جوانمردان(15)
آخرین آرزو در لحظۀ شهادت در پاییز1363 و در20 کیلومتری جنوب سردشت در منطقه¬ای به نام بیتوش در پنج کیلومتری مرز ایران و عراق، عملیاتی انجام گرفت. این عملیات جهت پاکسازی روستای بیتوش و ارتفاعات حسّاس اطراف آن صورت می¬گرفت.

این روستا به ­دلیل نزدیکی با مرز، از مناطق ناامن به­ شمار می­رفت. عناصر مسلّح ضدّ انقلاب به ­دلیل نزدیکی این منطقه به خاک عراق، به­ راحتی با ارتش بعث عراق در ارتباط بودند و با پشتیبانی آنها عملیات زیادی را در این مناطق اجرا می‌کردند. تعداد زیادی از جان بر کفان ارتش، سپاه و بسیج در این منطقه به شهادت رسیده و یا مجروح شده بودند. در عملیاتی که در این مناطق به اجرا درآمد، رزمندگان گردان182 تیپ2 لشکر23 نیروی مخصوص با لطف و یاری خداوند متعال توانستند روستای بیتوش و مناطق اطراف آن را از لوث وجود  ضدّ انقلاب پاکسازی کرده و امنیّت را به این مناطق بازگردانند.

باتوجّه به اینکه حفظ این منطقه برای ضدّ انقلاب بسیار حیاتی بود، تلاش کرده بود با یاری گرفتن از ارتش بعث عراق،کلیۀ امکانات را برای جلوگیری از پیروزی رزمندگان اسلام فراهم آورده و مانع پیروزی آنان شود. استفاده از توپخانّۀ عراق به ­منظور پشتیبانی نیروهای خود و مین­گذاری معابر و جاده­های وصولی، از جملۀ این اقدامات بود. غروب روز عملیات یکی از سربازان یگان که به اتفاق چند نفر دیگر برای بردن مهمّات به ارتفاع نزدیک روستا که شب قبل به تصرّف نیروهای خودی درآمده بود، رفته بود، هنگام مراجعت در پایین یال شمالی ارتفاع مورد نظر، روی مین رفت. از بالای ارتفاع، صدای انفجار و هم‌زمان با آن دود و آتش و گرد و خاکی که پس از انفجار مین زیر پای سرباز ایجاد شده بود را شخصاً دیدم. انفجار شدیدی بود، قدرت این انفجار خیلی بیشتر از قدرت انفجار مین‌های ضدّ نفر بود. بعداً متوجّه شدیم که این مین­ها را، که قدرتی سه برابر قدرت مین­های ضدّ نفر معمول دارند، گروهک کومله از عراق وارد کرده است. به­ سرعت پایین آمدیم و با مشقّت زیاد سربازی را که پایش از بالای زانو و تقریباً وسط ران به­طور کامل قطع شده بود، به بالای ارتفاع و به چادر بهداری منتقل کردیم. به ­دلیل صعب­العبور بودن منطقه و جراحت شدید این سرباز فداکار، پزشکیاری که با ما بود گفت امکان جابه‌جایی مجروح وجود ندارد. تا اولین پایگاه، 5-4 ساعت راه ناهموار و همین‌طور ناامن فاصله بود، آن هم با قاطر. به گفتۀ پزشکیارمان، سرباز مجروح روی قاطر یک ساعت هم بیشتر دوام نمی­آورد. جاده­های ارتباطی زمینی هم ناامن و درگیر عملیات بود. تنها راه، حمل مجروح با بالگرد بود که به دلیل تاریکی هوا و درگیری­هایی که در منطقۀ عملیات وجود داشت، استفاده از آن هم ممکن نبود؛ لذا پزشکیار مشغول مداوای این سرباز مجروح شد. حدود ساعت11شب بود که من برای اطّلاع از وضع این سرباز داخل چادر شدم. دیدم حال سرباز در وضعیت بسیار وخیمی قرار دارد. فامیلی سرباز مجروح هوشیار و از اهالی سبزوار بود. این سرباز در یک لحظه­ای که توانسته بود نیم­تنۀ بالای خود را بلند کند، پای قطع شدۀ خود را دیده بود و مرتّب شهادتین می‌گفت. نمی‌توانست چشم­های خود را باز کند. لحظات آخرش بود. یک لحظه چشم خود را باز کرد و با صدای بریده­بریده گفت: جناب سروان حرفی دارم، کارِ من تمام است، از شما می­خواهم حرفم را گوش دهید. من فکر کردم حتماً پیغامی برای خانواده­اش دارد، امّا در کمال ناباوری گفت: من که کاری انجام نداده­ام، می­توانید از من به ­عنوان سنگر استفاده کنید، بدن من می­تواند به­عنوان سنگر بچّه­ها، جلو گلوله‌های دشمن را بگیرد. از رفتار این سرباز بهت­زده شده بودم. او می‌دانست که در منطقه عملیات شده و هنوز سنگری ایجاد نشده، از درک او غافلگیر شده بودم. درکِ احساسِ جوانی که بعد از سربازی هزار آرزو دارد و این چنین با قبول و پذیرش مرگ خود می­خواهد مانع مرگ دیگران شود، بسیار سخت است. مگر آنکه باور داشته باشیم او انسانی معتقد است، معتقد به جهاد در راه خدا و معتقد به اجر عظیم شهادت در راه خدا و معتقد به اینکه شهدا در نزد پروردگار خویشند و روزی دارند. در دل خود، به روحیۀ این سرباز آفرین گفتم و گفتم خدایا چه کردی با جوان­های ما که این­طور تربیت پیدا کردند و عارف مسلک شدند. جوان­هایی که وقتی به جبهه می­آیند و پایشان را از دست می­دهند، به­جای اینکه ناله کنند، می‌گویند ما می­توانیم سنگر دیگران باشیم.

صبح روز بعد هنوز خورشید کاملاً بالا نیامده بود که بالگردی از کرانۀ آسمان به زمین فرود آمد و بر روی ارتفاع نشست تا جسم مجروح سرباز هوشیار را با خود ببرد. غافل از اینکه روح بزرگ این سرباز شهید قبل از آن در نیمه­های شب به آسمان پر کشیده بود. روحش شاد.

منبع:جوانمردان(خاطرات سرهنگ علی مرادی)، مرادی، علی،1396، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده