تیر خلاص(10)
آخرين تصميم سرهنگ فني اسماعيل حاج حسني1 هنوز انقلاب به ثمر نرسيده بود، ولي حركت انقلاب شدت گرفته بود. در اين ايام سيل عظيمي در جنوب راه افتاده بود و ما براي كمك به سيلزدگان در مأموريت اهواز بوديم. آن روزها ماموران ساواك در همه جا رخنه كرده بودند و ما را هم زير نظر داشتند.

 

ما گروه يك دستي بوديم و قبل از اعزام به اهواز در اصفهان هم در كنار هم بوديم و در راهپيمائي‌‌هاي پرسنل هوانيروز و مردم اصفهان شركت داشتيم. باتوجه به مورد فوق در اهواز هم در كنار هم مشكلي نداشتيم و بدون اعتنا به سفارشات ماموران ساواك، شب‌ها به حسينيه اهواز مي‌رفتيم و در سخنراني آيت الله خزعلي شركت مي‌كرديم.

صبح روز22 بهمن نيز مثل روز‌هاي ديگر آماده جابه جايي مجروحان و انتقال مواد غذايي به مناطق سيل زده بوديم. مأموريت امروز ما با ديروز فرق داشت. چرا كه قبل از ساعت 0700 صبح به ما دستور دادند آماده پرواز بشويم و با توجه به اينكه اين دستور غير عادي بود ،متوجه شديم كه اين ماموريت با ماموريت‌‌هاي ديگر بسيار متفاوت است. در هر صورت به پاي هليكوپتر رفته و هليكوپتر را براي پروازآماده كرديم. دقايقي بعد، جناب سروان سلطاني نيا به كنترل پرواز رفت و در برگشت اعلام كرد كه اين مأموريت سري است و ما موظفيم بقراط جعفريان استاندار خوزستان را ترابري كنيم.

در همين اثنا استاندار به همراه چند نفر ديگر به پاي هليكوپتر آمدند. نورين كه اهل جنوب بود، همه را مي‌شناخت واعلام نمود كه استاندار به همراه سرلشگر شمس تبريزي و محافظين او هستند.

بلافاصله استاندار ومحافظ او سوار هلي كوپتر شدند و وقتي من از گروهبان سهرابي خواستم كه خشاب سلاح آنان را بگيرد، او از من خواست من اين كار را انجام بدهم. من بدون تعارف به طرف استاندار- سپهبد بقراط جعفريان- رفتم و به  ايشان گفتم كه طبق مقررات پروازي بايد خشاب شما و محافظانتان را تحويل بگيرم.

او بلافاصله خشاب كلت خود را داد و اشاره به استوار حدادي محافظ خود نمود و او هم خشاب خود را تحويل داد. من بلافاصله خشاب‌‌ها را در جعبه بيروني هليكوپتر گذاشتم و سوار هليكوپتر شدم .

من احساس كردم كه استاندار لباس ضد گلوله دارد و به همين خاطر او را زير نظر داشتم.

حدود سي مايل از اهواز دور شده بوديم كه استاندار از جيب خود دو عدد خشاب درآورد يكي خشاب كلت بود و ديگري خشاب يوزي. او كلت خود را خشاب گذاري كرد و خشاب يوزي را به استوار حدادي داد.

من با گوشي هدست بلافاصله موضوع را به خلبان گفتم. جعفريان متوجه موضوع شد و هدست -كلاه خلباني- را گرفت و با خلبان شروع به صحبت كرد.

از صحبت‌‌‌هاي او كم و بيش متوجه شدم كه جعفريان از خلبان خواسته به جاي دزفول به دهلران يا مهران برود. ولي گويا خلبان-ستوان سلطاني نيا- و ستوانيار سيد محمد نورين -كمك خلبان- حرف او را قبول نكرده بودند.

من در داخل هليكوپتر در صندلي پشت خلبان نشسته بودم و فعل و انفعالات خلبان و كمك خلبان را نمي‌ديدم ولي احساس كردم هليكوپتر در آسمان دور مي‌زند.

ناگهان استاندار از جاي خود بلند شد و در حالي كه سيم هدست به گردنش‌گيركرده بود به سختي آن را باز كرد . در يك لحظه برگشتم و ديدم كه نورين روي فرامين افتاد و لي هليكوپتر در اختيار سلطاني بود و سلطاني دور مي‌زد.

با ديدن اين صحنه من به طرف استاندار رفتم . اوبا خشم و فرياد گفت:

شما همافران- آن موقع من همافر بودم- به همين خيال باشيد. فكر مي‌كنيد شاه شكست مي‌خورد و به طرف من حمله كرد. من او را طوري گرفتم كه نتوانست از كلتش استفاده كند. از آن طرف سهرابي به طرف استوار حدادي رفت.استوار حدادي بدون اطلاع از عواقب كار رگباري به سوي سهرابي بست وسهرابي به كف هليكوپتر افتاد. استوار حدادي در اين حال با پا در هليكوپتر راباز كرد و پيكر نيمه جان سهرابي سده را از همان ارتفاع (حدود سه هزار پايي) به پايين انداخت. من با استاندار درگير بودم و نمي گذاشتم از كلتش استفاده كند. ناگهان صداي انفجار شنيدم و شعله‌‌هايي از آتش را ديدم و بيهوش شدم.

وقتي چشم باز كردم، ديدم دل و روده سلطاني نيا به بيرون ريخته و چشمش از حدقه در‌امده است. خواستم حركتي بكنم متوجه شدم توان حركت ندارم . خوابم مي‌آمد. به خواب رفتم. در خواب آرامش خاصي داشتم وهيچ گونه احساس دردي نداشتم. چشمم را براي لحظه اي باز كردم صداي سلطاني نيا در گوشم بود حاجي_ حاجي نخواب حاجي بلند شو.

ولي خواب شيرين تر بود و باز به خواب رفتم و در آسمان پروازكردم دو نفر شده بوديم يكي خودم (جسمم) و ديگري روحم بود. روحم بالاتر از خودم قرار داشت. وقتي سلطاني نيا مرا صدا كرد، روحم به جسمم برگشت و يك نفر شدم. من در آن دقايق تمام كار‌ها و فعل انفعالات زندگي‌ام را در جلوي چشمم مي‌ديدم. راهپيمايي، پخش اعلاميه ، بحث با دوستان ، شوخي‌‌ها و  آن روز‌ها تكه كلام ما آخرين تصميم بود و هر كس پيشنهادي مي‌كرد به او مي‌گفتيم آخرين تصميم را بگير و بعد بگو – در آن لحظات جسمم به روحم مي‌گفت، آخرين تصميمت را بگير. روحم مي‌خواست بالاتر برود ولي جسمم كه به طور نامريي به روحم بسته شده بود، نمي‌گذاشت.

صداي چند نفر عرب زبان را شنيدم و در يك لحظه ديدم كه من و سلطاني نيا را سوار وانت كردند. وانت به سرعت مي‌ رفت و من اكثرا در خواب بودم و خواب‌هاي طلايي مي ديدم. بعضي وقت‌ها به خاطر دست انداز، جسم و روحم با هم يكي مي‌شد و شديداً احساس درد مي‌كردم و بعد دوباره به خواب مي‌رفتم.

يكبار چشم باز كردم و نگاهي به اطراف كردم. دور و بر مرا افراد سفيد پوش گرفته بودند. احساس كردم كه در بيمارستانم. جيب‌هاي مرا بيرون مي‌ريختند در جيب من تعدادي اعلاميه بود يكي، مي‌گفت: اون همافره ـ اون انقلابيه ـ اعلاميه‌‌ها را  ببينيد.

اين بارمي‌خواستم بخوابم.صداي‌پرستار‌هارا مي‌شنيدم. خون‌مي‌خواستند. يكي از پرستار‌‌ها گفت:

خودمان خون مي‌دهيم

من گاهي دو تا مي‌شدم وگاهي يكي. در هر صورت خيلي خوابم مي‌آمد.

وقتي بيدار شدم، احساس كردم ديگر خوابم نمي‌آيد . پرستار‌‌ها دور و بر مرا گرفتند دكتر بالاي سر من آمد. از من سوال مي كردند. حرف‌‌هاي آن‌‌ها را مي‌فهميدم ولي نمي‌توانستم جواب بدهم. يك نفر هم مرتب مي‌گفت من خبرنگارم، بگو چه اتفاقي افتاده.

ولي من نمي‌توانستم به او جواب بدهم.

ساعت‌‌هاي بعد حالم بهتر شد . در مقابل خود يك نفر را كه لباس عربي پوشيده بود، ديدم. او گفت: وقتي دود بلند شد، يقين پيدا كردم كه هليكوپتر سقوط كرده و خودم را به شما رساندم . با وانت شما را به بيمارستان رساندم.

خيلي به خودم فشار آوردم. آخرش گفتم:

خيلي …. ممنون…..دس…. دست شما درد …. نكند.

بلافاصله فرياد زد: بياييد حالش خوب شد. حرف مي‌زند.

پرستار‌‌ها دور  من جمع شدند،  توانستم كم و بيش با آنان  صحبت كنم.

از آن مرد لباس عربي باز هم تشكر كردم و از او آدرس خواستم. گفت:

من به خاطر خدا به شما كمك كردم و آدرس ندارم.

روز‌‌هاي بعد معلوم شد كه هليكوپتررسكيو وقتي وضعيت هليكوپتر ما را كه كلاً سوخته و متلاشي شده بود به هوا نيروز گزارش داده بود و اعلام کرده بود كه همه پرسنل كشته شده‌اند . اين خبر به سرعت برق به خانواده ما رسيده بود. ولي چند روز بعد، خبر زنده ماندن ما در روزنامه‌‌‌ها منتشر شده بود و خانواد‌ه‌ام به دنبال ما آمده بودند.

يكي از روزنامه‌‌‌ها، اسم مرا به نام همافر خلبان معرفي كرده بود و هم او زنده بودن مرا اعلام كرده بود.

چند روز بعد سلطاني نيا به انگليس اعزام شد و من در ايران ماندم.

در آن حادثه اسناد ارزشمندي از چاه‌‌ها ومنابع اقتصادي و نظامي و مبالغ زيادي پول و دلار به دست آمد بعضي‌‌ها از ما در مورد دلار و پول‌‌هاو اسناد سوال مي‌كردند كه ما جوابي نداشتيم و فقط اين قدر مي‌دانستم كه اسناد فراواني به دست آمده كه براي ايران حياتي است.

در اين ايام چند نفر از مسئولان بلند پايه نظامي و سياسي به ملاقات ما آمدندو اعلام كردند كه شما قهرمان هستيد و خدمت بزرگي به كشور كرديد و به دنبال آن به ما قول دادند كه از ما به نحو مطلوبي قدرداني شود و تقاضاي درجه تشويقي كردند و در دستور271 درج شد ولي پيگيري نشد.

من پس از بهبودي نسبي دوباره به خط پرواز برگشتم و در عمليات زيادي شركت نمودم.

امروز من عوارض سخت آن سانحه  را به يادگار دارم و هنوز در راه رفتن مي‌لنگم و هنوز كمرم درد مي‌كند . گاهي سرم گيج مي‌رود و به زمين مي‌خورم و شايد يادگار دوران خدمتم در ايام بازنشستگي همين درد‌‌ها باشد. ولي احساس غرور مي‌كنم كه تا پايان جنگ در جبهه‌‌‌ها حضور داشتم و با اين همه درد و مصيبتي كه دارم اعلام مي‌كنم اگر نياز كشورم باشد در هر كجا حاضر به خدمت و فداي جان هستم.

پانوشته:

1- ایشان از پرسنل فنی هوانیروز بودند.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده