جوانمردان(10)(خاطرات سرهنگ علی مرادی)
بندۀ خدا در سال1360، به همراه30 نفر از کارکنان تیپ23 نوهد جهت گذراندن دورۀ چتربازی برای مدّت دو ماه به شیراز اعزام و در پادگان مرکز پیاده مستقر شدیم. آسایشگاه در نظر گرفته شده برای ما15 تخت دو طبقه داشت. من برای گرفتن تجهیزات رفته بودم. وقتی برگشتم، دیدم هر کدام از بچّه­ها یک هم­تختی پیدا کرده و در تختهایشان مستقر شده­اند.

من مانده بودم و یک درجه­دار به ­نام عظیم ژرفی و یک تخت دو طبقۀ خالی. از روی ناچاری، با هم هم­تخت شدیم. دوست داشتم طبقۀ پایین تخت برای من باشد که با اصرار او رفتم طبقۀ بالا. کمی ناراحت شدم. با خود گفتم تعارف که نکرد هیچ مرا هم در رودربایستی قرار داد، تا طبقۀ اوّل تخت را به او بدهم. فکر کردم که چاره‌ای نیست، باید دو ماه او را تحمّل کنم. گروهبان ژرفی جوانی بود19ساله با قد متوسّط، خوش­سیما و ورزیده. البته بعد از مدّتی، علّت اصرار او را برای خوابیدن در طبقۀ پایین فهمیدم. او در طول شب چندین ­بار از خواب بلند می‌شد و حالت کسی را داشت که در خواب راه می­رود، البته مشکل او بعداً رفع شد. به هر حال، متوجّه شدم به خاطر اینکه این عادت او مزاحمتی برای من نداشته باشد، اصرار داشت در طبقۀ پایین تخت باشد. این سرآغاز آشنایی من با کسی بود که قرار بود به خیال خودم دو ماه او را تحمّل کنم، امّا نمی­دانم چه شد که بعد از اتمام دوره هر دونفر ما به هر دری زدیم تا از هم جدا نشویم. بالأخره هم لابی­گری­های ما به ثمر نشست و بعد از طیّ دورۀ چتربازی، هر دو به تیم عملیاتی الف گردان4 نوهد منتقل شدیم و این سرآغازی شد که تا چهار سال بعد، یعنی زمان شهادت او، در تمام مأموریت­ها در کنار هم باشیم. حتّی طوری برنامه­ریزی کرده بودیم که مرخصی­های­مان را با هم به تهران می­آمدیم. در هنگام مرخصی هم تقریباً و در هر روز قرار داشتیم. یا ایشان درب منزل ما می­آمد و یا من می­رفتم و به اتّفاقِ هم بیشتر اوقات را بیرون از خانه بودیم. جوان مذهبی و متدیّنی بود. شرکت در مراسم نماز جمعه و دعای کمیل (که در آن زمان در مهدیه تهران برگزار می‌شد و خیلی هم شلوغ بود) و شرکت در هیئات عزاداری در ایّام محرّم و صفر، رفتن به استخر و سینما جزو برنامه­های ثابتمان بود. سرکشی به پادگان و شرکت در مراسم تشییع جنازۀ دوستان شهید هم جزو برنامه­هایی بود که تقریباً در هر دوره که از منطقه به مرخصی می­آمدیم، اتّفاق می­افتاد.

بر اثر رفت­ و آمدهای زیاد شهید به منزل ما، پدر، مادر و برادرانم نیز به شهید ژرفی بسیار علاقه­مند شده بودند. اغلب ایّامی که مرخصی بودیم و ایشان به منزل ما می­آمد، پدر و مادرم برای شام و یا ناهار نمی­گذاشتند او برود. رفت و آمد شهید ژرفی به خانۀ ما برای همۀ اعضای خانواده­ام عادی شده بود و پدر و مادرم به او علاقۀ خاصّی پیدا کرده و او را بسیار دوست می­داشتند.

از طرف دیگر، در تمام طول این چهار سال، هر وقت که با هم به مرخصی می­آمدیم و من به ­هر دلیلی، درب خانۀ آنها می­رفتم، ایشان حتّی یک ­بار هم  به من تعارف واقعی نمی‌کرد که به منزلشان بروم. این موضوع همیشه موجب مشغولیت ذهنی من بود و آزارم می­داد.

شهید ژرفی مادرش را بر اثر بیماری سل از دست داده بود. تک فرزند ذکور خانواده­اش بود و سه خواهر داشت، یکی نُه ساله و دیگری فکر می‌کنم13-12 بود و خواهر دیگرش هم ازدواج کرده بود و گویا برای مدّتی همراه خانواده­اش در شیراز زندگی می­کرد.

پدر پیری داشت که در مغازه­ای کوچک و اجاره­ای کار رفوی فرش انجام می­داد. وضعیت زندگی خانوادۀ من با اینکه یک وضعیت زندگی کارگری بود، به مراتب بهتر از وضعیت زندگی شهید ژرفی بود. من حقوق و مزایای خود را پس­انداز می­کردم، امّا می­دیدم که ایشان آن را خرج خانواده­اش می­کند. خانواده‌اش وضع مالی خوبی نداشتند و در خانه­ای کوچک در جنوب تهران زندگی می­کردند. ایشان به نوعی سرپرستی پدر و خواهران کوچکش را نیز برعهده داشت.

در طول خدمت خود در مناطق عملیاتی، به­ خصوص در منطقۀ شمال‌غرب، خاطرات زیادی از همکاران و دوستان شهیدم در ذهن دارم، امّا به جرأت می­توانم بگویم که خاطرات من با این شهید بزرگوار به­خاطر خُلق و خوی خاصّ ایشان رنگ و بوی دیگری دارد.

شهید ژرفی در سال1359 هم‌زمان با شروع جنگ به استخدام تیپ23 نوهد درآمد. ایشان می­گفت: افتخار این را دارم در برهه­ای از زمان زندگی می­کنم که می­توانم برای دفاع از انقلاب و اسلام لباس رزم بر تن کنم. افتخار این را دارم که از نوامیس مردم و آب و خاک وطنم دفاع کنم. از این بابت همیشه احساس غرور می­کرد و با اینکه تک­فرزند پسر خانواده بود و پدر بیمار و دو خواهر کوچک­تر در منزل داشت که نیاز به سرپرستی داشتند، هیچ­گاه آنان را به دفاع از کیان انقلاب اسلامی و کشورش ترجیح نداد.

گاهی اوقات که به ایشان یادآوری می­کردم می­تواند با توجّه به وضعیت خانوادگیَش درخواست انتقال و خدمت در تهران را بدهد، جواب می­داد: من نباید به تهران بروم و از دیگران توقّع داشته باشم که از خانواده و خواهران من در مقابل دشمن دفاع کنند. من وظیفه­ام را انجام می­دهم و می­دانم خداوند نیز حافظ خانواده­ام خواهد بود.

شهید ژرفی بسیار شجاع و نترس بود. در تمام مدّت حضور در جبهه‌های حقّ علیه باطل، در کنار هم بودیم. همراه او مسئولیت حفاظت از جان شهید سپهبد صیّادشیرازی را داشتیم و در این مسئولیت، ایشان با توجّه به تهدیدهای مکرّر منافقین برای ترور آن شهید عزیز، ذرّه­ای تردید و ترس به خود راه نداد. با شهید ژرفی و همراه با شهید سرلشکر آبشناسان، در منطقۀ عین‌خوش و امامزاده عبّاس،کوه­ها و درّه­ها را پیموده و بارها به نیروهای بعثی عراق در پشت جبهۀ آنها در مناطق اشغالی به دشمن کمین زده و با آنها درگیر شدیم. در تمام این عملیات­ها، که گاهی تصوّر می‌شد امکان برگشتی وجود ندارد، شجاعانه داوطلب حضور بود. در منطقۀ شمال‌غرب، در تعداد بی­شماری عملیات­های پاکسازی افتخار حضور در کنار این شهید عزیز را داشتم. او همواره نقطه­اتکایی بود برای من. هیچ‌گاه از دشمن نهراسید و نترسید.

شهید ژرفی جوانی مؤمن و اهل تهجّد بود. به دفعات زیاد دیده بودم که در دل شب بر می­خیزد و با خدای خود راز و نیاز می­کند. اهل ریا و اهل غیبت نبود و مناعت طبع بسیار بالایی داشت و به حضرت امام(ره) عشق می­ورزید. شهید ژرفی جوانی19ساله بود که مانند بسیاری از جوانان هم سن و سال خود به برکت انقلاب اسلامی راه صد ساله را یک­شبه پیموده بود. او همانند هزاران جوان رزمنده و عارف­مسلکی بود که روزها در مقابل دشمن متجاوز جانانه می­جنگیدند و شب­ها در مقابل ذات اقدس پروردگار خاضعانه راز و نیاز می­کردند. این جوان­ها معجزۀ انقلاب اسلامی و تربیت‌یافتۀ دامن رهبری حضرت امام خمینی(ره) بودند.

در طول چهار سال افتخار خدمت در کنار این شهید عزیز، خاطرات زیادی از رشادت­ها و حماسه­آفرینی­های وی دارم، که هرکدام به نوبۀ خود حائز اهمّیت است، امّا از میان این خاطرات، خاطره­ای که در روح و روان من بسیار تأثیرگذار بوده و در ذهنم برای همیشه مانده است، خاطره­ای است که در واقع بهانۀ نوشتن این کتاب گردیده است. خاطره­ای نه از جنس رشادت، شجاعت و حماسه­آفرینی در میادین نبرد و خاطره­ای نه از جنس تقوا، تعهّد و تهجّد، که همۀ اینها در وجود ایشان و همۀ رزمندگان هشت سال دفاع مقدّس تبلور یافته بود و به ­وفور در شخصیت آنها یافت می‌شد، بلکه خاطره­ای از جنس انسان­دوستی، انفاق و لطافت روح.

هنگامی­که در مراسمی، یکی از هم‌رزمان قدیمی را دیدم و صحبت از شهید استوار ژرفی به میان آمد، ایشان سؤالی از من در خصوص ماجرایی از شهید پرسید و من نیز که خود شاهد آن ماجرا بودم، آن را به­طور کامل برای ایشان تعریف کردم. او از من خواست اگر می­شود این خاطره را بنویسم و به او بدهم. قبول کردم. چند روز بعد وقتی در حال نوشتن آن خاطره بودم، لحظه­ای به فکر فرو رفتم. چندین خاطره از همان جنس و سیاق در طول خدمت در مناطق مختلف عملیاتی از افراد مختلف در ذهن داشتم. خاطرۀ شهید ژرفی که گل سرسبد آنها بود، یکی از آن خاطرات محسوب می‌شد. با خود گفتم چقدر خوب است آنها را نیز بنویسم و این کار را کردم که ثمرۀ آن این کتاب شده است. در واقع، روح پاک و مطهّر شهید ژرفی بعد از31  سال دوباره راهگشایی کرد و با الهام به این حقیر مرا واداشت  تا ناگفته‌های پنهان زندگی عزیزان ارتشی گمنامی را که کمتر مورد توجّه قرار گرفته است، برای آشنایی نسل حاضر به ­رشتۀ تحریر درآورم.

خاطره­ای از شهید ژرفی که در بالا به آن اشاره کردم، از این قرار است:

در دو کیلومتری جنوب پادگان پسوه، روستای نسبتاً بزرگی بود به نام «قرتیق سپیان». این روستا معبری برای تردّد عناصر مسلّح ضدّ انقلاب که در منطقۀ عمومی زنگ‌آباد و شلیم­جاران مستقر بودند، محسوب می‌شد. این دو منطقه از مناطق بسیار آلوده به حساب می­آمدند. به­همین دلیل، روستای یادشده از یک طرف به­ دلیل نزدیکیَش به پادگان پسوه و از طرف دیگر به ­دلیل حضور گاه ­و  بیگاه ضدّ انقلاب بیشتر مورد توجّه لشکر و یگان ضربت لشکر بود.

حضور یگان ضربت در روستای قرتیق سپیان بسیار بیشتر از حضور در سایر روستاهای منطقه بود. تقریباً همۀ نقاط روستا، تمام معابر و منازل و ساکنان شناسایی شده بودند. در هفته حدّاقل یک­ بار در معابر ورودی روستا عملیات کمین شبانه برای ضدّ انقلاب اجرا می‌شد و روزها نیز به­ طور متوسّط هر هفته یک ­بار به­ صورت متوالی نقاط مختلف روستا در معرض کنترل قرار می­گرفت…

منبع:جوانمردان، مردای، علی،1396، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده