زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -50)
نمی خواهم ببینمش زهرا، روز میلاد بی بی دو عالم، زهرای اطهر (س) به دنیا می آید. تنها فرزند فامیل نصر که در چنین روز بزرگ و ارجمندی به جهان هستی پای می گذارد. این بشارتی است برای خانواده... برای جعفر که شیفته آن بانوی بزرگوار است. هنگام نامگذاری زهرا، خانواده و نزدیکان اسم های دیگر، حتی القاب دیگر حضرت فاطمه (س) را به جعفر پیشنهاد می کنند اما جواب جعفر این است:
  • زهرا اسمش را با خودش آورده. پس دیگر حجت بر ما تمام است. نامش را زهرا می گذاریم.

هر چه زهرا بزرگتر می شود، شباهت غریب او به جعفر بیشتر به چشم می خورد.

جعفر، زهرا را نوازش می کند و او را زهرا چشم بابایی صدا می کند…

جعفر، مجروح و نزار روی تخت بیمارستان دراز کشیده… همه دورش جمع شده اند… شاید این آخرین دیدار آن ها با جعفر نازنین شان باشد… همه می گریند… تنها جعفر است که به همه تسلا می دهد. شگفتا! بیمار، عیادت کننده را دلداری می دهد!

  • زهرا را بیاورید.. زهرا چشم بابایی را…

زهرای دو ساله را می آورند داخل اتاق و می برند طرف تخت جعفر…

جعفر با تکان دست به همه می فهماند که زهرا را از اتاق بیرون ببرند. همه هاج و واج می مانند…

جعفر ملحفه را روی صورتش می کشد…

 

 

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده