خلبانان (84)
براي آنكه بتوانم يك برانكارد را در داخل بالگرد جا بكنم مجدداً بالارفتم. ناگهان احساس كردم دستي به پاي من خورد، او لباس مرا به سوي خود كشيد وقتي به طرف آن دست نگاه كردم، ديدم همان نوجوان است. او به سختي دهانش را باز كرد وگفت: مرا پياده كنيد و آن خلبان را سواركنيد. او وضعش بدتر از من است. نگاهي با عشق و علاقه به او انداختم. ديگرحرفي نميزد. ولي در چشمان او ميخواندم كه ميگفت: با اسير مدارا كنيد، آنها مهمان ما هستند، علي گونه عمل كنيد .

ايثــار

سرهنگ غلامرضا تأييدي فر

  

شايدتلخ ترين خاطره خلباني مثل من در لحظاتي رقم مي‌خورد كه مجروحان را تخليه مي‌كردم. البته اينكه جان يك رزمنده‌اي راكه جان خود را درطبق اخلاص گذاشته و جبهه آمده نجات مي‌دادم خيلي خداپسندانه و ارزشمند بود، ولي وقتي دست و پاي بريده و يا پيكر تكه تكه شدة رزمندگان را مي‌ديدم؛ اين واقعاً عذاب آوربود.

در عين حال يكي از خاطرات ارزشمند من كه هرگزفراموش نمي‌شود در اين برهه از عمليات بود:

درمنطقه جنوب مناطقي را به نامهاي قايق1و2 و3 و4 براي تخليه مجروحان تدارك ديده بودند. ما مجروحان را دريكي از اين مناطق سواركرده و با بالگرد به بيمارستانهاي اهواز، دزفول، ماهشهر و انتقال مي‌داديم. يك بار تعداد زيادي مجروح به اين منطقه‌ها آورده شد و از ما خواستندكه در چند پريود پروازي آنها را تخليه كنيم. در پرواز اول متوجه يك جوان بسيجي شدم كه ملافه‌اي روي آن كشيده بودند، او صورتش باز بود و با نگاه معصوم و شايد التماس آميز خود، از ما‌ مي‌خواست او را هرچه زودتر تخليه كنيم. يكي از مسئولان بيمارستان مشغول تقسيم بندي اولويت مجروحان بود.

آن جوان را به او نشان دادم و گفتم ايشان را بده. او گفت: در سري بعد. سري بعد دوباره مجروحان را سواركرديم و باز نوبت آن جوان نشد. و همان مسؤل گفت: سري بعد. درسري سوم مجدداً مجروحان را به داخل بالگرد شنوك بردند، ولي باز آن جوان همان‌جا مانده بود.

اين بار عصباني شدم وگفتم: حتماً بايد اين جوان هم بيايد. با اصرار من آن جوان را -كه فكر مي‌كردم نمي‌تواند حرف بزند- به عنوان آخرين مجروح سواركردند. قبل از آغازپروازي براي كنترل مجروحان به داخل كابين رفتم و متوجه شدم كه واقعاً حتي براي يك گنجشك هم جا نداريم.

به طرف كابين پروازي بالگرد مي‌رفتم كه اعلام كردند يك خلبان مجروح عراقي آمده و بايد تخليه شود. نگاهي به اوكردم. او خلبان جنگنده بود و هواپيمايش را زده بودند. سر و صورتش خونين بود، دندانهايش شكسته، لباسهايش پاره پاره شده بود و وضع وخيمي داشت. براي آنكه بتوانم يك برانكارد را در داخل بالگرد جا بكنم مجدداً بالارفتم. ناگهان احساس كردم دستي به پاي من خورد، او لباس مرا به سوي خود كشيد وقتي به طرف آن دست نگاه كردم،  ديدم همان نوجوان است. او به سختي دهانش را باز كرد وگفت:

مرا پياده كنيد و آن خلبان را سواركنيد. او وضعش بدتر از من است.

   نگاهي با عشق و علاقه به او انداختم. ديگرحرفي نمي‌زد. ولي در چشمان او مي‌خواندم كه مي‌گفت: با اسير مدارا كنيد، آنها مهمان ما هستند، علي گونه عمل كنيد .

   بي اختيار به كروچيف اشاره كردم كه همان جوان را پياده و به جاي او برانكارد آن خلبان عراقي را بگذارند و درحالي كه چشمانم از اين همه ايثار پُر از اشك شده بود بالگرد را به قصد بيمارستان به پرواز درآوردم.

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده