تیر خلاص(12)
پرواز در مه سرتيپ2 ستاد علي صديق زاده1 درتاريخ سي ام آذر1362 فرمانده نيروي زميني براي معرفي فرمانده جديد لشگر77 پيروز خراسان به مشهد آمدند. آن شب در آستان قدس رضوي مهمان آيت الله طبسي ومقامات استان خراسان بوديم.

ساعت 2300 در حالي كه حرم قرق شده بود وارد حرم شديم. جواني بسيار آراسته با آواي ملكوتي اذن دخول زيارت نامه را تلاوت نمود وما در يك حالت روحاني بي نظير به زيارت پرداختيم. من با آن كه سال‌‌ها در مشهد بودم و بار‌‌ها توفيق زيارت امام رضا(ع) را داشتم هرگر زيارتي به اين دلچسبي نداشتم و آن شب سرمست از اين زيارت بودم.

صبح روز بعد در معيت فرمانده نيرو وفرماند‌‌هان قديم و جديد لشگر به اهواز رفتيم و ساعت پنج بعد ازظهر قرار شد با يك فروند بالگرد به قرار گاه لشگر77 در جنوب برويم تا معارفه فرمانده جديدوفرمانده قديم انجام گيرد.

ما يازده نفر بوديم كه سوار بالگرد شديم . البته فرمانده قرارگاه جنوب هم به جمع ما اضافه شد. آن روز هوا بسيار مه آلود بود، تا غروب آفتاب يك ساعت وقت داشتيم . فرمانده محترم نيرو از روي درايت با خلبان يكم بالگرد صحبت و از او سوال كرد آيا با اين شرايط جوي توانايي اين پرواز را داري؟ خلبان در جواب گفت: كه چون مه آلود است مي‌توان با ارتفاع پايين تا قرارگاه برويم.

لحظاتي بعد بالگرد در آسمان اهواز به پرواز درآمد و خلبان، بالگرد را در سطحي پايين تر از ابر‌‌ها كنترل نمود، ما طبق تجربياتي كه داشتيم مي‌دانستيم كه حدود بيست دقيقه مدت پرواز ازاهواز به قرارگاه لشگر است ومطمئن بوديم كه قبل از غروب آفتاب به مقصد خواهيم رسيد.

معمولاً پرواز‌‌هاي بالگرد از روي نقشه و عوارض زميني انجام مي‌شود -آن موقع دستگاه GPSبه بالگرد‌‌‌ها وصل نشده بود- ولي وقتي مه جلوي ديد خلبان را بگيرد ديگر استفاده از عوارض زمين بي معني مي‌شود. چرا كه ديگر خلبان روي زمين ديد ندارد و پروازي مثل پرواز در شب خواهد داشت.

دقايقي بعد در مسير جاده اهواز ـ خرمشهر به يك توده ابر بزرگي رسيديم كه كاملاً سطح جاده را گرفته بود. خلبان بالگرد را كمي بالا كشيد و ناگهان دور موتور افتاد و بالگرد مثل قلوه سنگي به طرف زمين سرازير شد . خلبان با تلاش زياد بالگرد را در پنج متري زمين كنترل كرد ، در حالي كه ما انتظار برخورد بالگرد را به زمين داشتيم . اين بار بالگرد بالا كشيد و بار ديگر پرواز را در روي ابر ادامه داد.

زير پاي ما ابر بود و به جز ابر چيزي ديده نمي‌شد و تا چشم كار مي‌كرد سفيدي ابر و مه بود و هيچ روزنه اي به روي زمين وجود نداشت. در اين شرايط راديو بالگرد هم از كار افتاد و ارتباط ما با فرودگاه‌‌ها و برج‌‌ مراقبت ومراكز كنترل يگان‌‌هاي زميني ارتش قطع شد. بالگرد به سوي غرب پرواز مي‌كرد . نگاهي به ساعت كردم، حدود نيم ساعت بود كه خلبان اين مسير را ادامه مي‌داد . به عرض تيمسار حسني سعدي رساندم كه با اين نوع پرواز ممكن است سر از عراق دربياوريم و پيشنهاد كردم كه خلبان مسير خود را عوض كند و مقداري هم به سمت شرق حركت كند.

اين پيشنهاد مورد قبول واقع شد و به اطلاع خلبان رسيد. خلبان جهت پرواز را عوض كرد و به سوي شرق به پرواز درآمد. مجدداً با تيمسار حسني سعدي مشورت كرديم و تصميم بر آن شد كه بالگرد همان گونه به سمت شرق پرواز كند تا سوخت آن تمام شود و بعد با توكل بر خدا ، به هرجا كه رسيديم فرود بياييم. البته نمي‌دانستيم در آن لحظات به جاده صاف خواهيم رسيد يا روي ساختمان يا نيرو‌‌هاي عراقي، ولي در هر صورت احتمال اين كه به طرف عراق برويم كمتر بود و ادامه اين مسير خطر كمتري داشت.

متأسفانه بعضي از مسافرين هم حرف‌هايي مي‌زدند كه خدمه بالگرد ناراحت شد و اين مطالب را به خلبان رساند . خلبان هم عصباني شد و تسلط بر اعصاب خود را از دست داد. خدمه بالگرد تازه داماد بود و دلهره عجيبي داشت و اين دلهره را به ديگران منتقل مي كرد.

ساعت1830 عصر شده بود و تاريكي مطلق همه جا را پر كرده بود و ما همچنان در پرواز بوديم.ما اطلاع نداشتيم در چه موقعيتي قرار داريم.از طرفي چون به موقع به قرارگاه لشگر77 نرسيده بوديم حتماً آنان هم دلواپس شده  و در روي زمين هم عده اي نگران بودند.

در آن لحظات افكار همه مشوش بود و فرمانده نيرو براي آن كه به آن جمع آرامش نسبي بدهد، مرتب تقاضاي صلوات مي كرد . ولي همه مشغول دعاي خودشان بودند. در دفعات بعدي صداي صلوات كمتر و كمتر شد.

خدمه بالگرد به شدت گريه مي‌كرد و گريه او در همه تاثير كرده بود. ما هم هيچ گونه ارتباطي با زمين نداشتيم و صورت همه برافروخته و  عصباني بود.

ساعت0730بود كه از طرف خلبان اعلام شد سوخت بالگرد در حال اتمام  است و دستور داده شد همه كمر بند‌هاي ايمني را ببندند و از خلبان هم خواسته شد كه وارد ابرها بشود  و به طرف زمين برود. نفس در سينه همه حبس شده بود وهمه زير لب دعا مي كردند . من هم جدا از بقيه نبودم، ناگهان ياد لحظاتي افتادم كه شب پيش در محضر امام رضا (ع) داشتيم. شروع به صحبت با امام رضا كردم و گفتم يا امام رضا خودت كمكم كن . ما ديشب به خدمت شما رسيديم كه با زيارت شما قوت بگيريم و بتوانيم قوي تر از پيش با دشمن بجنگيم.

ناگهان در ميان مه ، گلوله‌‌هاي مانوري كه خيلي كم رنگ بودند ظاهر شد و خلبان به آن سمت رفت . در آن نقطه از مه خارج شد و در كمال تعجب ديديم كه درست در بالاي سر فرودگاه اهواز هستيم. مسئولان فرودگاه با ديدن ما چراغ‌هاي فرودگاه را روشن كردند و بالگرد روي باند آمد . در دو قدمي زمين بود كه كروچيف بالگرد خود را به زمين انداخت و سر به سجده گذاشت.

لحظه اي بعد همه ما در روي باند فرودگاه نماز شكر به جا آورديم و من از خدا و امام رضا كه ما را نجات داده بودند تشكر كردم و با خود گفتم اگر زيارت بعدي نصيبم شود، اين بار عاشقانه تر زيارت خواهم كرد .

پانوشته:

1– این مصاحبه در حرکت میدانی هیات معارف جنگ در جنوب انجام شد.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده