تیر خلاص(5)
پيك ويژه ستوان حسين زهره وند1 ميدانستم آن شب عملياتي داريم و دلم ميخواست در اين عمليات، من هم نقشي داشته باشم. ولي چون شب قبل تا صبح بيدار بودم فرمانده ام از من خواست كه بروم و ساعتي استراحت كنم.

من هم به ناچار و عليرغم ميل باطني به طرف سوله رفتم و روي تخت سربازي دراز كشيدم. دوست داشتم خيلي زود خوابم ببرد و خستگي يك شبانه روز كار مداوم را از تنم بيرون كرده و با نيروي بيشتر و بدن آماده‌تر آماده انجام مأموريت‌هاي بعدي باشم. چشمانم را بستم و حالت خواب گرفتم. از دور دست صداي انفجار گلوله‌‌هاي توپخانه به گوش مي رسيد و اين مسئله نشان مي‌داد كه نيروهاي خودي با نيروهاي دشمن مبادله آتش سنگيني دارند. البته صداي گلوله‌ها آنقدر نبود كه مانع خواب من شود ولي يادآور لحظاتي بود كه ديشب داشتم. شب گذشته من به صورت داوطلب به منطقه رفتم و مأموريت من به همراه گروهبان اردستاني و يك سرباز اين بود كه در آنجا يكدستگاه خودرو گاز66 كه داراي راديو رله بود و دستگاه‌هاي مجهز مخابراتي روي آن سوار بود تعمير كرده وبه منطقه خودي برگردانيم.

اين ماشين كه مي‌توانست همزمان با12 نقطه ارتباط تلفني برقرار كند. براي دادن اطلاعات در انتهاي يكي ازخاكريزها كه به صورت بن بست بود مستقرشده بود در مدت مأموريت اطلاعات ارزشمندي را به يگان خودي مخابره كرده بود . پس از پايان مأموريت وقتي مي‌خواست به عقب تخليه شود، دچار اشكال فني شده بود و روشن نمي‌شد. وقتي اين خبر را به ما دادند، با اردستاني و آن سرباز داوطلب شديم كه برويم و آن  را تعمير و به يگان برگردانيم. البته تخصص من مخابرات بود،ولي مي‌توانستم  تعميرات ماشين را هم انجام دهم خصوصاً اين كه همان ماشين مدتها دست من بود و مي‌دانستم كه اشكالش از پمپ آن است.

بالاخره فرمانده به ما اجازه داد و ما پس از برداشتن ابزار مورد نياز با يك موتور تريل به آنجا رفتيم و ماشين را در تاريكي شب را‌ه‌ انداختيم.

دشمن از صدايموتور ماشين حدود استقرار ما را پيدا كرده بود و اطراف ما را مرتب مي‌كوبيد.ولي محل اختفاي ما درخاكريزي بود به صورت بن بست واز هدف گلوله در امان بود.

بالاخره عيب فني ماشين بر طرف  شد و راننده و همراه آن به سوي نيروهاي خودي حركت كردند. در طول راه چند گلوله به اطراف ماشين خورد ولي ضرر كلي به آن وارد نشد.

پس از آن، ما با همان موتور تريل به يگان خود بازگشتيم و نزديك‌هاي صبح به محل استقرار خود رسيديم.

آن شب هوا مهتابي بود و ديد كمي داشتيم با آن كه چراغ موتور خاموش بود به مشكلي برنخورديم.

بازگشت ما به يگان، در زماني بود كه فعاليت‌هاي آماده سازي زياد شده بود وبه قول معروف بوي حمله مي‌آمد. من استراحت راجايز ندانستم و تا شب به فعاليت پرداختم.

پس از صرف شام كه در حضور فرمانده يگان بوديم، ناخودآگاه براي لحظه‌اي چشمم بسته شد و فرمانده با ديدن آن وضع، از من خواست كه كمي استراحت كنم. آمدم و روي تخت دراز كشيدم.

هرچه مي‌خواستم بخوابم، نمي‌شد. صداي گلوله، فكر كار يگان، وگاهي فكر زن و بچه، رگ خواب، بريده بود. مرتب از اين پهلو به آن پهلو غلت مي‌خوردم ولي از خواب اثري نبود.

از لابه‌لاي در نيمه باز سوله نگاهي به آسمان كردم.اصلاً اثري از ستاره نبود و تاريكي همه جا را فرا گرفته بود. گاهي صداي امر و نهي فرمانده و گاهي صداي پاي پرسنل و يا زوزه ماشين، سكوت سوله را بر هم مي‌زد و به بي‌خوابي من دامن مي‌زد.

سعي كردم كه همه افكار را از ذهن خود خارج كنم. شايد خوابم ببرد ولي فكر بچه اي كه در راه بود، ناخودآگاه به حريم خيالم وارد مي شد و در عالم خيال گاهي با يك پسر وگاهي با يك‌دختر نوازد و ناديده،به گفتگو مي‌پرداختم.

صداي پچ وپچ فرمانده كه در پشت سوله با چند نفرصحبت مي‌كرد، همه افكار را از ذهنم خارج كرد. لحظه‌اي با دقت به حرف‌هايش گوش كردم، و فرمانده مي‌گفت: اين مسير را فقط دو نفر از پرسنل كادر بلدند. يكي اردستاني و ديگري زهره‌وند.

اردستاني به مأموريت اعزام شده و زهره‌وند هم آنقدر خسته بود كه گفتم ساعتي بخوابد. ولحظه‌ اي بعديك نفرديگر چنين گفت:

ما به علت كمبود وقت مجبوريم زهره‌وند را بيداركنيم تا هر چه زودتر اين نامه را به خط برساند.

وقتي اين جمله را شنيدم خواب وخستگي و بچه و صداي گلوله از يادم رفت. با سرعت از روي تخت سربازي به پايين پريدم و به بيرون سوله آمدم و خطاب به فرمانده گفتم:

من آماده انجام هر ماموريتي هستم.

فرمانده و همراهانش از ديدن من تعجب كردند. من بلافاصله گفتم:

به جاي آنكه وقت را ازدست بدهيم بفرمائيد من چه كار بايد بكنم.

فرمانده بلافاصله رو به من چنين گفت: عمليات تا ساعتي ديگر آغاز خواهد شد و ما وظيفه داريم كد عملياتي راديو ـ اسم رمزـ ونقشه عمليات را به قرارگاه يدك برسانيم واين كار فقط از دست تو برمي‌آيد.

در حالي كه با پشت دست، چشمانم را مي‌ماليدم تا باقي مانده خواب آلودگي را از آن بزدايم، گفتم: من آماد‌ه‌ام ، نامه كجاست؟

فرمانده، بلافاصله پاكت لاك و مهر شد‌ه‌ اي را كه در دست داشت به من داد و گفت: بفرما. و در حالي كه من پاكت نامه را مي‌گرفتم رو به يكي از پرسنل كرد و گفت:

آقا رضا(اسماعيل رهبر) موتور تريل را بياوريد.

آقا رضا دوان دوان رفت و لحظه‌اي بعد صداي موتور تريل كه هر لحظه نزديكتر مي‌شد در فضا پيچيد.

بلافاصله چفيه به دور گردنم انداختم و سوار موتور شدم. فرمانده و همراهانش براي من آرزوي موفقيت كردند و من با يك حركت نمايشي به راه افتادم

براي رساندن نامه مجبور بودم مسافتي حدود10 كيلومتر را طي كنم. اكثر اين مسير تپه ماهور بود كه از بس چرخهاي موتور ازآن مسير رد شده بود، مي‌شد با احتياط در آن مسير ازتويوتا در روز هم استفاده كرد. در طول راه اولين مسئله‌اي كه از نظرم گذشت، اين بود كه براي سلامتي سرهنگ آبشناسان ـ ‌تيمسار شهيد حسن آبشناسان‌ـ صلواتي بفرستم كه موتور سيكلت را وارد جبهه كرد و خيلي از مشكلات ترابري را حل نمود. موتور زوره كشان تپه ماهورها را يكي پس از ديگري پشت سر مي‌گذاشت و تمام هم و غم من اين شده بود كه هر چه زودتر اين نامه را به ستوان نوروزي برسانم.

ديگرنه به فكر خواب بودم و نه ترسي از حيوانات وحشي داشتم.هر چند آن شب هوا ابري بود و از ستاره و ماه خبري نبود. ولي در دلم آفتاب شوق روشن بود و اين شوق مرا به سوي هدف مي‌كشاند. هرچه به منطقه نزديكتر مي‌شدم صداي گلوله‌ها بلند‌ترمي‌شد وگاهي در نزديكي‌هايم گلوله‌هاي دشمن به زمين مي‌خوردند. من توجهي به گلوله‌ها نداشتم و سعي مي‌كردم بدون معطلي به سوي هدف برانم.

در آن لحظات تنها دعاييكه از نظرم مي‌گذشت اين بود كه خدايا كمكم كن و به من ياري بده كه اين نامه را هر چه زودتر به مقصد برسانم.

با آنكه آن مسير را به خوبي مي‌شناختم ولي تاريكي اجازه نمي‌دادكه موقعيتم را مشخص كنم. با زحمت زياد از روي علامتي كه براي خودم داشتم حدس زدم كه به نزديكي سه راهي رسيد‌ه‌ام. چونكه درآنجا مسير به گونه‌اي بود كه بايد از وسط دو تپه رد مي‌شدم.

عراق منطقه را به شدت زير آتش گرفته بود و نيروهاي ما مقابله به مثل مي‌كردند. صداي گلوله لحظه‌اي خاموش نمي‌شد وگاهي صداي انفجار در نزديكي من گوياي آن بود كه دشمن اين جا را به گلوله بسته است. من تمام مسيررا چراغ خاموش آمده بودم و مطمئن بودم دشمن از وجود من درمسير اطلاعي ندارد. ولي چون دشمن مسير را ثبت كرده بود، به همان خاطر آنجا را به گلوله مي‌بست كه مانع تردد خودروها و نيروها بشود .

ناگهان صداي زوزه گلوله‌اي را شنيدم و به دنبال آن در آسمان به پرواز درآمدم و چند متر دورتر از جاده به زمين خوردم. در يك لحظه تمام بدنم به درد آمد. خون در دهانم جمع شد و احساس درد شديدي در پاي چپ و پهلوي چپم كردم خواستم تكان بخورم كه شدت درد بيشتر شد. لحظه‌ اي تامل كردم ومجدداً تكاني به خودم دادم وباز با احساس درد مطمئن شدم كه توانائي تكان خوردن ندارم.

شروع به راز و نياز با خدا كردم وگفتم:

خدايا، مي‌داني كه در اين لحظه، نگراني من از اين است كه اين نامه به دست مسئولان برسد. خودت كمك كن كه اين نامه را به دست صاحبش برسانم و اگر قرار است شهيد بشوم مرا بعد از آن به شهادت برسان. خدايا، سربازان تو در جبهه منتظر من هستند كه اين نامه را به دست آنها برسانم، تا ‌آنها عمليات را آغاز كنند. خدايا، تورا به حق پهلوي شكسته حضرت فاطمه قسم مي‌دهم به من كمك كن كه اين مأموريت را به پايان برسانم.

خدايا تو را به حق امام رضا قسم مي‌دهم به من كمك كن.

ناگهان صداي موتور خودروئي در هوا پيچيد. ابتدا خيال كردم كه دچار توهم شدم ولي با نزديكتر شدن صداي موتور ماشين، مطمئن شدم كه يك دستگاه تويوتا به من نزديك مي‌شود صداي موتور تويوتا با صدايي چرخها ادغام شد و من يقين پيدا كردم كه آن خودرو همين مسير را طي مي‌كند.

آهسته آهسته شبح خودرو را ديدم، خودرو نزديك ونزديكتر شد ودر نزديكي موتور سيكلت كه جاده را بسته بود، متوقف شد. خواستم فرياد بزنم و او را از حضور خود مطلع كنم ولي از بس خون در دهنم بود و دندان‌ها و فكم شكسته بود، نتوانستم صدائي ازحنجره در بيارم . سرنشين تويوتا به موتور نزديك شد و با دست زدن به موتور  گفت:

موتورش داغه، تازه به زمين خورده بلافاصله نگاهي به اطراف كرد و من درامتداد نگاه او دستم را بلند كردم. سرنشين خودرو با ديدن من به طرف ماشين دويد و اسلحه‌ اش را برداشت.

آهسته آهسته به من نزديك شد و با صداي دورگه‌اي گفت: توكي هستي؟

هرچه سعي كردم كلمه‌اي بر زبان بياورم، ديدم نمي‌توانم . او گلنگدن زد و خواست مرا مورد هدف قرار بدهد. به هر مصيبتي بود تمام توانم را در نايم جمع كردم و گفتم نزن.

او جلوتر آمد و باديدن وضع من مطمئن شد كه مجروح شد‌ه‌ام.من هم از لباس او متوجه شدم كه يكي از برادران سپاهي است.

گفت: ايراني هستي؟

گفتم: آره از لشگر21 حمزه.

بلافاصله سرش را برگردانيد وبه دوستش كه از ماشين پياده شده بود، گفت: خوديه، بيا جلو و آمدند جلو. وقتي به اندازه كافي به من نزديك شدند،گفتم: مرا ببر به مقر يگان يدك.

يكي از سپاهيان گفت: تو داري مي‌ميري، تو را بايد به نهر عنبر ببريم.

گفتم: مرا ببريد يدك. خيلي فوري

خواستند مرا از زمين بلند كنند كه با دست آنها را متوقف كردم وبلافاصله خاك زميني را كه كنده بودم و نامه را در آن خاك كرده بودم، پس زدم و نامه را برداشتم و به سينه گذاشتم و گفتم: فوراً مرا به يدك ببريد.

برادران سپاهي بلافاصله دور زدند و مرا بلندكردند. يكي از آنها گفت: همه جاي بدنت خون است. من سري تكان دادم و هيچ نگفتم. آنها مرا سوار ماشين كردند و به مقر يدك  بردند.

پانوشته:

1- ایشان از پرسنل لشکر21 حمزه بودند و بعدها به هوانیروز منتقل شدند.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده