تیر خلاص(8)
باز روح ازبدنم جدا شد و به طرف آسمان رفت. لحظه به لحظه از من دورتر ميشد ولي نخي از ناف من به ناف روحم بسته شده بود و ارتباط جسم و روح مرا برقرار ميكرد. با خود ميگفتم: ناصر مقاومت كن. الان نيروها ميرسند. روحم كمي پايين تر آمد. باز به ياد لحظه ازدواجم افتادم روحم باز پايين تر آمد. درد سراسر وجود مرا گرفته بود. دوباره روح از بدنم جدا شد، به تولد دو قلوهايم فكر كردم. باز روح به جسمم برگشت.

 

ناصر باقر1

آماده عمليات رمضان بوديم نيروها درسنگر منتظر دستور حمله بودند.ما با مانورها و گلوله باران‌هايي كه عراق داشت احساس مي‌كرديم عراق به حمله ما  آگاهي يافته است. من كه مسئوليت گروهان و گردان خط شكن را داشتم چشم و گوشم به بي سيم بود كه هر چه زودتر به صدا دربيايد و دستور حمله صادرشود.  يقين داشت كه با آغازعمليات از اضطراب و دلهره خودم وسايررزمندگان كاسته خواهدشد.

بالاخره صداي فرمانده لشگر در بي سيم پيچيد: بسم الله الرحمن الرحيم يا صاحب الزمان ادركني. بلافاصله گروه ويژه خط شكن و پس از آن طبق جدول تنظيمي گروهان يك وارد عمل شدند و دقايقي بعد بيش از20 نفر از نيروهاي ويژه وپرسنل گروهان يكم به شهادت رسيدند. حاج كاظمي فرمانده لشگر در بي سيم مرا صدا كرد واز وضعيت بچه‌ها پرسيد: گفتم همه جا پر از منور و آتش وگلوله است. هر كس تكان مي‌خورد عراقي‌ها ميزنندش.

گفت: گروه ويژه چي؟

گفتم: همه‌شان شهيد شدند، ديگر مين جمع كن نداريم.

گفت: عمليات لو رفته. بايد هر چه زودتر خط را بشكنيد. گروهان2 را وارد عمل كن.

گفتم: آنها هم درگيرند. هر كس سرش را بلند مي‌كند، تير مي‌خورد

گفت : ببين ناصر. چشم ايران و چشم مسلمانان و چشم آقا امام زمان (عج) به شماست. هر كاري مي توانيد بكنيد.

گفتم: برم  جلو

گفت: الله اكبر …ياصاحب الزمان ادركني

گفتم :چشم. يا صاحب الزمان ادركني. تمام.

و بلافاصله در بيسيم گفتم:

از فرمانده گردان يكم قمر بني ‌هاشم به گرو‌هان‌هاي تابعه: بچه‌‌ها بايد ميدان نخود و كشمش را پاكسازي كنيم. هر كس مي‌خواهد با من بيايد بگويد يا علي.

ولحظه‌اي بعد صداي يا علي مكرر در بي سيم پيچيد.

من در حالي كه حركت مي كردم بيسيم چي را با خودم مي بردم. عراق تير مستقيم مي‌زد. هركس جلو مي‌رفت تير مي‌خورد بعضي‌‌ها هم روي مين مي‌رفتند و تكه تكه مي‌شدند. من جلو رفتم و به15 متري سنگر عراقي‌ها رسيدم . يك عراقي از سنگرش بلند شد و با فرياد گفت: قف! قف! وبدون توقف ما را به رگبار بست.

بيسيم چي بلافاصله افتاد. من گوشي را ر‌ها كردم و قدمي به سوي عراقي برداشتم. عراقي دوباره مرا به رگبار بست و من به زمين افتادم  و همزمان در زير پايم يك مين منفجر شد. از ضربات ساچمه‌‌ها دريافتم كه مين والمر منفجر شده است.

شكمم پاره شده بود و دل و روده‌ام بيرون ريخت. به جاي د‌هان از شكمم نفس مي‌كشيدم. بي اختيار دل و رود‌ه‌ام را به داخل فرستادم و مشتي خاك روي شكمم ريختم. راه شكمم بسته شد و از سينه و د‌هان نفس كشيدم. خون از تمام بدنم سرازير شده بود و درد تمام وجودم را فرا گرفته بود .

عراقي از سنگر كمين بيرون آمد و با اطمينان از كشته شدن من تيربارش را در كنار من گذاشت و شروع به تير اندازي به نيرو‌هاي ايراني كه در دشت باز در حال حركت بودند كرد. پوكه‌‌هاي د اغ گلوله‌‌ها به سرو بدن من مي‌افتاد ونمي توانستم دم بزنم. چند بار حالت سرفه به من دست داد و به سختي جلوي سرفه ام را گرفتم.

از طرف نيرو‌هاي خودي صداي تير اندازي مي‌آمد. اين صدا هر لحظه نزديك‌تر مي‌شد .

عراقي تير بارش را برداشت. بي اختيار سرفه‌اي كردم .

عراقي تير بارش را گذاشت و سر نيز‌ه‌اش را برداشت و طرف من آمد. اول لگدي به من زد و بعد مرا برانداز كرد و چون ديد همه جاي بدنم لتُ پار و پراز خون است مرا رها كرد. ولي آرم سپاهي مرا و تير بارش را برداشت و از آنجا دور شد.

خون از تمام بدن من سرازير شده بود. احساس ضعف مي كردم و اين ضعف در تمام وجود من شدت مي‌گرفت. يواش يواش در حالت خواب و بيهوشي قرار گرفتم. احساس كردم يكنفر كه مثل خود من بود از بدنم خارج و به طرف بالا حركت مي‌كند. يقين كردم كه روح من است. نمي‌دانم چرا ياد دو قلوهايم كه چهار روز پيش متولد شده بودند افتادم. همين مسئله باعث شد كه روح من دوباره به بدنم برگردد.

دوباره ضعف بربدنم مستولي شد و باز روح از بدنم جدا شد. در حال رفتن به آسمان بود كه بي اختيار به ياد لحظه خواستگاري ام افتادم.

با پدر و مادرم رفته بوديم و همسرم براي من چاي آورد-همسر آتي ام-

همسرم پس از تعارف چاي در اتاق نشست ومن زير چشمي به او نگاه مي‌كردم. مادرم با ايما و اشاره از من پرسيد: پسنديدي؟

و من با همان رمز و راز گفتم : آري

مادرم لبخندي زد .

در اين اثنا خوابم برد. نمي دانم چه مدت گذشت كه با صداي تك تيراندازي نيروهاي خودي بيدار شدم. صداي پاي نيروها را در اطراف خود مي‌شنيدم ولي توان حرف زدن نداشتم . در حالي كه از من خون مي رفت با دست چپ شكم پارة خود را كه به برکت خاك، كمي از پاره‌گي‌هايش  بسته  شده بود نگه داشته بودم. درد شديدي داشتم و اين درد امان مرا بريده بود.

باز روح ازبدنم جدا شد و به طرف آسمان رفت. لحظه به لحظه از من دورتر مي‌شد ولي نخي از ناف من به ناف روحم بسته شده بود و ارتباط جسم و روح مرا برقرار مي‌كرد. با خود مي‌گفتم: ناصر مقاومت كن. الان نيروها مي‌رسند. روحم كمي پايين تر آمد. باز به ياد لحظه ازدواجم افتادم روحم باز پايين تر آمد. درد سراسر وجود مرا گرفته بود. دوباره روح از بدنم جدا شد، به تولد دو قلو‌هايم فكر كردم. باز روح به جسمم برگشت.

زمان به سختي پيش مي‌رفت. احساس كردم دو شبانه روز در اين وضعيت بوده‌ام . در اين مدت  گاهي يك و گاهي دو نفر مي شدم.با فكرو خيال و ذكر با مرگ مبارزه مي كردم.

ناگهان يك دستگاه تانك ايراني به ما نزديك شد و در نزديكي من روي مين رفت. يكنفر از داخل آن به بيرون پريد و به گوشه پاي من افتاد.

گفتم: آخ

او با كمي ترس نگاهي به من كرد و گفت تو زند‌ه‌اي؟ به سختي گفتم: آره .

جلو تر آمد و  وقتي چهره من را ديد، گفت:  ناصر تويي؟

گفتم:آره . خواست به من كمك كند. گفتم :

توبرو، به كار خودت برس … بچه‌ها درگيرند. برو كمك آنها.

گفت : بگذار لااقل تو را به جاي امني بكشانم كه زيرشني تانك‌ها نروي.

و مرا كه درد تمام وجودم را با كشيده شدن در خاك گرفته بود، كنار تل خاكي كشيد.

گفتم: برو، من احتياج به كمك ندارم.

گفت: پس بيا اين چراغ قوه را بگير. اگر نيروهاي خودي آمدند، چراغ بزن .

و چراغ قوه را داد و از من دور شد. بعد از رفتن او سكوتي اطرافم را فرا گرفت. احساس كردم از هر گوشه و كنار صداي ناله مي‌آيد، بيشتر دقت كردم، بله صداي ناله بود . حتماً بچه‌هاي گردان خود ما بودند كه مجروح شده بودند.

در آن لحظات كسي نبود به كمك آنان بيايد .

در حال از دست دادن آخرين رمقم بودم. جسم و روح  من درحال تعارض بودند. روحم مي‌خواست به آسمان‌ها برود و جسمم تلاش مي كرد او را در خود حفظ كند. بالاخره، روح مجدداً  از جسم من  خارج شد و بالا و بالا تر رفت. احساس كردم كه اين بار آن طناب بسته شده به ناف را خواهد بريد. ديگر جسم زميني هم هيچ دردي را احساس نمي‌كرد و آرام روي خاك افتاده بود. هر چه مي‌ديدم با چشم روح بود. وقتي روح از بدنم جدا مي‌شد، احساس درد نمي‌كردم. ولي يك احساس دروني مي‌گفت: روح را به جسم برگردانم. هر چند در آن لحظات، جسمم پراز درد مي‌شد. احساس كردم اين بار روحم خيلي بالا‌تر رفته است و اين رفتن او كماكان ادامه دارد. ناگهان صداي صحبت چند نفررا شنيدم. روحم كمي پايين تر آمد. تمام قدرت و ناي خود را در گلو جمع كردم. روحم باز هم پايين تر آمد. گفتم: كمك كمك، من اينجام و چراغ قوه را روشن كردم.

روح به جسم من برگشت و يك نفراز آنان بالاي سرم آمد  وقتي ديد نفس مي‌كشم، يك تنه مرا بلند كرد و به داخل آمبولانس كه تا آن نزديكي‌ها آمده بود برد.

در داخل آمبولانس، دو مجروح ديگر هم بودند و ناله مي‌كردند. آمبولانس به سرعت حركت كرد . به هر دست اندازي كه مي‌افتاد، از موي سر تا انگشت پايم درد مي‌گرفت. احساس مي‌كردم كه جسمم، روحم را گرفته و قصد ندارد او را ر‌هاكند. ناله مجروحان آزرده‌ام مي‌كرد، ولي نمي‌توانستم كاري بكنم. دقايقي بعد، ابتدا صداي يكي و به دنبال آن صداي مجروح بعدي قطع شد. احساس كردم هر دو شهيد شد‌ه‌اند، ديگر چيزي نفهميدم.

در آمبولانس باز شد و كسي كه لباس سفيد بر تن داشت، نگاهي به داخل آمبولانس انداخت و گفت: هر سه شهيد شدند، ببريد شان سردخانه.

با شنيدن اين حرف احساس كردم روحم تلاش در خارج شدن از جسمم را دارد. مي‌خواستم حرفي بزنم و همين قضيه نمي‌گذاشت روحم بالاتر برود.

مي‌خواستم به آن آقا بگويم من زند‌ه‌ام ولي نمي‌توانستم.

وقتي آمبولانس متوقف شد. تابلوي معراج شهداي اهواز را كه به خوبي مي‌شناختم ديدم. با خود مي‌گفتم حتماً شهيد شد‌ه‌ام ولي در عالم خاكي بودم و اين را مي‌دانستم كه در روي زمين خاكي هستم.

مرا از داخل آمبولانس خارج كرده و داخل سردخانه گذاشتند.

نمي‌دانستم چه رمز و رازي بود ولي مي‌دانستم شهيد نشد‌ه‌ام. به همين خاطر با روحم در جنگ بودم. يعني هر وقت مي‌خواست از تن من خارج شود، با فكرو خيال وگفتن ذكر، آن را به روحم باز مي‌گرداندم.

اين را در مدت مجروحيتم تجربه كرده بودم.

يواش يواش احساس سرما و خستگي و بعد خواب كردم.

وقتي چشمم را باز كردم، متوجه شدم كه در اطرافم تركي صحبت مي‌كنند. از متن صحبت‌ها فهميدم كه در تبريز هستم.

دكتري در حال معاينه من بود. همان دكتر گفت:

او شانسي ندارد.

وقتي اين حرف را شنيدم به سختي زبان به سخن باز كردم وگفتم:

دكتر ..من … زنده‌.. مي… مانم.

دكتر با تعجب نگاهي به من كرد و گفت: ـ بالهجه شيرين تركي ـ

تو چي گفتي؟

گفتم: من بايد زنده بمانم.

اطرافيان دكتر از شنيدن صدا وسخن من تعجب كردند. دكتر مرا مجدداً معاينه كرد و گفت: من نمي‌توانم تو را بيهوش كنم. چون اگر بيهوش شوي مي‌ميري. اگر بخواهي حاضرم تو را بدون بيهوشي عمل كنم.

گفتم: باشد، دكتر بسم الله .

دكتر بلافاصله به همرا‌هان خود گفت : او را به اطاق عمل ببريد.

وقتي وارد اطاق عمل شدم از من خواستند كه وصيت نامه بنويسم. (من كه در آن حالت نمي‌توانستم بنويسم. منظورشان اين بود كه وصيت نامه را به زبان بگويم.

گفتم: لازم نيست چون زنده مي‌مانم.

دكتر وارد اتاق شدو گفت:

من دكتر قرقره چي هستم، مي‌خواهم با اين كارد بدنت را ببرم . آمادگي داري؟

گفتم بِبُر دكتر بِبُر.

و لحظه اي بعد درد چاقو را زير شانه ام احساس كردم ورفته رفته خنك شدم.

وقتي چشمم را باز كردم، پرستاري كه بالاي سرم بود، دكتر را صدا كرد. با خود گفتم تا آمدن دكتر نماز ظهرم را بخوانم، فكر مي‌كردم نماز صبحم را خواند‌ه‌ام. اصرار كردم، پرستار مرا بلند كرد . وضوگرفتم وآمدم روي تخت احساس كردم تمام بدنم داغ است. متوجه شدم بخيه‌‌هايم شكافته شده و خون ازبدنم جاري است. پرستار دو دستش به سرش زد و گفت بيچاره شدم دكتر .

و دوان دوان به سراغ دكتر رفت.

لحظه اي بعد دكتر سراسيمه وارد اتاق شد و گفت:

تو چهل وهشت ساعت است كه بيهوشي. حالا به فكر نماز افتادي؟ مي‌داني كه از صبح در راديو تقاضاي خون B+  كرد‌ه‌ايم ؟ همه آنها به خاطر توست. تو همين جوري مي‌خواهي خودت را بكشي.

بعد دستور داد مرا دوباره به اتاق عمل ببرند. هنوز به در اتاق عمل نرسيده بودم كه خوابم برد.(بيهوش شدم)

وقتي به هوش آمدم ديدم دست و پاي مرا به تخت بسته اند. دكتر قرقره چي بالاي سرمن بود. دكتر وقتي ديد من چشم‌هايم را باز كردم، زير لب گفت: الله چوخ شوكور آييلدي.2

احساس كردم دكتر به تركي دعا مي كند و از خدا تشكر مي‌كند.

از دكتر خواستم كه دستانم را باز كند. دكتر قبول نكرد، به او قول دادم كاري به شيلنگ‌ها نداشته باشم. قول مرا پذيرفت و دستور داد دستان مرا باز كنند .

هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه احساس كردم دستانم بي‌اختيار به سمت شيلنگ و سوند مي‌رود . به دكتر اشاره كردم و گفتم:

دكتر دستانم را ببند.

با اشاره دكتر دوباره دستانم را بستند.

همه جاي من به قول معروف لوله كشي شده بود. دو تا شيلنگ در دماغ، يكي در د‌هان، تشت و شيلنگ ، چسب و تيوب ، سوند خون ، سرنگ ، شيلنگ خون به پا، اين وضيعت من بود.

روز بعد، پدرم به همراه عمويم به سراغ من آمدند. وقتي دكتر آنها را بالاي سر من ديد، به شدت عصباني شد. آنان را از اتاق بيرون كرد. از اين كار دكتر ناراحت شدم و شايد دكتر اين ناراحتي را از چشمانم خوانده بود كه گفت: الله اكبر.

چون دكتر سفارش كرده بود من زياد صحبت نكنم. گفتم كه آنها صحبت كنند و من گوش كنم. پدرم گفت چند روز پيش، خبر شهادت تو را به مادرت دادند. من به او گفتم نگران نباشد. ما  از طريق تلفن با اكثر بيمارستان‌هاي مهم كشور تماس گرفتيم. اسم تو در ليست شهداو مجروحان آنها نبود، فقط از  بيمارستان تبريز گفتند كه مجروحي به نام ناصر باقرداريم (نه ناصر فخار .)

من حدس زدم كه اسم تو را با اسم من قاطي كردند و مثلاً به جاي ناصر فرزند باقر نوشته اند ناصر باقر. به همين خاطر از نجف آباد حركت كرده به تهران آمديم و از آنجا به همراه عمويت به تبريز آمديم و الان در كنار تو هستيم.

در اين حال دكتر وارد اتاق شد. پدرم به دكتر گفت :

دكتر اين كه فقط پوست و استخوان است

دكتر لبخندي زد و گفت:

به لطف خدا مرده را زنده كرديم. نگران نباش، همه چيز درست مي‌شه.

وعمو آهسته از دكتر پرسيد:

دكتر اين زنده مي‌ماند؟

پدرم وسط حرف آنها پريد و گفت :

بله كه زنده مي‌ماند.

دكتر روبه پدرم كردو گفت:

از كجا با اين اطمينان صحبت مي‌كني؟

پدرم گفت: آقاي دكتر من كارگر شركت نفت بودم. هر چه صاحب فرزند مي‌شديم از بين مي‌رفت. يك شب حضرت علي به خواب من آمد و فرمود: اين و خواهرش را به تو هديه كردم. پس آقاي دكتر، فردي مثل حضرت علي (ع) هديه‌اش را پس نمي‌گيرد. بنابراين او زنده مي‌ماند.

دكتر نگاه تحسين آفريني به پدرم كرد و گفت: مسلماً همين طور است و بعد روبه عمويم كرد و گفت: شما نگران آقا ناصر نباشيد. بهتر است شما به تهران برگرديد تا ما هم به مداواي او برسيم…

پانوشته:

1- ناصر فخار از نیروهای داوطلب. یک بار با لباس نظامی از نجف آباد سوار مینی بوس شدم. ایشان جای خود را به من دادند دقایقی بعد فهمیدم خود از رزمندگان و جانبازان هستند و پس از قرار ملاقات به منزل ایشان رفتم و این مصاحبه انجام شد.

2- خدا را شكر ، بيدار شد.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده