جوانمردان(11)(خاطرات سرهنگ علی مرادی)
بندۀ خدا (بخش دوم) اوایل دی­ماه سال1364، آمادۀ رفتن به مرخصی بودم. مرخصی ازدواجم بود. با لطف خداوند متعال قرار بود در دهم دیماه، در خانۀ عروس­خانم مراسم عقد انجام گیرد. همۀ مقدّمات لازم را خانواده­ام در تهران فراهم کرده بودند و دعوت از دوستان و فامیل نیز انجام شده بود.

مهمان ویژۀ خودم هم دوست و هم‌رزم عزیزم شهید ژرفی بود. برگه مرخصی­هایمان را گرفته بودیم که فردای آن روز به سمت تهران حرکت کنیم. شب قبل از آن، مشغول بستن ساک­ها و آماده کردن وسایلمان بودیم، که از رکن دوّم لشکر اطّلاع دادند با توجّه به گزارشات واصله، چند نفر ضدّ انقلاب مسلّح قرار است نیمه­های فردا شب وارد روستای قرتیق سپیان شوند؛ لذا یگان ضربت آماده باشد تا فردا شب جهت اجرای کمین به سمت روستای مذکور حرکت نماید. با شنیدن این خبر، شهید ژرفی مدّتی در فکر فرو رفت و سپس رو به من کرد و گفت: من فردا به مرخصی نمی­آیم، شما برو من با نوبت بعدی مرخصی­ها به تهران می­آیم. هرچه اصرار کردم که به مراسم عروسی من نمیرسی قبول نکرد و گفت به موقع خودم را می­رسانم.

باتوجّه به وضعیت امنیّتی منطقه، کارکنان پایور و وظیفۀ لشکر هفته­ای دو روز با چند دستگاه اتوبوس به ­صورت کاروان و در معیت چند خودرو اسکورت از پادگان پسوه و از طریق محور نقده ـ مهاباد ـ میاندوآب به مراغه عزیمت کرده و از آنجا از طریق راه­آهن به تهران یا سایر شهرستان­ها می‌رفتند. به این ترتیب، شهید ژرفی سه روز بعد از من می­بایست به تهران می­آمد. علّت امتناع ایشان را از رفتن به مرخصی پرسیدم. چیزی نگفت. فقط عنوان کرد از آن طرف کار دارم می­خواهم بیشتر تهران باشم. با خود گفتم خوب به مراسم ازدواج من که می­رسد، آن طرف شاید مسئله­ای خانوادگی داشته باشد و بخواهد بیشتر در مرخصی بماند، لذا چیزی نگفتم و عازم مرخصی شدم.

صبح روز پنجم دی­ماه به تهران رسیدم و تا روز قبل از مراسم ازدواج درگیر تهیّه و تدارک مسائل مربوط به عقد و دفترخانه و تهیّۀ شیرینی و میوه و سفارش شام مهمانان بودم. روز هشتم دی‌ماه قاعدتاً باید شهید ژرفی به تهران می­آمد. همان‌طور که گفته شد، قرار بود روز دهم مراسم ازدواج من انجام شود. تا عصر روز نهم منتظر شدم، اما خبری نشد. وسیلۀ ارتباطی هم که بتوانم با او از طریق آن تماس بگیرم، وجود نداشت. اوّلین کاری که در روز پنج‌شنبه دهم دی‌ماه انجام دادم این بود که به پادگان یگان سازمانیَم، یعنی لشکر23 نوهد واقع در میدان حُرّ تهران رفتم. قصدم این بود که از طریق مخابرات لشکر با پادگان پسوه تماس بگیرم و ببینم چرا شهید عظیم ژرفی به مرخصی نیامده. پدر و مادرم هم چند بار سراغ او را گرفته بودند. در جواب گفته بودم حتماً برای مراسم عقد من می­آید. ساعت حدود 11 وارد پادگان شدم. برای انجام کاری اداری به ستاد لشکر رفتم و با یکی از همکاران که هم­گردانی من نیز بود مواجه شدم. پس از احوال­پرسی سؤال کردم چه خبر؟ در جواب گفت: مگر خبر نداری، گفتم چه خبری؟ گفت: پادگان پسوه را عراق خیلی شدید بمباران کرده است. خیلی ناراحت شدم، گفتم: خوب چه شده است؟ گفت: تعدادی از بچّه­ها شهید شده­اند. با اضطراب گفتم: چه کسانی؟ گفت: تعدادی هستند. و شروع کرد به نام بردن شهدا، کاشیلو، مقیمی، ژرفی و… وقتی اسم ژرفی را آورد صدای او را واقعاً نشنیدم. به­هیچ­وجه انتظار شنیدن این اسم را نداشتم. با صدای لرزان پرسیدم: کدام ژرفی؟ گفت: استوار عظیم ژرفی. چند بار این سؤال را تکرار کردم. باز همین اسم را شنیدم. دیگر به جواب او توجّهی نداشتم. احساس سستی در پاهایم  می­کردم. حال عجیبی داشتم. لحظه­ای نشستم. در یک لحظه، پدر و خواهران کوچک­تر او جلو چشمم آمدند. تمام خاطرات گذشته­ام با او را مرور کردم و گریستم. حال خوبی نداشتم. به خانه برگشتم. همان شب مراسم عروسی من بود. خانه‌مان شلوغ بود، خواهرانم که ازدواج کرده و هر یک چند فرزند داشتند به همراه برادرانم در خانه بودند. پدر و مادرم خوشحال بودند و سر از پا نمی‌شناختند. به گوشه­ای از اتاق رفتم و زانوی خود را بغل کرده و سرم را میان دست­هایم قرار داده و حالت ماتم­زده­ها را گرفتم. همۀ خانواده­ام متوجّه تغییر حالت من شدند. هرکسی علّت را سؤال می­کرد. مادرم با اصرار زیاد می­خواست بداند چرا به این روز افتاده­ام. حتّی یکی از خواهرانم به من گفت آیا از ازدواج با فلانی پشیمان شده­ای؟ هرکس حدسی می­زد. بالأخره در مقابل اصرار آنها نتوانستم مقاومت کنم. بغضم ترکید و با صدای بلند گریستم. بریده­بریده گفتم: عظیم شهید شد! تا این را گفتم، پدر و مادرم هر دو با دو دست به سر خود زدند و آنها نیز شروع به گریه و زاری نمودند.

روز عقدِ هرکسی از شیرین­ترین روزهای زندگی او محسوب می­شود. امّا حقیقتاً برای من یکی از تلخ­ترین روزهای زندگیَم بود. بالأخره آن روز تمام شد و دو روز بعد از آن، برای تشییع جنازۀ بهترین دوستم رهسپار محلّۀ نازی‌آباد تهران شدم. جای سوزن انداختن نبود. مردم قدرشناس بی‌شماری جمع شده بودند. پیکر پاره­پارۀ شهید ژرفی و دو شهید دیگر بمباران پادگان پسوه، شهید استوار مقیمی و شهید گروهبان‌یکم کاشیلو، که ساکن همان محدوده بودند، با شکوهِ بسیار تشییع شد و سرانجام با بدرقۀ تشییع­کنندگان، آن عزیزان شهید در کنار هم در قطعۀ27 گلزار بهشت زهرا(س) آرام گرفتند.

در موقعیّت مناسبی، همراه یکی دیگر از دوستانم برای عرض تسلیت به خانۀ آن شهید عزیز در همان محلّۀ نازی‌آباد رفتم. آن روز که به خانۀ شهید رفتم، تازه متوجّه شدم که چرا ایشان هیچ­گاه مرا به خانه­شان دعوت نکرد. خانۀ آنها خانۀ بسیار کوچک و محقّری بود، مجموعۀ خانه یک اتاق و آشپزخانۀ کوچک بود. یعنی اگر قرار بود مهمانی غریبه و نامحرم داشته باشند، باید اهل خانه بیرون می­رفتند. با توجّه به حضور دو خواهر کوچک­ترش در منزل، آن شهید نمی­توانست  مهمانی به خانه‌شان دعوت کند. بعدها متوجّه شدم این موضوع که او نمی­توانست مرا به داخل دعوت کند، بیش از آنکه موجب رنجش من باشد، باعث ناراحتی شدید خود او بوده است.

پس از اتمام مرخصی و چند روز بعد به منطقۀ شمال‌غرب و پادگان پسوه مراجعت نمودم. هنوز از شوک شهادت او به درستی خارج نشده بودم. جای او خالی بود. وسایل مختصر ایشان در محل یگان بود. با توجّه به دوستی نزدیک من با شهید ژرفی، سایر همکاران از من خواستند وسایل او را جمع­وجور کرده و به تهران بفرستم. وسایل آن شهید عزیز را مرتّب و آماده کردم که داخل ساکش بگذارم. وقتی ساک او را باز کردم چشمم به یک پاکت سفید افتاد. درب آن نیمه­باز بود، روی پاکت این جمله به چشم می­خورد: «تقدیم به خواهرانم» و زیر آن نیز این جمله نوشته شده بود: از طرف «بندۀ خدا». داخل پاکت ده­هزار تومان پول نقد بود. یادم آمد چند روز قبل از رفتنم، مبلغی به عنوان فوق­العادۀ عملیاتی گرفته بودیم. حدود15هزار تومان بود که خیلی به درد من خورد که مراسم عقد در پیش داشتم. هرچه فکر کردم این پاکت را برای چه کسی نوشته و کنار گذاشته متوجّه نشدم. از یک طرف نوشته بود تقدیم به خواهرانم که این موضوع را می­رساند که می­تواند هدیه­ای برای خواهران کوچکش باشد، امّا عبارت «از طرف بندۀ خدا» برایم نامفهوم بود. به ­هر حال، ساک او را آماده کردم، تا اگر کسی از همکاران خواست به تهران برود، آن را تحویل خانواده­اش بدهد.

حدود دو هفته از این موضوع سپری شده بود. به دلیل حضور ضدّ انقلاب در روستای قرتیق سپیان، دستور اجرای عملیات پاکسازی صادر شد و این عملیات صبح روز بعد به اجرا درآمد و تا نزدیکی­های ظهر طول کشید.

حوالی ظهر آمادۀ مراجعت به پادگان بودیم که دیدم فردی حدوداً 40 ساله لنگ­لنگان خود را به من رسانید. او را در روستا زیاد دیده بودم. بر اثر سانحه­ای دچار معلولیت شده و از کار افتاده بود. همسرش هم چند سال بود که از دنیا رفته بود. دو دختر 6 و 8 ساله داشت. ایشان به محض اینکه به من رسید، گفت جناب سروان مدّت­هاست یکی از همکاران شما به صورت ناشناس به من و خانواده­ام کمک می­کند. هرچند وقتی هنگامی­ که به این روستا می­آمدید، آن فرد پاکتی را که مقداری پول در آن بود به دختران من می­داد. من هیچ­وقت نتوانستم او را ببینم. می­خواستم ببینم این همکار شما چه کسی است تا دست او را ببوسم. تعجّب کردم. پرسیدم: آخرین باری که به شما این پاکت را داد چه زمانی بود؟ گفت: حدود سه ماه پیش. به او گفتم آیا پاکت­ها را هنوز دارد؟ جواب داد: همۀ پاکت­ها را داخل صندوقچه گذاشته­ام.کنجکاوی من بیشتر شد. گفتم برویم پاکت­ها را ببینم. به اتّفاق او به منزلش رفتم. منزل بسیار محقّر و فقیرانه‌ای که در سکوتی عمیق فرو رفته بود. دو دخترش در خانه و در گوشه‌ای نشسته بودند. معصوم و دردمند که غم بی­مادری را از چهرۀ آنان می‌شد به­راحتی حس کرد. از داخل صندوقی در گوشۀ اتاق چند پاکت را بیرون آورد و به من داد. با دیدن پاکت­ها حالم دگرگون شد. زانوانم سست شد و بی­اختیار روی زمین نشستم و شروع به گریه کردن نمودم. همۀ اهل خانه تعجّب کردند، امّا جرأت حرف زدن نداشتند. همین­طور که پاکت­ها را می­دیدم و بلورهای اشک بر صورتم می‌غلتید، پدر خانواده آهسته آهسته موضوع را از من سوال کرد. به او گفتم کسی که این پاکت‌ها را به شما می‌داد، چند روز پیش شهید شد. ناگهان با دو دست خود به سر و صورتش کوبید و با گریه خطاب به دخترانش گفت: همگی یتیم شدیم. در این لحظه بود که سکوت آن خانه محقر با زاری و شیون آن مرد و دخترانش شکسته شد. چهار پاکت در دستم بود. روی همۀ آنها نوشته­ای بود که خط شهید ژرفی بود. مانند همان پاکتی که در ساکش بود و با همان خط نوشته بود: تقدیم به خواهرانم، و زیر آن هم کلمۀ از طرف «بندۀ خدا» به چشم می­خورد. آنجا بود که متوجّه شدم شهید ژرفی در عین نیازمندی، هر زمان که فوق­العاده مأموریتی می­گرفت، مبلغی از آن را داخل یکی از پاکت­ها می­گذاشت و هنگامی­که به این روستا می­رفتیم، بدون اینکه کسی متوجّه شود و به­ صورت کاملاً ناشناس، به این خانواده می­داد. می­توانم احساس او را درک کنم. خودش غم بی­مادری را کشیده بود، خواهران کوچکش مثل دختران این مرد کُرد غم بی­مادری را تحمّل کرده بودند. او فکر می­کرد این بچّه­ها مثل خواهران خودش نیاز به توجّه دارند و به آنان کمک می­کرد، مخصوصاً اینکه پدر آنها معلول و از کار افتاده بود. این شهید عزیز آخرین مرخصی خود را به خاطر حضور در این روستا و رساندن این کمک به خانوادۀ نیازمند کُرد به عقب انداخت. فردای آن روز که من به مرخصی آمده بودم، عملیات ابلاغی به دلایلی انجام نشد و این شهید عزیز موفّق نشد آخرین پاکت اهدایی خود را به آن خانواده برساند. این پاکت در ساک او باقی ماند. شهید استوار عظیم ژرفی به ­دلیل روح لطیف خود، برای کمک به خانواده­ای نیازمند، در پادگان باقی ماند و به کاروانی که کارکنان را به مرخصی می­برد نرسید. امّا خوشا به حالش و خوش به سعادتش که دعوت حق را لبیک گفت و با کاروان شهدا به سیّدالشهدا(ع) پیوست.

هر زمانی­که از منطقه به مرخصی می­آمدم، اوّلین و واجب­ترین کار من این بود که همراه همسرم به مزار این شهید عزیز می­رفتم و از خود خجل می‌شدم و با یادآوری خاطرات گذشته، دیداری با او تازه می­کردم. مدّتی بعد در خلال یکی از همین مرخصی­ها و در عصر یک پنج­شنبۀ بارانی که به مزار شهید آمده بودیم،با تعجّب عکس دیگری را دیدم که خانوادۀ ایشان در داخل تابلو بالای سر مزار،کنار عکس شهید قرار داده بودند. عکس متعلّق به پدر شهید عظیم ژرفی بود. آری پدر بزرگوار شهید ژرفی نیز بعد از شهادت تنها پسرش طاقت نیاورده و در فراقش، جان­ به ­جان آفرین تسلیم نموده و مهمان فرزند شهیدش در ملکوت اعلی شده بود.

منبع:جوانمردان، مردای، علی،1396، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده