جوانمردان(12)
پدری در کمین پسر روستای گرده­کشانه یکی از روستاهای بزرگ بین پادگان پسوه و پادگان جلدیان است. این روستا هم از روستاهایی بود که ضدّ انقلاب در آن تردّد شبانه داشتند و با فواصل زمانی برای جمع­آوری پول و غذا وارد این روستا میشدند. عناصر ضدّ انقلاب مسلّحی که در این منطقه فعّالیت داشتند عمدتاً از اعضای هیز (هر هیز معادل یک گردان است) آوارۀ حزب دموکرات بودند. پایگاه­های اصلی این گروه در این ناحیه در مناطق صعبالعبور روستای زنگآباد و با گَردان در جنوب و جنوب­شرقی و مناطق سیلوه و مشکان در غرب پادگان پسوه قرار داشتند. آنها از طریق پایگاههای یادشده، در زمانهای مختلف، وارد روستاهای منطقه شده و با جبر و زور و تهدید، اقدام به جمع­آوری پول و غذا از روستائیان می­کردند.

پیرو اخباری که از طریق منابع یگان ضربت به ­دست آمده بود، قرار بود تعدادی از این عناصر مسلّح  ضدّ انقلاب ساعت1 تا 2 نیمه­شب وارد روستای گرده­کشانه شوند. برابر دستور صادره، یگان ضربت در زمستان سال1364 مأموریت یافت عملیات کمین شبانه را در اطراف این روستا به اجرا بگذارد. به­ منظور جلوگیری از لو رفتن عملیات، مقرّر شده بود دو گروهان از این یگان ساعت 8 شب، زمانی که هوا کاملاً تاریک می‌شد از پادگان پسوه خارج شده و از مسیرهای فرعی و خارج از جاده، به ­صورت راهپیمایی خود را به این روستا، که در هشت کیلومتری پادگان واقع شده بود، برسانند. به دلیل بزرگی روستا، یک گروهان از پیشمرگان مسلمان کُرد در این کمین شرکت داشتند. پیشمرگان مسلمان کُرد که در قالب گردان­های نبی اکرم(ص) در کردستان و آذربایجان‌غربی سازمان داده شده بودند، از اهالی بومی منطقه بودند. این اکراد که عمدتاً از برادران اهل سنّت بودند، با درک صحیح شرایط به‌وجود آمده برای کردستان و علم به این موضوع که بیگانگان صرفاً در جهت اجرای مطامع پلید خود هستند و در این مسیر، تلاش دارند به بهانۀ قومیت­گرایی بین مردم ایران تفرقه ایجاد کرده و راه را برای رسیدن به اهداف شوم خود هموار نمایند، به کمک نیروهای مسلّح جمهوری اسلامی آمده و به مقابله با عناصر مسلّح ضدّ انقلاب برخاسته بودند.

برف زمستانی زمین را کاملاً سفیدپوش کرده بود، ارتفاع برف در مناطقی که پیاده عازم روستا بودیم، به نیم متر می­رسید و حرکت را دشوار می­نمود. در تلألؤ نور کم­فروغ مهتاب، بعد از حدود سه ساعت پیاده­روی به روستا رسیده و برابر طرح عملیاتی در جنوب، جنوب­شرق، شرق، جنوب‌غرب و غرب روستا آرایش کرده و منتظر ورود ضدّ انقلاب شدیم. مناطق شمال، شمال­غرب و شمال­شرق روستا را نیز پیشمرگان مسلمان پوشش داده بودند. با توجّه به مسائل امنیّتی، چند خانه را در کنار روستا تخلیه کرده و آنان را در مناطق امن­تری اسکان دادیم. با توجّه به سردی بسیار زیاد هوا، با هماهنگی صاحبان خانه‌‌ها، از یکی از اتاق­های آنان نیز برای استراحت و گرم کردن نوبتی پرسنل استفاده می­کردیم. مسئولیت قسمت جنوب­غربی روستا با من بود. ستوان همرنگ فرماندۀ یگان ضربت و ستوان سلیم فرماندۀ یکی دیگر از گروهان­ها نیز در سایر بخش­ها مستقر بودند. بر اساس مسئولیت و تقسیم کار، گاهی به منطقۀ شمال­غربی که در اختیار برادران کُرد مسلمان بود می­رفتم. یکی از آنان را دورادور می‌شناختم. کاک ­ابراهیم از برادران اهل سنّت پیرانشهر بود. مردی حدوداً 65ساله، سرحال و ورزیده که در اغلب عملیات­های مشترک او را دیده بودم. سراغ او را گرفتم. گفتند او هم در یکی از همین اتاق­ها در سمت شمال­غربی روستا مشغول استراحت و گرم کردن خودش است. به آنجا رفتم. پس از سلام و احوال­پرسی، به زور مرا برای صرف چایی نگه داشت. قبول کردم. در این فاصله، توانستم دقایقی با او همکلام شوم. در طرفداری از نظام مقدّس جمهوری اسلامی بسیار متعصّب بود، به ­طوری که مایۀ تعجّب اطرافیان می‌شد. فرصت را مغتنم شمرده از او پرسیدم: کاک­ ابراهیم  با این سنّ و سال برای شما سخت نیست که در این موقع شب در این سرما در عملیات کمین شرکت می­کنی؟ ایشان در جواب ماجرایی را برای من تعریف کرد که از سؤال خود پشیمان شدم.گفت: کار برای رضای خدا و جهاد در راه خدا سنّ و سال نمی­شناسد. به من گفت: دِینی به گردن من است و باید آن را ادا کنم. گفتم: چه دِینی؟ کسی از شما توقعی ندارد. در جواب گفت: چرا و این دِین را هیچ­کس به­جز من نمی­تواند ادا کند. با تعجّب پرسیدم: این چه دِینی است که شما فقط باید ادا کنید؟ نَفَسش را برای لحظاتی در سینه حبس کرد و سپس آن را با حسرتی بیرون داد و گفت: هدف من این است که اگر خدا بخواهد در یکی از همین کمین­ها، پسرم را پیدا کنم و خودم او را به مجازات برسانم. تعجّبم خیلی بیشتر شد. پرسیدم: پسرت؟ مگر پسرت چه کار کرده؟ با اندوه زیادی گفت: دو سال است پسرم به ضدّ انقلاب ملحق شده، فریب خورده، فریب یکی از افراد فامیل که جزو حزب دموکرات است. تا زمانی­که دستش به خون کسی آلوده نشده بود، همه جا را برای پیدا کردن او جستجو کردم تا بتوانم او را به دامن خانواده و اسلام برگردانم امّا دیگر دیر شده است. دستش به خون افراد بی­گناه آغشته شده و باید مجازات شود و تا او را مجازات نکنم راحت نمی­خوابم. مبهوت حرف های او شده بودم، گفتم: مگر کسی را کشته است؟ شما از کجا می­دانی؟ در جواب گفت: در یکی از روستاهای اطراف پیرانشهر به نام شین­آباد، چند نفر از کارکنان جهاد سازندگی مشغول احداث یک جاده بودند. روستا جاده نداشت. در زمستان ارتباط روستا با شهر قطع می‌شد و اگر کسی مریض می‌شد دسترسی به بیمارستان نبود. خانۀ خواهرم در آن روستا بود. یکی از بچّه‌های او چند سال پیش در زمستان مریض شد و به­ دلیل اینکه نتوانستند او را به شهر ببرند فوت کرد. من گاهی برای دیدن خواهرم  به آن روستا می­رفتم. سال گذشته جهاد سازندگی مشغول احداث جاده در مسیر این روستا به جادۀ اصلی شد. جوان­های جهاد را می­دیدم که با چه شور و شوقی کار می­کنند، سر وقت نمازشان را می­خواندند، در بعضی از شب­ها صدای مناجات دسته­جمعی آنان را می­شنیدم، از جاهای دور آمده بودند و بدون حقوق و چشمداشت مادّی، فقط برای رضای خدا و کمک به این مردم محروم از خانه و کاشانۀ خود دور افتاده بودند. مقرّ آنان در نزدیکی پیرانشهر بود. در حالی­که می­توانستند سر ساعت کار را تعطیل و به مقرّشان بروند، ترجیح داده بودند برای اینکه کارشان زودتر تمام شود، در همان محلّ در جایی که آماده کرده بودند استراحت کنند. خلوص این جوانان، اعتقاد این جوانان و ایمان آنها من را تحت تأثیر قرار داده بود. روزی با خبر شدم یک تیم ضدّ انقلاب از خدا بی­خبر، که پسر من هم جزو آنها بود، شبانه به این جوانان مظلوم کمین زده و سه نفر از آنان را به شهادت رسانده‌اند. از آن روز آرام و قرار ندارم. با خودم عهد کردم تا انتقام خون این جوانان را نگیرم، آرام ننشینم. هدف من از آمدن و عضو شدن در پیشمرگان مسلمان فقط همین است، تا بتوانم با مجازات پسرم و یا هر کدام از آنها، دِینم را ادا کنم.

با خود فکر می­کردم چه عاملی می­تواند انگیزه­ای این­چنین در پدری ایجاد کند که بخواهد پسرش را به دست خودش به مجازات برساند. آیا پول و زور و تطمیع می­تواند چنین انگیزه‌ای ایجاد کند؟ آیا قدرت نظامی قادر به این کار خواهد بود؟ قطعاً پاسخ همۀ آنها منفی است. اگر حکومتی میلیاردها تومان هزینه کند، قادر خواهد بود روستاها را آباد کند، برای مردم شغل ایجاد کند، سایۀ کریه محرومیت را بزداید، امّا هیچ‌گاه نخواهد توانست چنین انگیزه­ای را در وجود  فردی به ­وجود آوَرَد. این انگیزه را، همان‌طور که کاک­ ابراهیم گفت، خلوص، ایثار، ازخودگذشتگی، ایمان،کار برای رضای خدا و شهادت مظلومانۀ رزمندگان اسلام در وی ایجاد کرد. همان‌طور که گفته شد، قسمت اعظم امنیّت پایدار امروز این مناطق محصول همین از خودگذشتگی­ها و فداکاری­های جوانان سلحشور ایران اسلامی است، که در واقع نیمۀ پنهان این واقعیّت است.

پس از گپ ­و گفت با کاک ­ابراهیم که نیم­ ساعتی طول کشید، به محلّ استقرار گروهان خودمان برگشتم. ساعت حدود 0100 نیمه­شب بود که صدای تیراندازی شنیدم. صدا از محلّ استقرار برادران پیشمرگ مسلمان کُرد بود. چند تیراندازی پراکندۀ دیگر بعد از آن نیز به گوش رسید. پس از اطمینان از پایان درگیری و با توجّه به تاکتیک ضدّ انقلاب که در صورت مواجه شدن با خطر، بلافاصله محلّ درگیری را ترک می­کرد، جهت اطّلاع از کمّ ­و کیف موضوع، به قسمت شمال­غربی محلّ استقرار پیشمرگان مسلمان کُرد رفتیم. صحنه­ای دیدم که تعجّب کردم.کاک ­ابراهیم و فرد همراه او از ناحیۀ پا مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند و در حال تخلیه به بیمارستان بودند. یک نفر ضدّ انقلاب مجروح و یک نفر دیگر نیز به هلاکت رسیده بود، که جنازۀ او در گوشه­ای روی زمین به چشم می­خورد. ماجرا را از زبان یکی از برادران پیشمرگ کُرد شنیدم. او گفت: تقریباً چند دقیقه بعد از رفتن شما از پیش کاک ­ابراهیم، او هم به محلّ مأموریت خود رفت. دو ساعت بعد، ساعت0100 نیمه­شب دوباره برای گرم شدن به همراه دوست خود وارد همان خانه شد. هنوز ده دقیقه‌ای نگذشته بود که دو نفر از ضدّ انقلاب بدون اینکه متوجّه حضور پیشمرگان در آن قسمت شوند، برای گرفتن غذا و پول وارد همان خانۀ روستایی شدند. وقتی درب اتاق را باز می­کنند، در یک لحظه، نگاه­های آنان با نگاه­های کاک ­ابراهیم و دوستش به هم گره می‌خورد. هر دو طرف از دیدن طرف مقابل تعجّب کرده و به اصطلاح خشکشان می­زند. اسلحۀ ضدّ انقلاب روی دوش آنها و اسلحۀ کاک ‌ابراهیم و دوستش روی زمین قرار داشت. در یک لحظه، همگی تلاش می­کنند اسلحۀ خود را زودتر به طرف مقابل بگیرند و شلیک کنند. دوست کاک ­ابراهیم از همه سریع­تر و موفّق­تر بود. او همان‌طور که زیر پتو نشسته بود، اسلحه را با سرعت از زمین برداشته و بین زمین و هوا تیراندازی می­کند. یک تیر به پای خودش یک تیر به پای کاک ­ابراهیم که با فاصلۀ کمی کنارش نشسته بود و 5-4 تیر هم به آن دو نفر ضدّ انقلاب که روبه­رویش بودند می­زند. یک نفر از ضدّ انقلاب را به­ شدّت مجروح می‌کند و نفر دیگر را به هلاکت می­رساند. آن شب قرار بود چهار تیم دو نفره از ضدّ انقلاب وارد روستا شوند که این دو نفر پیشقراولان­شان بودند. آنها وقتی صدای تیراندازی را می­شنوند پا به فرار گذاشته و از منطقه دور می­شوند.

از این ماجرا سه ماه گذشت. برای انجام کاری به مقرّ سپاه پیرانشهر رفته بودم. در بیرون از پایگاه سپاه، عکس روی دیوار توجّهم را جلب کرد. بی­اختیار به سمتش رفتم. در کمال ناباوری دیدم عکس کاک ­ابراهیم است. مطلب روی اعلامیه را چند بار خواندم. نوشته بود کاک ­ابراهیم کُرده به دست مزدوران حزب دموکرات به شهادت رسید. باورش برایم سخت بود. وقتی از برادران سپاه ماجرا را پرسیدم، گفتند: چند شب پیش ضدّ انقلاب با پرتاب نارنجک به داخل خانۀ این پیرمرد روشن­ضمیر و مؤمن، او را به شهادت رسانده است. روحش شاد. ان ­شاء الله.

منبع:جوانمردان(خاطرات سرهنگ علی مرادی)، مردای، علی،1396، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده