جوانمردان(13)
در محلّ استقرار این گروهک­ها قرص­های ضدّ حاملگی زیادی پیدا کردیم. این قرص­ها و قوطی­های مشروبات الکلی همراه آنها نشان می­داد اینها با چه فضاحت و ابتذالی در اینجا زندگی می­کردند. در تحقیقاتی که از روستائیان به عمل آمد، معلوم شد سه زن و چهار مرد مسلّح از این گروه­ها در این روستا مستقر بودند. آنها با این فضاحت و آلودگی برای به اصطلاح آزادی مردم غیور کُرد دست به سلاح برده بودند، در حالی که خودشان این مردم محروم را تحت فشار قرار داده و آنان را استثمار می­کردند.

 

جیره غذایی نمی­خواهیم!

منطقۀ عمومی هنگ‌آباد محدوده­ای است مثلث­شکل که بین شهرهای مهاباد، پیرانشهر و سردشت واقع است. این منطقه به عمق حدوداً50 و عرض80  کیلومتر در دهۀ60، یکی از مناطق بسیار آلوده در جنوب استان آذربایجان‌غربی به­شمار می­رفت.گروهک­های ضدّ انقلاب مانند کومله، دموکرات، منافقین و چریک­های فدایی پایگاه­های زیادی در این منطقه داشتند، که عملیات­های ضدّ انقلابی و مسلّحانۀ آنان را هدایت و رهبری می­کرد. در تابستان سال1363، قرار بود یک عملیات پاکسازی عمومی در قسمت وسیعی از منطقۀ هنگ‌آباد اجرا شود. روستاهایی مثل باگردان توژاله آفاق، قلات شهرستن، قوزلو، گیتکه، بابکرآباد عبدالله کُرده و سایر روستاهای این منطقه از مناطق بسیار ناامن و آلوده به ضدّ انقلاب بودند. حضور نیروهای مسلّح ضدّ انقلاب از دموکرات و کومله گرفته تا منافق و چریک­های فدایی در این روستاها، مردم کُرد را به ستوه آورده بود. مردم مسلمان کُرد به دلیل اینکه توانایی مقابله با شرارت­های گروهک­های مزبور را نداشتند، مجبور بودند آنان را تحمّل و مایحتاج آنان را تأمین نمایند. اگر غیر از این رفتار می­کردند هدف کینۀ انتقام­جویانۀ آنان قرار می­گرفتند.

این مناطق نه ­تنها شب­ها، بلکه روزها هم در اختیار ضدّ انقلاب بود. جهت اجرای عملیات پاکسازی منطقه، یک تیپ از لشکر23 نیروی مخصوص ارتش و یک تیپ از سپاه شرکت داشتند و هماهنگی­های لازم به­عمل آمده بود. یگان ضربت ما هم در این مأموریت شرکت داشت. مأموریت یگان ضربت هلی­برن بر روی روستاهای بابکرآباد، باگردان، چومان و عبدالله کُرده بود. این روستاها جزو روستاهایی بودند که به ­دلیل واقع شدن در مناطق بسیار صعب­العبور، قبل از انقلاب هم پای هیچ نظامی به آنجا باز نشده بود و مردم آنجا در بدترین حالت فرهنگی و محرومیت زندگی می‌کردند و وضع واقعاً دلخراشی داشتند. برای اجرای عملیات پاکسازی این روستاها، مجموعاً چهار فروند بالگرد 204 برای یگان ضربت در نظر گرفته شده بود. در یک بالگرد بنده به همراه تعدادی نیرو، در بالگرد دیگر برادر جانباز ستوان سلیم به اتفاق نفرات تحت امر، در دو بالگرد دیگر هم ستوان همرنگ و ستوان منصور خوش‌پسند با نیروهای خود حضور داشتند.

برای پاکسازی روستای بابکرآباد و مناطق اطراف آن دو بالگرد و برای پاکسازی روستای باگردان و اطراف آن نیز دو بالگرد در نظر گرفته شده بود. این چهار بالگرد باید هم‌زمان در مناطق از پیش تعیین شده عملیات هلی­برن را انجام می­دادند. عملیات آغاز شد. بالگردهای حامل اینجانب و ستوان عبّاس سلیم با موفّقیت در نزدیکی روستاهای بابکرآباد و باگردان عملیات هلی­برن را انجام داده و پس از پیاده کردنِ ما و نیروهای تحت امر، منطقه را سریع ترک نمودند. پس از برقراری تأمین نسبی محلّ پیاده شدن و سپس با گرفتن آرایش مناسب، عملیات پاکسازی روستاهای مذکور آغاز گردید. ضدّ انقلاب به­وسیلۀ عوامل نفوذی از عملیات گسترده در این منطقه باخبر شده بود؛ لذا برخی از پایگاه­های خود را تخلیه کرده بود. عملیات پاکسازی روستاها با موفقیت انجام شد و یگان­های عمل‌کننده چند ساعت بعد در ارتفاعات نزدیک این روستاها مستقر شدند. تنها راه مواصلاتی و دسترسی ما به نیروهای خودی از طریق بالگرد بود. این منطقه بسیار صعب­العبور بود، نه­تنها جادۀ ماشین‌رو، که حتی در بعضی جاها فاقد جادۀ مال­رو نیز بود. بین روستای باگردان، که من و ستوان سلیم در آن مستقر بودیم، تا اوّلین روستا در نزدیکی محور مهاباد به پیرانشهر، که دسترسی به جادۀ شوسه داشت (روستای لیک­بین) کوه­های سر به فلک کشیده، درّه­های بسیار عمیق و طبیعت زیبا و در عین حال، خشنی وجود داشت. جاده­ای وجود نداشت و به ­همین دلیل بود که ما از طریق زمین نمی­توانستیم پشتیبانی شویم، مگر از طریق هوا که اگر مساعد بود و بالگردها قادر به پرواز بودند، این پشتیبانی انجام می­گرفت و اگر هوا مساعد نبود ارتباط آمادی یگان ضربت با یگان اصلی نیز کاملاً قطع می‌شد.

پس از اجرای عملیات پاکسازی، بهترین مکان را برای استقرار در ارتفاعی که نزدیک روستا بود، انتخاب کردیم و گروهان را در آنجا مستقر نمودیم. عملیات پاکسازی اطراف روستا نیز بلافاصله شروع شد و امنیّت خوبی ایجاد گردید. تقریباً حدود سه هفته این عملیات ادامه داشت و ما نیز در این مدّت، در روستای باگردان مستقر بودیم. عملیاتی که در این محدوده انجام گرفت از دو جهت حائز اهمّیت بود: یکی کیفیتِ خودِ عملیات بود و دیگری روحیۀ ایثار و از خود گذشتگی کارکنانی بود که در عملیات شرکت کرده بودند.

منطقۀ عمومی هنگ‌آباد به­دلیل صعب­العبور بودن، یکی از مناطقی است که از نظر نظامی اجرای عملیات منظّم در آن بسیار مشکل و طاقت‌فرسا قلمداد می­شود. عملیات در چنین مناطقی همچنین با مخاطرات فراوانی همراه می­باشد و برعکس، این مناطق برای اجرای عملیات چریکی از هر نظر بسیار مناسب است. این منطقه به دلیل ویژگی‌های خاصّ خود از جمله وجود کوه­های سر به فلک­کشیده، درّه­های عمیق و همچنین وجود غارها و پناهگاه­های بسیار زیاد، به ­عنوان مکان امنی برای گروه­های ضدّ انقلاب محسوب می­گردید. این گروهک‌ها با استفاده از موقعیت ممتاز و ویژۀ این منطقه، پایگاه­های متعدّدی را در مناطق مختلف آن ایجاد کرده بودند و افراد خودشان را برای انجام عملیات ترور، بمب­گذاری و دستبرد به پایگاه­های موجود در منطقه هدایت می‌کردند. بخش­های زیادی از شهرهای مهاباد و پیرانشهر و همچنین محورهای مواصلاتی آنها از جمله مناطقی بودند که ضدّانقلاب عملیات مسلّحانه­اش را علیه نیروهای جان بر کف اسلام از این مناطق هدایت می‌کرد. کیفیت اجرای عملیات این منطقه بنا به دلایل فوق منحصر بفرد بود.

مأموریت یگان ضربت در محدودۀ شمالی این منطقه در حوزۀ روستاهای باگردان، بابکرآباد، عبدالله کُرده، چومان و مناطق اطراف آنها بود. روستاهای باگردان و بابکرآباد از مناطقی بودند که در شناسایی­های مقدّماتی به­ عنوان پایگاه­های اصلی ضدّ انقلاب مشخّص شده بودند. این مناطق از سال اوّل انقلاب تحت سیطرۀ ضدّ انقلاب بودند و پای هیچ نیروی دولتی، چه قبل و چه بعد از انقلاب تا آن لحظه به آنجا نرسیده بود. در ابتدای پاکسازی، روستائیان به ­هیچ عنوان با ما ارتباط برقرار نمی‌کردند. سلاح­های خود را مخفی کرده بودند و از ما می­ترسیدند. علّت آن هم تبلیغات منفی بود که در این مناطق صورت گرفته بود. این روستا30 تا 35 خانوار جمعیّت داشت. یکی از خانه­های روستایی در بالای روستا تخلیه شده بود و محلّ استقرار  گروهک­هایی مثل کومله، دموکرات، چریک­های فدایی و منافقین بود که با هم در اتّحاد و ائتلاف به ­سر می‌بردند. آنان تبلیغات و جوّ روانی شدیدی را بر اهالی روستا اِعمال کرده بودند و این مردمِ بی­سواد که با گذر زمان، با فرهنگ و قومیّت خودشان هم بیگانه شده بودند، مجبور بودند به حرف­های آنان گوش کنند. حرف‌هایی مانند: مبارزه، خلق، توده، حرف­هایی که به ­هیچ ­وجه معنی آنها را نمی‌فهمیدند. در محلّ استقرار این گروهک­ها قرص­های ضدّ حاملگی زیادی پیدا کردیم. این قرص­ها و قوطی­های مشروبات الکلی همراه آنها نشان می­داد اینها با چه فضاحت و ابتذالی در اینجا زندگی می­کردند. در تحقیقاتی که از روستائیان به عمل آمد، معلوم شد سه زن و چهار مرد مسلّح از این گروه­ها در این روستا مستقر بودند. آنها با این فضاحت و آلودگی برای به اصطلاح آزادی مردم غیور کُرد دست به سلاح برده بودند، در حالی که خودشان این مردم محروم را تحت فشار قرار داده و آنان را استثمار می­کردند.

در طول استقرار سه هفته­ای یگان ضربت در این روستا، به دو موضوع اشاره می‌کنم که باعث نزدیکی روستائیان به ما و ایجاد زمینه­های همکاری بیشتر آنان گردید، که هر دو موضوع ناشی از روحیه ایثار و از خودگذشتکی کارکنان مستقر در این روستا بود.

روستائیان به­ دلیل تبلیغات روانی از ما می­ترسیدند و با ما همکاری نمی­کردند. در طول مأموریت در این روستا، غذای ما چند روز یک ­بار توسّط بالگرد و به صورت جیره خشک آورده می‌شد. مقداری کنسرو و کمپوت هم داشتیم، که عمدتاً مربوط به کمک­های مردمی بود. ما به­ صورت مدام در روستا و مناطق آن  گشت­زنی می­کردیم. کارکنان اعم از کادر و سربازان وظیفه وضع بسیار رقّت­انگیز روستائیان را هر روز از نزدیک می­دیدند و از وضع تغذیه و چگونگی خورد و خوراکشان اطّلاع پیدا کرده بودند. روزی در محلّ استقرار گروهان در بالای تپّۀ نزدیک روستا، در حال خوردن هندوانه بودیم که نگهبان اطّلاع داد یکی از روستائیان قصد دارد به­ همراه پسربچّۀ 9ساله­اش به دیدن ما بیاید. ایشان آمد. تعارف کردم نشست. از او و پسرش با هندوانه پذیرایی کردیم. پسربچه طوری به هندوانه نگاه می‌کرد که انگار تا آن زمان، هندوانه ندیده است. اغلب اهالی روستا به ­دلیل نبود جاده­های مواصلاتی، ارتباطی با شهرها نداشتند. افراد بزرگسال گاهی اوقات به شهرهای نزدیک مثل مهاباد و پیرانشهر تردّد می­کردند، امّا به­ دلیل صعب­العبور بودن، نمی­توانستند چیزی همراهشان ببرند و بیاورند. حتّی قاطر هم در این جاده­ها به سختی حرکت می­کرد. از پدرش که خیلی کم فارسی بلد بود، در این خصوص سؤال کردم. محتوای صحبتش این بود که بچّه‌های این روستا هنوز هندوانه ندیده­اند، چون آوردن هندوانه به روستا خیلی سخت است، این بچّه­ها تا به حال هندوانه ندیده و نخورده‌اند. بسیار از این موضوع شگفت­زده و ناراحت شدیم. هر روز که می­گذشت، بیشتر شاهد محرومیت این بچّه­ها و سایر افرادی که در این روستا زندگی می­کردند، بودیم. کمک­هایی به آنها می­کردیم، امّا خیلی کم و محدود بود. سربازها هم این موضوع را به وضوح درک کرده بودند. روزی ارشد سربازان به نام طباطبائی پیش من آمد و خواهش کرد اجازه دهم که جیرۀ غذایی آنها بین روستائیان تقسیم شود. او گفت سربازان گروهان به­ شدّت از محرومیت روستائیان غمگین و ناراحت هستند و می‌گویند ما اینجا برای خودمان برنج و خورش درست می­کنیم، در حالی­ که روستائیان اغلب غذایشان با نان و ماست و پنیری هست که از دام خودشان تهیّه می‌کنند. اینجا چیزی به اسم برنج وجود ندارد، چیزی به اسم قیمه و قُرمه­سبزی و تن ماهی وجود ندارد. لذا به ­شدّت اصرار می‌کردند که جیره خشکشان را بین اهالی روستا تقسیم کنند و مدّتی که اینجا هستند از نان و کنسرو استفاده کنند. من ابتدا در قبال مسئولیّتی که در خصوص ادارۀ این گروهان و آن هم در منطقه­ای دورافتاده و صعب‌العبور داشتم، امتناع کردم. آنها زیر بار نمی­رفتند و حتّی از جیرۀ خشک شب خود نیز استفاده نکردند. به شدّت و از روی اعتقاد، بر خواستۀ خود پافشاری می­کردند. بنا به دلایل خاصّی و با توجّه به ذخیرۀ کنسروی که داشتیم، این تصمیم را پذیرفتم و در نتیجه، جیرۀ خشک سربازان بین خانواده­های روستا تقسیم شد. علاوه بر آن، مقداری کنسرو و میوه نیز بین افراد ساکن در روستا توزیع گردید. در سرکشی­های مکرّری که از خانواده‌های روستایی داشتیم، کسانی که کمی فارسی بلد بودند، شروع به صحبت کردن راجع به وضعی که در روستا هست می‌کردند. به آنها دلگرمی می­دادیم و می­گفتیم که ما آمده­ایم امنیّت شما را برقرار کنیم، آمده­ایم که راه برای شما درست کنیم، مشکلات شما را حل کنیم، برای بچّه­های شما مدرسه بسازیم. چند روز پس از این موضوع و از زمانی که سربازان جیره­های خشک غذایی خود را بین روستائیان تقسیم کردند، احساس کردم نوع نگاه روستائیان به حضور ما تغییر کرده و آنان با علاقمندی بیشتری با ما برخورد می­کنند.

منبع:جوانمردان(خاطرات سرهنگ علی مرادی)، مرادی، علی،1396، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده