تیر خلاص(6)
پيك ويژه (بخش دوم) ستوان حسين زهره وند وقتي ستوان نوروزي را در مقابل خود ديدم، پاكت را از سينه ام بيرون آورده و به او دادم و از حال رفتم. در حالي كه رمقي نداشتم، ميشنيدم ستوان نوروزي از برادران سپاهي تشكر كرد و آنها از ما جدا شدند، دنبال مأموريت خود رفتند.

بلافاصله برانكادر آوردندو مرا روي آن نشاندند و به طرف اورژانس يدك بردند. وقتي روي برانكادر دراز كشيده بودم رو به سوي آسمان بي‌ستاره كرده وگفتم: خداياخيلي ممنون ـ اگرمي‌خواهي جان مرا بگير اشهدان‌لا الا الاالله.

آتش دشمن شديدتر شده بود و حركت آمبولانس در آن زمان منطقي نبود. يكي از بهياران اطراف دهان مرا شستشو داد و آمپول به من تزريق كرد. سربازي هم از طرف ستوان نوروزي مأمورمراقبت من شده بود و بالاي سر من ايستاده بود. به غيراز من تعدادي مجروح در اورژانس يدك حضور داشتند و ساعتي بعد كه آتش دشمن كمتر شد مجروحان اوليه را سوار آمبولانس كردند. سرباز مراقب من هر چه التماس كرد كه مرا هم سوار آمبولانس بكنند نشد و در نهايت مرا سوار ميني بوس كردند كه صندلي‌‌هاي آن را در آورده بودند و به جاي آمبولانس انجام وظيفه مي‌كرد.

هنوز چندصد متر از اورژانس دور نشده بود‌ايم كه صداي انفجار مهيبي بلند شد و به دنبال آن ميني بوس ترمز كرد واحساس كردم در حال دور زدن است. از سرباز همراه با اشاره دست پرسيدم چي شده؟ گفت: آمبولانس پودر شد.

ميني بوس دور زد و از راه ديگري به راه خود ادامه داد. لحظه لحظه ضعف تمام وجودم را گرفت و ديگر چيزي نفهميدم.

وقتي چشم باز كردم ديدم چند نفر با لباس سفيد مشغول مداواي من هستند و سرمي به دست من وصل كرده اند. نمي‌توانستم حرف بزنم ولي از صحبت‌هاي آنها فهميدم كه در عين خوش هستم.

دقايقي بعد يكي از بهياران گفت: بايد اينها را به انديمشك اعزام كنيم، ما را سوار آمبولانس كردند و آمبولانس به حركت درآمد. در انديمشك دكتري بالاي سر من آمد و پس از معاينه من به دستيارش گفت: اين مريض را هم به اراك منتقل كنيد.

دقايقي بعد من در داخل قطاربودم و از سرباز همراه من خبري نبود، ولي به جاي او يك نفربهيار مراقبت از من را بر عهده داشت. او سعي مي‌كرد با صحبت‌هاي خود به من روحيه بدهد ولي من با اينكه خيلي درد مي‌كشيدم چون مأموريتم را انجام داده بودم با روحيه تر از آن بودم كه او فكر مي‌كرد. بار‌ها در طول راه از هوش رفتم  و دوباره به هوش مي‌آمدم، هر وقت چشم باز مي‌كردم آن بهيار را مي‌ديدم كه از من مراقبت مي‌كند. من قدرت تكلم نداشتم ولي دلم مي‌خواست به نوعي از زحمات او تشكر كنم بهيار كه آدم دانايي بود گوئي از نگاه من فكرم را خوانده بود وهر وقت نگاه من با چشم او تلاقي مي‌‌‌‌كرد مي‌گفت: راحت باش، من وظيفه‌ام را انجام مي‌دهم.

بلاخره به اراك رسيديم و ما را بر آمبولانس‌هاي كه از پيش آماده شده بود سوار كردند و به بيمارستان بردند. ناگهان عده‌اي از كاركنان وافرادي كه در بيمارستان بودند به طرف من آمدند و شعار مرگ بر صدام را سر دادند تعداد زخمي‌ها زياد بود اكثر آنها لباس سربازي(خاكي) به تن داشتند ولي من لباس پلنگي داشتم و به همين خاطر هم فكر مي‌كردند من عراقي هستم.

بهياري كه همراه من بود براي دقايقي از من دور شده بود و با ديدن اين وضع خود را دوان دوان به من رساند و گفت: آقايون اين ايراني است او در جبهه زخمي شده، بكشيد كنار، او يك تكاوره .

افرادي كه دور مرا گرفته بودند ناباورانه عقب كشيدند ومن هم وضع فك و دهانم طوري بود که اصلاً تواناي صحبت كردن را نداشتم، و گرنه مي‌توانستم با دو كلمه خودم را به آنها معرفي كنم. بلافاصله بلندگوي بيمارستان اعلام كرد كه ما زخمي‌هاي جبهه هستيم و بيمارستان احتياج به خون دارد وبه دنبال آن اكثر افرادي كه در اطراف ما بودند داوطلب اعطاي خون شدند و به صف ‌ايستادند.

من حدود چهار روز در بيمارستان اراك بودم و در اين مدت تركش پهلو و پاي چپم را درآوردند و با اين مداوا كمي حالم بهتر شد ولي دكتر به من گفت براي مداواي فك و دندان و همچنين پا بايد به تهران اعزام شوم و لذا به تهران اعزام شدم.

در اين مدت آن قدر درد كشيدم كه به فكر هيچ كس نبودم و حتي فكر و قدرت پرواز به سوي خانواده ويگان را نداشتم.

تنها اطلاعي كه از جبهه به گوشم رسيد اين بود كه نيروهاي اسلام عملياتي به نام والفجر مقدماتي را آغاز كرده اند وبا موفقيت به اهداف مورد نظر رسيده‌اند. از اينكه من هم سهم كوچكي در اين عمليات داشتم احساس غرور مي‌كردم.

بلافاصله در تهران تحت عمل جراحي قرار گرفتم. ابتدا فَكم را عمل كردند و دنداني در دهانم كاشتند و سپس پاي چپم را عمل‌كردند و آن را گچ گرفتند.

چند روزبعد توانايي صحبت پيدا كردم و با اطلاعاتي كه به دستم آمد معلوم شد كه بيش از15 روز است از جبهه تخليه شد‌ه‌ام ودر بيمارستان به سر مي‌برم.ناگهان به ياد زنم افتادم. او باردار بود و نزديكي‌هاي وضع حملش بود. باز به ياد لحظه‌هائي افتادم كه در سه راهي شرهاني تك و تنها افتاده و با خدا راز و نياز مي‌كردم. آن شب با خدا عهد بستم كه اگر زنده ماندم و تولد فرزندم راديدم اگر پسر باشد اسمش را رضا و اگر دختر باشد اسمش را زهرا بگذارم و با خود عهد بستم كه يك سفر به زيارت امام رضا برويم.

لحظه به لحظه فكر زن و و بچه و جبهه در من قوت گرفت وتصميم گرفتم به هر ترتيبي است با خانواده‌ام ارتباط برقرار كنم. هر چه سعي مي‌كردم تلفن منزل به يادم نمي‌آمد. و اين مسئله خيلي مرا آزار مي‌داد ناگهان بلند گوي بيمارستان اعلام كرد كه خانم اعظم طالقاني به همراه گروهي براي سركشي به مجروحان بيمارستان آمدند به دنبال آن خانم طالقاني به سالن ما آمد و پس از ملاقات با چند نفر به سراغ من آمدند. پس از سلام و احوال پرسي از ايشان خواستم كه با خانواد‌ه‌ام تماس بگيرند و حضور مرا به به آنها اعلام نمايد.و خانم طالقاني با كمال ميل پذيرفت و از من شماره تلفن خواست. زور زدم و شماره تلفن مغازه برادرم يادم آمد. سپس خودش براي تلفن به منزل ما از سالن خارج شد.

دقايقي بعد آمد و اعلام كرد كه كسي گوشي را بر نمي دارد . از ايشان خواستم ترتيب مرخصي مرا بدهد . او بلافاصله با دكتر معالج من صحبت كرد و موافقت او را براي مرخص شدن من گرفت. دقايقي بعد من با يك دستگاه پيكان استيشن كه متعلق به گروه طالقاني بود از بيمارستان خارج شدم و وقتي به تهران رسيدم ابتدا به در مغازه برادرم رفتيم.

وقتي به در مغازه برادرم رسيديم متوجه شدم كه در مغازه بسته است  و يك پارچه مشكي روي آن كشيده‌اند. از راننده همراهم خواستم كه از مغازه همسايه علت نصب اين پارچه سياه را بپرسد. راننده رفت و لحظه اي بعد برگشت و گفت: امروز از پادگان خبر دادند كه برادرش (منظور من بودم)  در جبهه شهيد شده است. از راننده مجدداً خواستم كه همسايه برادرم را تا پاي ماشين بياورد. همسايه آمد و با ديدن من خشكش زد .

لحظه اي بعد دهان باز كرد و گفت: امروز از پادگان آمدندوگفتند تو را  با موتور به مأموريت فرستاده‌اند و موتورت درب و داغون شده واز جنازه‌ات خبري نيست.با شنيدن اين خبر به فكر فرو رفتم و در يك جمع بندي پي بردم كه همه عوامل از وضع ظاهري موتورتا منهدم شدن آمبولانس و تغيير مسير ميني بوس دست به دست هم داد، و به خبر شهادت من منتهي شده است. بلافاصله ماجرا را به همسايه برادرم گفتم و از اوخواستم به نوعي خبر ورود مرا به برادرم اطلاع دهد.

همسايه برادرم با چند نفر تماس گرفت و زنده بودن مرا به آنها اعلام كرد و پس از آماده شدن زمينه، مغازه را بست و پارچه مشكي را از مغازه برادرم كند و همراه ما به محل سكونت ما كه فاصله كمي با مغازه برادرم داشت آمد.

با ورود من شور و ولوله‌اي در محل به پاشد و همه براي ديدن من كه  بعضي‌ها شهيد زنده مي‌گفتند، به كوچه ريختند و گوسفندي قرباني كردند.

در آن لحظات من صورتم پانسمان وپايم در گچ بود ونمي‌خواستم مادرم به طورناگهاني مرا در آن حالت ببيند . لذا تصميم گرفتم به منزل پدر خانمم كه اوهم ساكن همان محل بود بروم و بعد از مدتي حضور مرا به مادرم اعلام كنند. بلافاصله به منزل پدر خانمم رفتيم و در همان در خانه جوياي حال خانمم شدم كه اعلام داشتند براي زايمان به بيمارستان اعزام شده است.

تصميم گرفتم قبل از ورود به خانه سري به بيمارستان بزنم و با آنكه خيلي‌ها مخالف اين تصميم من بودند من به بيمارستان رفتم.

ورود من مصادف با تولد فرزندم بود با يكي از مسئولان بيمارستان مشورت كردم و او ابتدا فرزند پسرم را كه تازه به دنيا آمده بود به من نشان داد. سپس با يك برنامه حساب شده ترتيبي داد كه من توسط تلفن دقايقي با همسرم صحبت كنم.

مسئله ارتباط تلفني به خوبي و خوشي انجام شد و پس از اين ارتباط تلفني مسئول بيمارستان مرا سوار يك چرخ‌دستي كرد و تا پشت شيشه اتاقي كه همسرم خوابيده بود، برد.

از پشت شيشه نگاهي به همسرم كردم كه آرام روي تخت خوابيده بود و چشم به سقف اتاق دوخته بود. در حالي كه قطره اشكي از گوشه چشمم سرازير شده بود نگاهي به آسمان كردم وگفتم خدايا رضايم به رضاي تو و همانطوري كه با تو عهد بستم اسم بچه ام را مي گذارم رضا.

در حالي كه  پرستار چرخ دستي را به بيرون ساختمان مي برد گفتم: يا امام رضا! قول مي‌دهم كه پس از بهبودي به همراه همسر و فرزندم رضا براي پا بوسي تو به مشهد بيايم.1

پانوشته:

1- وقتی در خانه  سازمانی هوانیروز در در شاهین شهر بودیم یک نفر به من اطلاع داد که ستوان حسین زهزه مند از پرسنل ابواب جمعی شهید آبشناسان بود وقتی پای صحبتهای این رزمنده نشستم . این خاطره راهم برایم تعریف کرد كه به خوانندگان تقديم گرامی مي‌گردد. البته خاطرات شهید آبشناسان در کتاب شیر صحرا  چاپ گردید.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده