجزانه درخواست کمک می­کرد. او می­خواست که پزشکیار پایگاه به کمک دخترش برود. فرمانده پایگاه که خود پزشکیار هم بود مانده بود چه کند. از یک طرف او می­دانست که ممکن است تله­ای در کار باشد، زیرا ضدّ انقلاب از این خباثت­ها زیاد داشت؛ از طرف دیگر هم گریه­های ملتمسانۀ پدری که جان دخترش در خطر است و کمک می­خواهد او را سر دوراهی قرار داده بود. وضعیت منطقه، نوع آموزش و وظیفۀ فرماندهی او ایجاب می­کرد که از پایگاه خارج نشود و کسی هم نمی­توانست از او توضیحی در این خصوص بخواهد. فرمانده پایگاه در واقع در آن لحظات برای نجات جان آن دختر تصمیمی عاطفی و احساسی گرفت. وسایل و تجهیزات کمک­های اوّلیه را آماده کرد و با سپردن پایگاه به نفر بعدی و با علم به اینکه ممکن است خطری او را تهدید کند، همراه پدر عازم روستا شد. بقیۀ ماجرا را ستوان موسوی از زبان پدر دختر به این شکل ادامه می­دهد: ساعت 0300 نیمه­شب به همراه پزشکیار به روستا رسیدیم. او را به خانه­مان راهنمایی کردم و بالای سر دخترم بردم. مار سمی خطرناکی که حدود80 سانتی‌متر طول داشت و احتمالاً در زمان مناسبی به لابه‌لای چوب­های سقف خانه خزیده بود، دخترم را نیش زده بود و در حالی­که از دهان او کف خارج می‌شد، در وضعیت وخیمی به سر می­بُرد. پدر دختر ادامه می­دهد: استوار پزشکیارِ همراه من بلافاصله یک سرم به دست دخترم وصل کرد و دو آمپول درون آن ریخت. دو سه ساعت طول کشید، حال دخترم بهتر شد و از مرگ نجات پیدا کرد. استوار پزشکیار به من گفت خطر مرگ رفع شده است، امّا لازم است وقتی هوا روشن شد، با وسیله­ای دخترم را به بیمارستان برسانم تا تحت نظر پزشک قرار بگیرد. ساعت0630 شده بود و استوار پس از خواندن نماز صبح در خانه‌ام، به طرف پایگاه حرکت کرد. با برادرم و دو نفر دیگر از اهالی خواستیم او را تا پایگاه همراهی کنیم. هنوز از روستا خارج نشده بودیم که چهار نفر از افراد ضدّ انقلاب وابسته به حزب کومله سر راه ما را گرفتند. یک نفر از آنها با داد و فریاد بر سر ما از ما خواست از استوار دور شویم. یکی دیگر از آنها جلو آمد و با قنداق تفنگ به شانه­ام زد و با نثار کردن چند فحش به من گفت او مزدور رژیم است و باید کشته شود. در این هنگام، دو سه نفر دیگر از اهالی به جمع ما اضافه شدند. دو نفر از افراد مسلّح که جزو اهالی روستا بودند را می­شناختم، امّا دو نفر دیگر غریبه بودند. با التماس از آن دو نفر آشنا خواستم با استوار کاری نداشته باشند، امّا حریف آنها نشدم. با تهدید اسلحه، ما را از کنار استوار دور کردند و در میان ناباوری و حیرت، یکی از آنها چند گلوله به استوار شلیک کرد و استوار پزشکیار نقش زمین شد. انگار دنیا روی سرم خراب شد. خدایا چه می­بینم؟! افراد بی­مروّت و از خدا بی­خبر جنازۀ یک جوان مظلوم و بی‌گناه را که داوطلبانه برای کمک به یک دختر روستایی کُرد آمده است و باید او را تکریم و احترامش می­کردیم، روی دست ما گذاشته است. جواب دوستانش را چه بدهم؟ با چه رویی به پایگاه بروم؟ مردم غیور کُرد به مهمان­دوستی و امانت­داری معروف هستند، خدایا این افراد شرور و ضدّ انقلاب آبروی این مردم را بُرده­اند. خدایا تو خودت می­دانی که حساب این مردم با آنها جداست. پس از شهادت این نظامی سرفراز و فداکار، روستائیان جنازۀ او را با گریه و زاری به پایگاه بردند. هنوز ظهر نشده بود که از پادگان سردشت چهارخودرو پر از نفرات مسلّح جهت پاکسازی، روستا را محاصره می­کنند و از اهالی روستا و از جمله پدر دختر که حال مساعدی نداشت بازجویی می­کنند، تا حقیقت موضوع برایشان روشن شود.

ستوان موسوی فرمانده پایگاه ورگل پس از شرح ماجرای به شهادت رسیدن استوار، به موضوع دیگری اشاره کرد که در نوع خود شنیدنی است. ایشان گفتند دو سه هفته بعد از این ماجرا یک روز دیدم سه نفر از افراد مسلّح کُرد با یک خودرو جیپ به درب پایگاه آمده­اند. نگهبان از پشت سنگر نگهبانی آنان را متوقّف کرده بود. وقتی جلو درب آمدم، تعجّب کردم. پدر و عموی دختری که توسّط استوار شهید مداوا شده بود به­ همراه فرد دیگری سراپا مسلّح به درب پایگاه مراجعه کرده بودند. پدر دختر جلوتر آمد و گفت جناب سروان موسوی از امروز به بعد ما پیشمرگان مسلمان کُرد در روستای خود  در خدمت شما هستیم. دهانم از تعجّب باز مانده بود. کارت عضویت در گردان نبی اکرم(ص) سردشت را به من نشان داد و گفت من تا ابد شرمندۀ شما رزمندگان هستم، تا با چشم خود نمی‌دیدم، تا اهالی روستا با چشم خود نمی­دیدند، باور نمی­کردند، یک جوان از جان خود برای کمک به یک بیمار بگذرد، با مهربانی مریض را مداوا کند، چشمداشتی نداشته باشد و در آخر هم در نماز خود مقابل خداوند زانو زده و اظهار بندگی کند و برای شفای مریض ما دعا بخواند، ما باید خیلی بی­غیرت باشیم که بگذاریم خون به ناحقّ ریختۀ این جوان شهید پایمال شود. من و خانواده و دخترم مدیون این شهید هستیم، آنچه که از دست ما برمی­آید همین است. ضدّ انقلاب دیگر در روستای ما جایی ندارد، اهالی روستا از آنها منزجر شده­اند و ما نیز برای انتقام خون شهید استوار سلاح به دست گرفته­ایم.

ستوان موسوی می­گفت قرار است تا دو ماه دیگر این پایگاه به مکان دیگری منتقل شود. در چند ماه گذشته، هیچ نشانی از فعّالیّت ضدّ انقلاب در این روستا مشاهده نشده است. بله من هم مطمئنم به برکت خون این شهید عزیز تا سالیان سال، خیال مردم این روستا از شرّ ضدّ انقلاب مسلّح آسوده خواهد بود، چرا که خون به ­ناحقّ ریختۀ شهید استوار امیرزاده موجب بیدار شدن وجدان­های خفتۀ زیادی شد و این بیداری با جانفشانی و فداکاری دیگر رزمندگان در سرتاسر این خطّه از ایران اسلامی همچنان ادامه خواهد یافت.

منبع:جوانمردان(خاطرات سرهنگ علی مرادی)، مرادی، علی،1396، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده