این زمین در آن زمانه(10)
بصيرتي نافذ و ايماني محكم طفل کوچکی بود. شاید شش الی هفت ساله. روی زانوی پدر نشسته بود. پدر شمارش اعداد را به او می آموخت. به او فرمود: قُل واحِد (بگو یک). کودک کلمه واحد را تکرار کرد. پدر فرمود: قل اِثنَین. کودک نگفت.

 پدر سؤال کرد: پسرم چرا نمی­گویی دو؟

کودک پاسخ داد: پدرجان! حیا می کنم با زبانی که یک گفته­ام، دو بگویم.

آری! توحید در خانه پدر این­گونه در قلب و وجود او خانه کرده بود که غیر از او نمی­دید و نمی­خواند. دوئی در هستی نمی‌یافت. او در خانه‌ای تربیت می‌شد که ـ در همین خانه ـ وقتی دخترکی کوچک در قبال اظهار محبت پدر از پدرش می­پرسد: پدرم ما را دوست داری؟

و پدر می­گوید: آری دخترم.

زینب به پدر می­گوید: قلب فقط خانه خداست و دو دوستی در یک دل جمع نمی­شود، پس پدرم تو خدا را دوست داری و به ما رحم و شفقت داری.

او مادری دارد مؤدب، عارف، مخلص به اهل بیت، عفیف و خردمند.

مادرش فاطمه بنت حزام بن خالد کلابی است. از خاندانی اصیل و شریف که به شجاعت، دلیری، کرامت، میهمان­نوازی، به پهلوانی و سوارکاری اشتهار دارد.

 طایفه کلاب در بین طوایف عرب هم­چون ستاره­ای فروزان می­درخشد.

و اما پدرش فخر جن و انس، وصی، برادر و داماد رسول خاتم(ص) و امیر مؤمنان است که خلقتش از نور پیامبر است.  باب علم نبی و برای پیامبر به منزله هارون برای موسی بوده است.

آری! پدر او علی حیدر کرار، فاتح بدر و خیبر و حنین است.

علی خورشید ملک و ملکوت است.

و عباس در دامان این پدر و آن مادر و در کنار و همین­طور تحت ولایت و امامت دو سرور جوانان اهل بهشت، دو امام معصوم حسن و حسین( علیهم السلام) و در کنار خواهرانی چون زینب و ام کلثوم تربیت می‌شود. و تعجب نیست که این چنین صاحب فضائل و کمالات برجسته­ای می­گردد که جز ائمه که اسوه و الگوی وی هستند، کسی در جن و انس به مقام او نرسیده است و نخواهد رسید.

او از پدر هاشمی و علوی و از مادر کلابی است که به دست سه امام معصوم تربیت شده. این چنین تربیت شده که آن­چنان حماسه­ای ساخته است از توحید و عشق به ولایت.

نقاب بر چهره آن جوان بود وقتی به میدان آمد و هماورد طلبید. آثار هیبت و شجاعت و قدرت در اندام و وجود او آن­چنان آشکار بود که احدی از شامیان جرأت آمدن به میدان نکرد.

معاویه به ابن شعثاء گفت: برو با او بجنگ!

ابن شعثاء گفت: عرب مرا با ده هزار سوار برابر می­دانند چگونه مرا با این جوان ناشناس به نبرد مأمور می­کنی؟ مرا هفت پسر هست. یکی از آنها را به جنگ وی می­فرستم تا کارش را بسازد.

طولی نکشید که فرزند ابن شعثاء از پا درمی‌آید.

او فرزند دیگرش، سپس فرزند دیگر و به همین ترتیب تمامی فرزندانش را به جنگ آن جوان فرستاد که همگی کشته شدند.

ابن شعثاء ناچار شد که خودش به جنگ بشتابد.

به میدان آمد و گفت تو كيستي كه اين چنين فرزندانم را کشتی؟! به خدا سوگند پدر و مادرت را به مرگت می­نشانم.

بعد از زد و خوردی طولانی آن جوان ناشناس او را نیز دونیم کرد.

همه از شجاعت، قدرت و توان جنگی او در شگفت شدند.

امیرالمؤمنین علی(ع) به او دستور داد بازگردد.

او از وسط میدان نبرد تن به تن صفین بازگشت و نقاب از چهره برداشت و علی بر پیشانی قمر بنی هاشم، عباس دلاور، که پهلوانانی را چند لحظه پیش به هلاکت رسانده بود بوسه زد. عباس در آن زمان 15 یا 17 ساله بود.

عباس برای جوانان بنی هاشم الگو و صراط مستقیم بود. او یک موحّد مخلص، شجاع و ایثارگر بود. او فقیهی بزرگ و از افاضل و اکابر فقهای اهل بیت بود. معصومین فرموده­اند که عباس عِلم را چون غذایی گوارا نوش جان کرده است.

او پا به پای برادر بزرگوارش امام حسن مجتبی(ع) و همین­طور دیگر برادر عزیزش سالار شهیدان در کار، تجارت و جهاد انجام وظیفه می­کرد و از این بزرگواران درس عمل و مجاهدت خالصانه در راه حق جل جلاله می­آموخت.

عباس تربیت­یافته اهل بیت عصمت و طهارت بود.

علم، حلم، سیاست، کیاست، شجاعت، ایثار، عرفان، ادب، تسلیم خدا بودن، مطیع مولا بودن و خلوص، با خون و گوشت و پوست عباس عجین بود.

از این­رو فضل و بزرگواری راضی نشد تا کسی غیر از عباس پدر آن باشد و ابوالفضل نامیده شود. گرچه می­گویند فرزندی بنام فضل داشت و از این جهت ابوالفضل می­خوانندش.

پدر عادت داشت که وقتی کودکش را در آغوش می­گرفت، بر صورت و چشمانش بوسه می­زد. ولی آن روز پدر وقتی چشمانش به دست و بازوی کودک خویش افتاد، بر دست و بازوی طفلش بوسه زد؛ بوسه­ای همراه با اشک که چشمان پدر را تر کرده بود.

ام­البنین با تعجب دلیل گریه را از شوهرش پرسید. علی مرتضی جریان کربلا و واقعه­ای را که پیش خواهد آمد برای همسرش گفت.

ام­البنین از ناراحتی گریست؛ اما این خانم عاشق اهل بیت بود و به راه و سیره امامش یقین داشت. بعد از لَختی، اشک­های خود را از صورت زدود و حمد خدا را بجا آورد که فرزندش در راه حسین کشته خواهد شد.

او در چنین روزی ـ چهارم شعبان ـ بدنیا آمده است که در عاشورای 61 هجری سپر جان حسین زهرا شود.

عباس درعاشورا پیشگویی الهی پدرش را ـ که از پیامبر خدا و او از جبرئیل امین و او نیز از کتاب محفوظ حق خوانده بود ـ تحقق بخشید و خود و برادرانش را در کشته شدن بر حسین بن علی، نور دیده رسول خدا و فاطمه زهرا، مقدم داشت.

عباس علیه السلام، مصداق و تفسیر آیه شریفه اطیعوا الله و اطیعو الرسول و اولی الامر منکم بود. او اولی­الامر را به جهانیان نشان داد، تا در تاریخ و تا ابد بماند که یزید شرابخوار و فاسد و ظالم و یزیدیان تاریخ اولی­الامر نیستند. بلکه سلاله پاک عصمت و طهارت و فقیهان پیرو ائمه و پاکان راه خدا، اولیاء امورند.

عباس خود یک آیه از آیات هستی است که تفسیر اعتقادی، اخلاقی، عرفانی و دفاعی دارد. او جمال ظاهر، زیبایی باطن و پاکی و اخلاص در عمل را با هم داشت و از هر نظر در تعادل بود.

دستان خویش را در راه حسین داد تا دستگیر مؤمنین و دوستدارانش باشد و باب­الحوائج گردد.

او نه تنها ماه بنی هاشم که ماه تمام بشریت و انسانیت است. اگر ائمه اطهار هرکدام خورشید ملک و ملکوت هستند، او ماهی است که انوار اهل بیت از وجودش متجلی می­گردد.

او در این دنیا بعد از اهل بیت( سلام الله علیهم) و ائمه معصومین، سرآمد انسان­های روزگار است که در آخرت نیز چنین است.

امام سجاد(ع) فرموده­اند: «برای عمویم عباس در قیامت و در پیشگاه خداوند منزلتی است که همه شهدا به آن غبطه می خورند.» همه شهدا یعنی حمزه سیدالشهدا، شهداء بدر و احد و جعفر طیار شهید جنگ موته هم.

خوشا به حال عباس و عاشقان عباس.

امام حسین در تاسوعا و عاشورا هر وقت اراده می­فرمود، برادرش، فرمانده لشکرش، یار و یاورش، پشت و پناهش و سقای اردویش، عباس را بخواند، با عبارت بنفسی انت یا اخی (جانم به قربانت برادرم) او را صدا می زد. حسین که جان عالم است و جان جن و انس به فدای او باد، چنین به عباس اظهار محبت می‌کرد.

اگر او خودش را در کشته شدن بر حسین زهرا مقدم داشت، مادرش حضرت ام‌البنین نیز در سوگ او و سه فرزند دیگرش، حسین را بر عباس و فرزندانش مقدم داشت.

و این چنین بود که زینب کبری با رسیدن به مدینه  با آن­همه داغی که دیده بود و در مسلخ عشق نظاره­گر شهادت حسین و فرزندانش بود ، ابتدا به دیدار ام­البنین رفت و به او  تسلیت گفت.

حق شهدای کربلا حق بزرگی است و عباس بر شهدای کربلا هم حق دارد.

او سفیر امام، حاجب، نگهبان، فرمانده، پرچمدار امام و سقای خیام حسینی بود.

اگر حسین زهرا را در هفت زیارتگاه (به اعتبار حضور و گذر سر مبارک حضرتش) در شهرهای مختلف زیارت می­کنند: در دمشق، در رقه ساحل فرات در سوریه، در عسقلان در فلسطین، در قاهره، در مدینه منوره، در نجف در محلی بنام حنّانه و هفتمین جا کربلای معلّا، پس از او عباس قمر بنی هاشم است که بیشترین زیارتگاه را دارد، که در چهار محل زیارت می شود: در دمشق در مقبره باب الصغیر، در حوالی صحن قهرمان علقمه در دو زیارتگاه دست راست حضرت و دست چپ حضرت و چهارمین جا مرقد و مزار شریف ایشان.

عباس یکی از سه تنی است که دو دست خویش را فدا کرده­اند.  در اسلام سه تن هستند که هر دو دست را در راه خدا تقدیم کرده­اند:

  • مصعب بن عمر پرچمدار رسول خدا در اُحُد.
  • جناب جعفر طیار عموی عباس در جنگ موته.
  • و سومین، عباس بن علی، ابوفاضل در عاشورای حسینی.

آری، او دو دست خویش داد تا دستگیر مؤمنان گردید و باب الحوائج لقب یافت.

او که شمشیر زنی بزرگ، فرمانده­ای دلاور و پرچمداری بی­بدیل است به اصرار از مولایش در آخرین لحظات ظهر عاشورا می­خواهد که اجازه دهد بر دل لشکر دشمن بتازد و شهید شود.

جنگیدن حرفه و افتخار اوست، ولی مولایش از او می خواهد که باز برود و برای کودکان خیام آب بیاورد.

این فرمانده بزرگ کسر شأنش نمی­شود. باب اجتهاد باز نمی­کند. به غرور رزمی­اش لطمه نمی خورد.

«اطاعت مولای من! آنچه تکلیف است اطاعت از مولی است نه آنچه خود خوش می دارم، هرچند شهادت در دل لشکر دشمن باشد.»

گرچه به این لیاقت هم به بهترین وجه نائل می شود.

این چنین است که امام صادق(ع) می­فرمایند: عمویم عباس بصیرتی نافذ و ایمانی محکم داشت.

امام شناسی، تسلیم در برابر امام، بصیرت قوی، عقلی متین و یقین به آخرت از عباس چنین شخصیتی جاودانه ساخت که در عاشورا بفرماید:

به خدا اگر دستم را قطع کنند من از دینم حمایت می کنم و دست از حمایت امامی که یقینش صادق و یادگار پیامبر خداست برنمی‌دارم.

عباس با چنین یقینی امام زمانش را یاری کرد تا حسینیان و حسین دوستان و آزادی­خواهان و عدالت­جویان تا قیام قیامت نام او را کنار نام سرور شهیدان حسین بن علی یاد نمایند.

او به مقامی رسیده است که معصومین برای او زیارت نامه و ادعیه دارند.

مقام او بالاست. آیا از عصمت بالاتر مقامی هست؟ بگویم که عصمت داشت؟

 عصمت ضروری مقام منیع رسالت، وصایت و امامت است؛ یعنی هیچ رسول و امامی نیست که معصوم نباشد. ولی دلیلی نیست که برای دیگران که ضرورت نیست میسور هم نباشد.

دو دلیل از مقام حضرت ابوالفضل العباس(ع) به عصمت برایتان بگویم:

دلیل اول: شهداء کربلا را طایفه بنی اسد مساعدت نمودند و دفن کردند. نوبت به سالار شهیدان، قافله سالار کربلا که رسید حضرت سجاد طایفه بنی اسد را در دفن پدرش امام حسین شرکت نداد، زیرا دفن امام به عهده امام است و خودش به این کار مبادرت ورزید و بعد برای دفن عمویش عباس نیز چنین کرد و به تنهایی عموی عزیزش را دفن کرد.

حضرت ابوالفضل که امام نبود ولی لایَمَسّهُ اِلّا الْمُطَهَّرُون. پاک را جز پاک دست نرسد. او مقام امامت ندارد ولی چرا معصوم نباشد؟

امام بدون عصمت نمی­شود. نبی و رسول بدون عصمت نمی‌شود. ولی معصوم بدون مقام رسالت و وصایت و امامت می‌شود. مگر فاطمه زهرا امام بود؟ مگر مریم عذرا امام بود؟ مگر لقمان حکیم امام یا پیامبر بود؟   

عباس بن علی تالی تلو امام است و چنین است که معصوم به دفن ایشان اقدام می کند.

دلیل دوم: او که با شهادتش، حسین مظلوم می­گوید: «اکنون پشتم شکست و چاره­جویی من کاهش یافت.» او تکیه­گاه و پشت و پناه حسین بود. مگر امام معصوم می­شود به غیر معصوم تکیه کند؟ مگر غیرمعصوم می­تواند چاره­جو برای امام باشد؟

خوشا به سعادت عباس که امام صادق(ع) در فرازی از یک زیارت طولانی او را این چنین زیارت می­فرمایند:

سلام خدا و فرشتگان مقرب و انبیای مرسل و بندگان صالح و همه شهدا و صدیقان پاک صبح و شام بر تو، ای پسر امیر مؤمنان. شهادت می­دهم برای تو به تسلیم و تصدیق و وفا و اخلاص در راه جانشین پیامبر مرسل و سبط برگزیده و دلیل دانا و وصی مبلغ و مظلوم درهم­شکسته. خداوند تو را به پاس اینکه در راه پیامبر و امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین ـ که درود خدا بر آنها باد ـ صبر کردی و پاداش جُستی و کمک کردی، جزای خیر دهد و پاداش آخرت  برای تو نیکوست. شهادت می­دهم که تو به راه جنگجویان بدر و مجاهدان راه خدا گام زدی و در جهاد با دشمنان خدا اخلاص ورزیدی و در نصرت اولیائش خلوص داشتی و از دوستان خدا دفاع کردی. خداوند بهترین و کامل­ترین پاداش را به تو دهد؛ کامل­ترین پاداش کسی که به بیعت او وفا کرد و دعوتش را اجابت نمود و والیان امر او را اطاعت کرد.

در پایان کلامی از آقایی که انتظار فرجش از بهترین عبادات است، مصلحی که چشم بشریت به ظهور او منتظر است و قلوب انسان­های آزاده به عشق او می‌تپد، در مورد عمویش عباس بشنوید:

سلام بر ابوالفضل العباس فرزند امیرالمؤمنین که جان خود را در راه برادر فدا کرد و از دیروزش برای فردایش توشه گرفت و در راه برادر جانبازی کرد و خود را سپر بلا ساخت و برای او آب آورد و دست­هایش قطع شد. خداوند قاتلانش را لعنت کند.

عزیزان این مناطق عملیاتی سرزمین سربازان، پاسداران و بسیجیانی است که به تأسی از حضرت عباس، در راه دین و رهبرشان دست­ها دادند، سرهایشان شکافته شد، ولی دست از مولا و رهبرشان برنداشتند تا به آسمان پرکشیدند. باید از آنها تبعیت کنیم و درس بیاموزیم تا ما هم ابوالفضلی گردیم.

خدایا ما را ابوالفضلی قرار بده، تا در راه ولایت و رهبرمان دست و سر و جان بدهیم و علی و حسین زمانه را چون او یار و یاور باشیم. خدایا میلاد عباس(ع) را بر ما مبارک گردان و این روز را بر جانبازان گرامی دار!

تولد امام سجاد(ع) را نیز بر ما عید قرار ده!

 

اللهمّ وَفِّقنا لِما تُحِبُ وَ تَرضی

 

منبع: این زمین در آن زمانه، نادره بهشتی، 1390، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده