جوانمردان(16)
مغازۀ بقالی روستای زنگآباد در محور مهاباد به پیرانشهر و در20 کیلومتری جنوب­غربی پادگان پسوه واقع است. روستایی نسبتاً بزرگ که به ­دلیل موقعیت جغرافیایی خود حائز اهمّیت زیادی، هم برای نیروهای خودی و هم برای ضدّ انقلاب مسلّح بود. این روستا از روستاهایی بود که به دلیل واقع شدن در یکی از محورهای فرعی جادۀ مهاباد به پیرانشهر و قرار داشتن در مجاورت منطقۀ هنگآباد، محلّ تردّد همیشگی ضدّ انقلاب به شمار می­رفت.

هدف ضدّ انقلاب از تردّد به این روستا و استقرار در آن چند چیز بود: اوّلاً به­ دلیل بزرگی روستا و داشتن دام و زمین­های کشاورزی، محلّ مناسبی برای گرفتن پول، آذوقه و سایر مایحتاج مورد نیاز ضدّ انقلاب محسوب می‌شد؛ ثانیاً برای برنامه­ریزی حمله به پایگاه­های مستقر در محور یادشده و همچنین به ­منظور مین­گذاری معابر مورد استفادۀ نیروهای نظامی، مکان بسیار مناسبی به ­حساب می­آمد.

در پاییز1364، به یگان ضربت دستور داده شد طیّ عملیاتی این روستا را از لوث وجود ضدّ انقلاب پاکسازی نماید. عملیات شروع شد و پس از درگیری­های پراکنده، یگان ضربت در روستا مستقر گردید و نسبت به پاکسازی کامل روستا از وجود عناصر گروهک­های مسلّح با موفّقیت اقدام نمود. سربازان یگان ضربت از بهترین­ها و منتخبان از یگان­های مستقر در مناطق شمال‌غرب بودند. آموزش­های کامل را زیر نظر فرماندهان خود طی نموده و در کنار آن نیز، با محرومیت مردم مسلمان و غیور کُرد و با ظلم و تعدّی گروهک­های مسلّح ضدّ انقلاب مانند دموکرات، کومله، منافقین و… نسبت به این مردم مظلوم آشنا شده بودند.

شب را در روستا مستقر بودیم. صبح روز بعد در جریان بازدید و سرکشی از مناطق مختلف این روستا، متوجّه شدم درب یکی از مغازه­های روستا باز است و کسی درون آن نیست. احساس کردم شاید سربازهای یگان داخل این مغازه شده و وسایلی را از آن برداشته باشند. مغازه­های روستایی عمدتاً مغازه­های فروش اقلام خوراکی هستند. با خود گفتم شاید این سربازها تنقّلاتی را برداشته باشند. این موضوع با آموزش­های آنان مغایرت داشت. درجه­دار مسئول سربازان را صدا زدم و با ناراحتی به او گفتم: شما برای پاکسازی روستا از عناصر ضدّ انقلاب آمده­اید یا برای غارت مغازه­های آنان. شما آمده­اید باری از دوش این مردم بردارید یا خودتان هم می­خواهید باری روی دوش آنها باشید. هرچه می­توانستم در این خصوص رجزخوانی کردم. هرچه بیشتر راجع به این موضوع صحبت می­کردم، تعجّب او بیشتر می شد. در نهایت گفت: جناب سروان چه شده؟ گفتم: به ­نظرم چند نفر از سربازها وارد مغازه شده­اند و اقلامی برداشته­اند! ایشان گفت: بله همینطور است. درب این مغازه باز بود و سه نفر از سربازان وارد مغازه شدند تا تنقّلاتی بخرند، امّا صاحب مغازه نبود، آمدند بیرون، این طرف و آن طرف را گشتند و کسی را پیدا نکردند، در نهایت ،مقداری تنقّلات برداشتند و پول آن را که بیشتر از قیمت واقعی هم هست داخل مغازه گذاشته­اند. من برای اثبات صحّت گفته­های او همراهش به طرف مغازه رفتم. در همین هنگام صاحب مغازه نیز که فردی حدوداً 50 ساله بود از راه رسید. به­اتّفاق ایشان وارد مغازه شدیم. از او خواستم ببیند از مغازه­اش چیزی برداشته شده است یا نه. درجه­دار مسئول سربازان، محلّی را که سربازان پول را آنجا گذاشته بودند نشان داد. صاحب مغازه بسیار متعجّب شده بود. درحالی­که منتظر بودم تا جواب سؤال مرا بدهد، بی­اختیار شروع به گریه کردن نمود و با اشاره به پول­ها و وسایل برداشته شده به من گفت: جناب سروان چند تا بیسکویت و چند نوشابه برداشته­اند و دو برابر آن پول گذاشته­اند. تو را به خدا مرا ببخشید. به خاطر درگیری شب قبل، با عجله مغازه را ترک کردم و یادم رفت قفل آن را بزنم. دیشب داشتم فکر می­کردم صبح که به مغازه بروم چیزی از آن باقی نمانده است. ایشان گفت: ضدّ انقلاب چند بار درب مغازۀ مرا شکسته و به زور داخل شده و هرچه در آن بوده را به غارت برده. ضمن اینکه در خانه نیز از شرّ آنان امنیّت نداریم. مرتّب از ما به ­عناوین مختلف و به ­عنوان کمک مالی به مبارزین خلق کُرد، به زور پول و سایر مایحتاج خود را می­گیرند و گاه جلو زن و بچّه­مان ما را کتک می­زنند. تو را به خدا مرا حلال کنید. فکر می­کردم شما هم با ما این‌طور برخورد می­کنید. شما با قدرت تمام وارد روستا شدید. من الآن می­بینم شما چطور از اینکه فکر کردید کسی از نیروهایتان وارد مغازه من شده و چیزی برداشته باشد، ناراحت شدید و از آن طرف، وقتی می­بینم که سربازان شما چند بیسکویت و نوشابه برداشته و دو برابر پول آن را در مغازه گذاشته­اند، از خودم شرمنده می­شوم. با عذرخواهی زیاد، درب مغازه را بست و با چشم­های گریان راهی خانه­اش شد.

دو هفته بعد در پادگان و در محلّ یگان ضربت مشغول استراحت بودیم. از انتظامات پادگان تماس گرفتند و گفتند یکی از افراد بومی با شما کار دارد. مشخّصات بیشتری خواستیم. انتظامات گفت: نامش را نمی‌گوید، اظهار می­کند  با یکی از کارکنان یگان ضربت کار دارد. فقط می­گوید: از اهالی روستای زنگ‌آباد است. لباس پوشیدم و به محلّ انتظامات درب ورودی پادگان رفتم. با کمال تعجّب دیدم همان صاحب مغازه است. با او احوالپرسی گرمی کرده و او را به اتاق ملاقات هدایت نموده و علّت مراجعه­اش به پادگان را جویا شدم. او با کمال صراحت و صداقتی که بعدها در جریان همکاری با او از وی دیدم، به من گفت: من به خاطر خدا و رضای خدا از امروز با شما هستم. من یک کُردم و غیرت کُرد اجازه نمی­دهد که دوست و دشمن را یکسان بداند. من به یقین رسیدم که نظام جمهوری اسلامی ایران دوست مردم کُرد و نیروهای مسلّح دموکرات و کومله مزدور و دشمن مردم کُرد هستند. وقتی داستان مغازه­ام را برای تعدادی از دوستانم در روستا تعریف کردم، آنها هم با من هم­عقیده شدند. ما رفتار شما را در طی چند روزی که در روستا مستقر بودید، دیدیم. از گُل نازک‌تر به مردم روستا چیزی نگفتید. شما با آن مزدوران زمین تا آسمان فرق دارید، ما را جلو زن و بچه­مان کتک نزدید. اگر حرمت انسان جلو زن و بچّه­اش شکسته شود، خیلی دردناک است. شما نه تنها به زور چیزی از ما نگرفتید، که مریض­های ما را مداوا کردید و به مردم نیز کمک­های انسان­دوستانه نمودید. من و دوستانم وظیفۀ خود می­دانیم در حدّ توانمان به شما کمک کنیم.

انصافاً کاک ­ابوبکر درست می­گفت. او و یک نفر از دوستانش در مقاطع و زمان­های مختلف اطّلاعات ذی­قیمتی را از ضدّ انقلاب در اختیار ما گذاشتند، که اگر آن اطّلاعات نبود، تعداد شهدای ما در منطقه بیشتر می‌شد. چند بار از مین­گذاری ضدّ انقلاب در محورهای منطقه خبر دادند که به موقع مین­ها کشف و خنثی شد. چند بار از تصمیم ضدّ انقلاب برای اجرای کمین در یکی از محورهای نزدیک پادگان پسوه ما را مطّلع کردند که با اجرای ضدّ کمین، یک نفر از عوامل ضدّ انقلاب به هلاکت رسید.

به جرأت می­توان این مطلب را گفت که هیچ عملیات نظامی نمی­تواند در روح و اندیشۀ طرف مقابل تغییر ایجاد نموده و امنیّت زیربنایی را به­ وجود آورد. امنیّت مثال­زدنی امروز این خطّه از ایران اسلامی به برکت خون­های به­ناحقّ ریخته و مظلومانۀ افرادی است که در جهت خدمت و یاری رساندن به این مردم محروم و زجرکشیده دوران ستم­شاهی بر زمین ریخته است و این مطلب از چشم مردم مسلمان کُرد پنهان نمانده و همین باعث شده دیدگاه­های مردم مسلمان کُرد نسبت به نظام جمهوری اسلامی ایران در مقایسه با فضای اوایل انقلاب که معاندین در تلاش بودند با تبلیغات مغرضانه بین مردم و نظام فاصله ایجاد کنند، بسیار متفاوت باشد. همین موضوع زمینه­های ایجاد امنیّتی پایدار را در منطقۀ کردستان و آذربایجان‌غربی فراهم آورد، تا در پناه آن، طرح­های عمرانی و توسعۀ این استان­ها روزبه­روز پیشرفت بیشتری نماید.

منبع:جوانمردان(خاطرات سرهنگ علی مرادی)، مرادی، علی،1396، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده