خلبانان (86)
پرواز اشتباه سروان حسن راضي ما در چنانه بوديم. معمولاً مأموريتهاي ما بيست روزه بود، ولي درآن دوره به علت انجام عمليات، 38 روز در منطقه بوديم. مسئولان براي آنكه محبتي به ماكرده باشند، اجازه دادند بايك فروند بالگرد به اصفهان برويم. بلافاصله ساكهاي خود را برداشته و سوار بالگـرد شـديـم. خلبـان آن بالگـرد شادروان ستوان مصطفي اسماعيلي و كمك او نژاد پاشايي بود.

بالاخره بالگرد از زمين بلند شد. باغرش خود سكوت آسمان را شكست. من احساس كردم كه بالگرد مسير اشتباهي مي رود. به كروچيف گفتم: به آقا مصطفي بگو نكند اشتباهي مي روي و آقا مصطفي گفت: نترس! دوباره بالگرد رفت و رفت!  باز احساس كردم اشتباه مي‌رود هدفون كروچيف را گرفتم وگفتم:

   آقا مصطفي ما هر وقت از چنانه به دزفول مي‌رويم ازوسط دو تا سايت رد مي‌شويم و مي‌افتيم روي كرخه و از آنجا به پل هزاردستان و بعد مي‌رسيم دزفول .

   در اين حال مصطفي رودخانه‌اي را نشان داد وگفت: بفرما اين هم كرخه.

   گفتم: مصطفي كرخه به اين باريكي نيست.

   گفت: اگر در منطقه دشمن بوديم حداقل يك تير به طرف ماشليك مي‌شد، پس نگران نباش درست مي‌رويم.

   گفتم: ولي فكر مي كنم كه ما اشتباه مي‌رويم.

   و آقـا مصطفي باعصبانيت گفت: اگرفكرمي‌كني من اشتباه مي‌روم بيا شما بشين پشت فرمانها.

   من گفتم: آقاجان من كه خلبان نيستم و هدفون را به كروچيف دادم ولي مطمئن بودم كه ما اين مسير را اشتباهي مي‌رويم.

   در طول مسير من چشمم به ماشينهايي بود كه درجاده در تردد بودند. اگر در داخل خاك ايران بوديم لااقل چند دستگاه پيكان و يا ماشينهاي ايراني مي‌ديديم ولي اصلاً از آنها خبري نبود و باشناختي كه از ماشينها داشتم احساس مي‌كردم كه همة ماشينها روسي است.

   ديگر خود مصطفي هم متوجه شده بودكه مسير را اشتباهي‌رفته است، بالاخره دريك محل مطمئن بالگرد را به زمين گذاشت و محمود مظاهري‌كه كروچيف بود به پايين رفت و بايك نفر كه كمي دورتر ايستاده بود صحبت كرد و برگشت بلافاصله با فرياد گفت: ما را به چه روزي انداختي؟ اينجا زبيدات عراق است آن هم خانه هاي سازماني اش. مصطفي با شنيدن اين حرف بالگرد را از زمين كند و با سرعت دور زد به طرف ايران به پرواز درآمد. مطلب جالب در اينجا اين بود كه مصطفي از عراقيها سؤال كرده بود و عراقيها تا ما بلند نشديم به سوي ما تيراندازي نكردند، ولي وقتي دور زديم تيراندازي به سوي ما شروع شد. اما با سرعت درحال فرار از آن منطقه بوديم. ناگهان يكي از همافران حاضر در بالگرد فرياد زد: يا حضرت عباس! موشك! و لحظه‌اي بعد در حالي كه همگي شهادتين خود را مي‌خوانديم، موشك درسمت راست بالگرد در هوا منفجر شد و موج انفجار آن بالگرد را به سمت چپ منحرف كرد. از آنجا ردشديم وبالاي سر نيروهاي ايران رسيديم. نيروهاي ايراني هم با ديدن ما چون هماهنگي قبلي نشده بود شروع به تيراندازي كردند و ما هدف دوست و دشمن قرارگرفته بوديم.

   ما در طول مسير در چهارده نقطه توقف كرديم و مسير چنانه را   مي‌پرسيديم و هرجا كه مي‌نشستيم بلافاصله نيروهاي عراق آن محل را هدف گلولـه‌هاي خود قـرارمي دادند. از هـر مسيـري هم كه رد مي‌شديم پدافند آنجا چه خودي وچه دشمن ما راهدف قرار مي داد.

   بالاخره بعد ازساعتي دربه دري در همان چنانه پِد اوليه توقف كرديم. مصطفي گفت: بچه‌ها من كه بيچاره شدم ديگر شتر ديدي نديدي. منظورش اين بود كه در باره اين موضوع با كسي صحبت نكينم.

   ما از بالگرد پياده شديم و قرار شد بعد از سوختگيري بالگرد مجدداً به طرف دزفول به پرواز درآييم. هنوز نيم ساعت از نشستن ما نگذشته بود كه فرماندهان عالي رتبة ارتش در آن منطقه حضور پيدا كردند و بازجويي از مصطفي آغازشد. از تهران هم بلافاصله امريه‌اي صادر شد كه آن دو خلبان حق پرواز ندارند. حالا مانده بوديم و رفتن به اصفهان آن هم بعد از38 روز.

   مسئولان، بالگرد ديگري به خلباني جمشيد فقيهي براي ما تدارك ديدند. ما با آن به اصفهان پروازكرديم.

   چند روز بعدگزارشي درمورد پرواز مصطفي تهيه شده بودكه ايشان با آن پرواز، منطقه را به هم زده بودند و نظم جبهه‌ها به هم ريخته بود.

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده