تیر خلاص(9)
ناصر باقر (بخش دوم) روز به روز حال من بهتر ميشد و بعضي از حوادثي كه بر سرم آمده بود به ياد ميآوردم . حتي يادم ميآمد كه مرا داخل سردخانه اهواز بردند. ولي نميدانستم چطوري سر از بيمارستان تبريز درآوردم. در اين ايام يكي از رزمندگان گردان ما مجروحي را آورده بود، يا براي ملاقات مجروحي به بيمارستان امام خميني(ره) تبريز آمده بود. اتفاقي سري به اتاق من زد و وقتي از او در مورد آوردن من به تبريزسوال كردم. گفت: خواست خدا بود .

بعد آهي كشيد و گفت:وقتي خبر شهادت تورا دادند، يگان درگير بود. ولي حاج احمد كاظمي تصميم گرفت قبل از تخليه تو (كه به خيال او و همه تو شهيد شده بودي) در اصفهان با پيكر تووداع كند. به همين خاطر، پرسان پرسان مسير حركت تو را از شلمچه تا سردخانه اهواز رهگيري كرد و در سردخانه موفق به ديدار توشد. اوبالاي سر توايستاده و شروع به گريه نمود . در آخرين لحظه خم شد تا صورت تو را ببوسد احساس كرد كه تو زنده‌ هستي، براي اطمينان دست به بدن تو زد و يقين پيدا كرد كه تو زنده هستي. بلافاصله فرياد زد:

بابا اين زنده است . او را ببريد بيمارستان.

از قضا يكي از هليكوپتر‌‌هاي هوانيروز، تعدادي شهيد به آن جا آورده بود. بلافاصله مسئولان سردخانه با خلبان هليكوپتر هماهنگ كرده و تورا به بيمارستان انتقال مي‌دهند. از بيمارستان چون جايي براي بستري كردن نبود، تو را به فرودگاه آوردند و با اولين هواپيما كه عازم تبريز بود تورا به اينجا رساندند.

وقتي اين مطلب را شنيدم نقاط مبهم اين سفر طولاني برايم آشكار شد و ضمن تشكر از آن برادر از خدا نيز سپاسگزاري كردم كه اين همه وسيله را براي جا به جايي من يكجا فراهم كرد.

با آن كه حالم روز به روز بهتر مي‌شد، گاهي شديداً احساس تنهائي مي‌كردم. واقعاً در غربت ماندن، آن هم روي تخت بيمارستان و تني مجروح و زخمي خيلي سخت است. يك روز بر اثر فشار زجر آور تنهائي از دكتر اجازه خواستم كه با خانواده خود تماس تلفني داشته باشم. وقتي تماس گرفتم گفتند شفيعي و چند نفر از دوستانم در همان عمليات شهيد شد‌ه‌اند.

خيلي ناراحت شدم. با خود گفتم : حالاكه حال من رو به بهبود است و مي‌توانم حداقل غذاي آبكي بخورم، از دكتر بخواهم كه مرا به تهران يا حتي اصفهان منتقل كند.اين موضوع را به پرستار فداكاري كه 25 روز براي من زحمت كشيده بود مطرح كردم. (احتمالاً خانم رضائي)

او گفت: در چنين وضعيتي انتقال من صحيح نيست و بايد تا پايان دوره درمان، در بيمارستان تبريز بمانم.

من كه تنهائي مثل خوره وجودم را مي‌خورد، اصرار كردم و در نهايت اورا متقاعد كردم كه در اين مورد با دكتر صحبت كند.

 خانم پرستار در موقع رفتن از من پرسيد:

چيزي لازم نداري؟

نمي‌دانم چطور شد كه بي‌اختيار گفتم: آناناس مي‌خواهم.

او گفت چَشم و رفت.

روز بعد كه خانم پرستار قرار بود در مورد انتقال من با آقاي دكتر صحبت كند، نيامد.من اصلاً آناناس را فراموش كرده بودم، ولي مي‌خواستم او با دكتر صحبت كند ودكتر را به اين امر راضي كند، چون آن روز نيامده بود ناراحت شدم.

پس از چهل و هشت ساعت بالاخره آن خانم به همراه شوهرش كه خلبان بود آمدند. آقاي خلبان در حالي كه دو كمپوت آناناس به من مي‌داد، به خانم پرستارگفت:

ببخشيد از اينكه دير شد. ما نتوانستيم در تبريز كمپوت آناناس پيدا كنيم. از همسرم خواستم از ارتش مرخصي بگيرد و با ماشين شهر به شهر دنبال كمپوت آناناس گشتيم . اين دوتا كمپوت را از اطراف اروميه پيدا كرديم و باور كنيد همين دوتا را داشتند. اگر بيشتر داشتند مي‌گرفتيم.

وقتي اين موضوع را شنيدم، شرم تمام وجود مرا گرفت و از اين كه آن خانم و همسر خلبانش به خاطر خريدن آناناس براي من چهل و هشت ساعت، شهر به شهر گشته‌اند ناراحت شدم. اين احساس شرم در صورت من مشاهده شد و به همين خاطر، آن آقاي خلبان گفت: ما وظيفه‌مان را انجام داديم:

و من شرمندگي‌ام بيشتر شد.

روز بعد خانم پرستار موضوع انتقال مرا به دكتر گفت و دكتر وقتي بالاي سر من آمد گفت:

ناصر باقر مي‌روي و مي‌ميري.

وقتي دكتر اصرار فراوان مراديد، خلاف ميل باطني خود با انتقال من به تهران موافقت كرد.

 

در بيماستان تهران زخمهاي من عفونت كرد و وضع مزاجي من هر روز  بدتر‌مي‌شد.

به هر نحوي بود به عمويم پيغام دادم كه مرا از آن بيمارستان نجات دهد. بالاخره، عمو توانست انتقال مرا به اصفهان بگيرد.

من هنوز فقط پوست و استخوان بودم و چرك‌هاي عفوني مرا آزار مي‌دادند.

در اصفهان مادرم پرستاري مرا بر عهده گرفت و با چرك‌ها و با لاغري و بيماري من مبارزه كرد. پدرم براي آنكه من راحت باشم يك توالت بيمارستاني تهيه كرد و من در كنار پدر و مادر و زن و بچه ( يكي از دو قلو‌ها كه دختر  بود فوت شده بود) روحيه ام بالا رفت و وضع جسمي من هر روز بهتر مي‌شد.

در مورد هزينه‌‌هاي بيمارستان و مخارج متفرقه، همه را پدرم تقبل كرد و اجازه نداد هيچ ارگاني هزينه‌‌هاي بيمارستان مرا پرداخت كند. زماني كه از او در اين مورد سوال كردند، گفت:

من با خدا معامله كردم. نه فقط در مورد خرج بيمارستان ناصر، بلكه در مورد خون دو فرزند شهيدم كه در راه خدا دادم.

طول درمان من سه ماه طول كشيد و پس از آن ديگر مي‌توانستم بيرون بيايم. به مزرعه سر بزنم و قدم بزنم. وقتي كه احساس كردم مي‌توانم دوباره به جبهه باز گردم با فرمانده لشگر تماس گرفتم . ايشان ابتدا اصرار داشت كه من باز هم استراحت كنم، اما وقتي اصرار مرا ديد. اشاره به شهادت دو برادرم كرد و از من خواست كه در كنار پدر و مادرم بمانم. در نهايت چون اصرار جدي مرا ديد، از من خواست اين بار به كردستان بروم. مسيرم از كردستان از طريق تبريز بود. وقتي به تبريز رسيدم بر خود لازم دانستم سري به دكتر قرقره چي بزنم. به همين خاطر به بيمارستان امام رفتم. گفتند مشغول انجام عمل جراحي است. ساعتي منتظر ماندم بالا خره دكتر از اتاق عمل بيرون آمد. به طرف او رفتم و سلام كردم.

سلام دكتر.

دكتر بدون آنكه نگاهي  به من كند، جواب سلام مرا داد و دور شد .

به دنبال دكتر رفتم و گفتم:

دكتر، ناصر باقر.

باز دكتر بدون آنكه چشم به طرف من بچرخاند گفت:

عملش كرديم رفت.

با لحن كلافه اي گفتم: دكتر من ناصر باقرم.

دكتر كه دو سه پله از راهرو را طي كرده بود، با شنيدن اسم من به سرعت از پله‌‌ها پايين آمد و پس از آن كه مرا برانداز كرد. محكم بغلم كرد و لحظه اي در آغوش هم گريستيم.

دكتر مرا به اتاق خودش برد و خانم رضايي را صدا كرد. وقتي خانم رضايي آمد گفت:

خانم اين برادر پاسدار را مي‌شناسي؟ من با لباس پاسداري بودم.

گفت: نه.

 دكترگفت: ماجراي آناناس چي بود.

خانم رضايي با شنيدن اين حرف گفت:

ايواي ، الله ،‌ناصر باقر ، ماشاالله ، خوش گلميشن1

و بعد از آن بحث دكتر و خانم رضايي براي مهمان بردن من بالا گرفت و درنهايت قرار شد به منزل دكتر بروم. با ورود من به منزل دكتر، وقتي اسم مرا به همسر و دخترش گفت، معلوم شد كه آنها با اسم من آشنا هستند و درنهايت، دختر آقاي دكتر از من خواست كه خاطرات خود را تعريف كنم . من از اول تا آخر ماجرا را براي دختر دكتر تعريف كردم و در نهايت گفتم:تا آخر عمر مديون آقاي دكتر هستم.

دكتر با شنيدن اين حرف با همان لهجه تركي ولي اين بار غليظ تر شعري براي من خواند

از مرگ حذر كردن دو روز روا نيست

روزي كه قضا باشد و روزي كه قضا نيست

روزي كه قضاباشد كوشش ندهد سود

روزي كه قضا نيست در آن مرگ روا نيست2

و در ادامه گفت: مرگ وزندگي دست خداست و ما فقط وسيله هستيم.

هنوز گرم صحبت بودم كه زنگ تلفن منزل دكتر به صدا درآمد و دكتر پاي صحبت تلفن رفت . چند لحظه بعد اعلام نمود كه براي انجام يك جراحي فوري بايد به بيمارستان برود. قرار شد من دكتر را تا بيمارستان برسانم. در موقع رفتن، يك سربند حضرت زهرا (س) به دختر دكتر دادم وگفتم: من نمي دانستم به منزل شما مي‌آيم يا حتي موفق به ديدن دكتر ‌شوم وگرنه هديه نا قابلي مي‌آوردم.

دكتر گفت: اين حرف‌ها چيه آقا. همين كه خودت تشريف آوردي ما را خوشحال كردي.

در اين لحظه، دختر دكتر، در حالي كه سربند يا زهرا را به پيشاني بسته بود، با يك شاخه گل به من نزديك شد و آن شاخه گل را به من داد و گفت:

 اين گل را هم از طرف من به رزمندگان بده.

من شاخه گل را گرفتم و در حالي كه سعي داشتم اشكم را دختر دكتر نبيند، با خانواده دكتر خداحافظي كرده و دكتر را به بيمارستان رساندم.  پس از خداحافظي جانانه با دكتر، به سوي كردستان به راه افتادم.

هنوز خيلي از تبريز دورنشده بودم كه متوجه شدم كيف دكتر در ماشين من جا مانده است. بلافاصله دور زدم وخود را به بيمارستان رساندم.

اطلاعات بيمارستان مرا به اتاقي كه دكتر بود راهنمايي كرد. وقتي به در اتاق رسيدم، ديدم يك برادر سپاهي جلوي در ايستاده است. جلو‌تر رفته و او را شناختم. گفتم:

سلام عبدالله، اينجا چه كار مي كني؟

نگاهي به من كرد و گفت: سلام آقا ناصر، مجروح آورد‌ه‌ام.

گفتم: مجروح كيه؟ گفت:حاج احمد … حاج احمد كاظمي

بي‌اختيار به ياد لحظات سردخانه خودم واينكه چه طور حاج احمد تا آنجا آمده بود و مرا از سرد خانه به بيمارستان فرستاده بود، افتادم. وارد اتاق شدم نمي‌توانستم قدم‌هاي محكمي بردارم. حاج احمد روي تخت

خوابيده بود و چند سوند و شلنگ به بدنش بسته بودند. گفتم:

سلام حاج احمد. چي شده؟

حاج احمد با بيحالي گفت: من حالم خوب است تو هنوز كردستان نرفتي؟ گفتم چرا راهي كردستانم. به طور اتفاقي به اينجا آمدم.

گفت: پس زودتر برو برادرانت منتظرند.

گفتم:  نه من بايد تا پايان جراحي شما اينجا بمانم.

گفت: تو نبايد اينجا بماني.

در اين حال دكتر وارد شد.

در حالي كه كيف را به طرف دكتر گرفته بودم گفتم:

دكتر، اين حاج احمد كاظمي يه…… فرمانده لشگر ما

دكتر در حالي كه كيف را مي‌گرفت گفت:

من نهايت سعي خودم را خواهم كرد…. بايد او را به اتاق عمل منتقل كنيم.

در اين حال دو پرستار مرد وارد شدند و تخت حاج احمد را حركت دادند.حاج احمد به اشاره دست آنان را متوقف كرد و رو به من گفت:

ناصر جان، خواهش مي‌كنم همين الان حركت كن.

نگاهي ملتمسانه به او كردم. حاج احمد ادامه داد:

قول مي‌دهي.

لحظه‌اي مكث كرد و بي‌اختيار گفتم :

قول مي‌دم.

و پرستارها با اشاره حاج احمد تخت او را به حركت در آوردند.

روبه دكتر كردم و گفتم: دكتر جان خواهش مي‌كنم نهايت سعي خود را بكني.

دكتر نگاهي -نه چندان مهربانانه- به من كرد و گفت:

اينجا كسي سفارشي نيست، وجدان كاري به ما نهيب‌ مي‌زند كه هميشه نهايت سعي خودمان را بكنيم.

گفتم: خدا اجرت بدهد دكتر.

گفت: پس تا دير نشده حركت كن، جاده‌‌ها امن نيست .

گفتم: چَشم و در حالي كه مجدداً با دكتر دست مي‌دادم گفتم:

خداحافظ دكتر.

دكتر گفت: خداحافظ. وقتي نگاهم در چشم دكتر خيره ماند، دوباره گفت:

راستي آقا ناصر تصميم داري بعد از جنگ چه كاره بشي؟

گفتم: بعد از جنگ، كشاورزي مي‌كنم.

گفت: چرا كشاورزي؟

گفتم: اولاً كشاورزي خودش جبهه‌اي است و ثانياً شغلي كه خارج از درون جامعه باشد. بهتر است چون تهمت ، دروغ ، غيبت و خودخواهي در آن كمتر است.

دكتر گفت: خوش به حال تو كه فكر همه چيز را كرد‌ه‌اي.

گفتم:خوش به حال شما كه كارتان نجات انسان‌هاست.

دكتر لبخندي زد. باز او رابغل كردم و از اتاق خارج شدم.

عبدالله با حاج احمد در انتهاي راهرو به طرف اتاق عمل در حركت بودند. بايد سريعتر خود را به منطقه مي‌رساندم.

من حتي نتوانستم از حاج احمد يا عبدالله علت مجروحيت حاج كاظم را بپرسم.

به سرعت از بيمارستان خارج شدم. چون اجراي دستور فرمانده، مهمترين مسئله است آن هم در زمان جنگ.

پانوشته:

1-خوش آمدي

2-شعر از قهستانی . این شعر را چتر بازان قبل از پرش می خواندند.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده