تیر خلاص(4)
عاشق پرواز (بخش دوم) سرهنگ خلبان حميد علي مدد بعد از مدتي من و قلخاني را به فرودگاه آوردند. مسعود نيكمرد هم همراه ما بود . هواپيما از اهوازبه اصفهان آمد. در اصفهان از من پرسيدند: كسي را داري؟ گفتم: نه دكتر گفت: ما را بهتهران منتقل كنند. آن شب فرماندهان هوانيروز به ملاقات ما آمدند. صبح روز بعد ما را به بيمارستان تهران آوردند.پرستار از من شماره تلفن خواست و من در كمال ناباوري توانستم تلفن يكي از اقوام را كه در ذهنم بود به او بدهم.

مادر خانمم مي‌گفت: وقتي به خانه ما زنگ زدند ـ معلوم شد كه تلفن اورا به پرستار داد‌ه‌ام ، من فكر كردم كه تو به شهادت رسيدي. آن روزها رسم بود هر كس شهيد مي‌شد، اول مي‌گفتند دست و پايش شكسته و يواش يواش خبر شهادت او را مي‌دادند. من هم فكر كردم كه توشهيد شد‌ه‌اي و مي‌خواهند آهسته آهسته خبر شهادت تو را بدهند. در اين حال ناباورانه به بيمارستان آمدم ـ به همراه خواهر همسرت. اول تورا نشناختيم، بعد يقين پيدا كرديم كه تويي و خيالمان راحت شد كه زنده هستي.

خواهر خانمم مي‌گويد: آن شب به منزل شما رفتيم. از خواهرم سراغ شوهرش(آقاي علي مدد) را گرفتم. او گفت كه ديروز تماس گرفته و حالش خوب است. من به او گفتم مثل اينكه مجروح شده و به بيمارستان تهران آورد‌ه‌اند، او خيلي ناراحت شد. او را آرام كردم و صبح روز بعد به ملاقات تو آمديم.

خانمم مي‌گويد: وقتي تو را ديدم، اول نشناختم، ولي بعد يقين كردم كه تو همسر من حميد علي مدد هستي. بد جوري سوخته بودي. بعد گفت: دخترم دو شب پيش خواب ديده بود كه هليكوپتر تو آتش گرفته و تو در آتش سوختي ـ درست روزسانحه ـ بعد از دكتر پرسيدم: دكتر اين مريض كي ترخيص مي‌شود؟ گفت دو سه روز ديگر.

ـ منظور دكتر از مرخص شدن من در دو سه روزآينده، مرگ من بود. چون من بيش از60 درصد سوختگي داشتم و تمام بدنم سوخته بود. تنها نقطه سالم من شكمم بود كه به خاطر لباس ضد گلوله نسوخته بود و همان لباس باعث سالم ماندن كليه‌هايم شده بود. صورتم به شكل توپ درآمده بود وعفونت‌ پوست تمام بدنم را گرفته بود. دكتر راست مي‌گفت كه من در سه روز آينده مرخص مي‌شوم، چرا كه بعد از سه روز وضع من خيلي بد شد و ديگر درد تمام وجودم را گرفت و زخم‌ها عفونت كردند و از صحبت‌هاي آنها معلوم بود كه اميدي به زنده ماندن من نداشتند. ديگر بدن من هم توان نشان دادن واكنش حتي در مقابل درد را هم نداشت و منتظر بودم، روحم براي دومين بار و اين بار براي هميشه از اين دنيا جدا شود. يكي ازآشنايان مي‌گفت: چون ديدم اوضاع تو خيلي وخيم است به سراغ يك دكتر متخصص و توانا رفتم و او را بالاي سر تو آوردم. دكترگفت: چون اين مجروح خلبان و مجروح جنگي‌است حاضرم مداواي او را بر عهده بگيرم وچنين شد. اين دكتر برنامه غذايي مرا عوض كرد و يك آرايشگر متخصص بالاي سر من آورد. اين آرايشگر هر روز صورت مرا مي‌تراشيد وبا اين كار عفونت پوستي من كمتر مي‌شد. از طرفي دكتر هر روز پانسمان مرا عوض مي‌كرد و براي تعويض پانسمان مرا به حمام مي‌برد و باند‌ها را خيس مي‌كرد و از بدن من مي‌كند. كندن باندها خيلي زجر آور بود و هر روز هزار بار آرزوي مرگ مي‌كردم. وقتي آب از روي دوش به زخم‌هاي من مي‌ريخت، هر قطره آن مثل سوزني به استخوانم فرو مي‌رفت و گاهي از شدت درد فرياد مي‌كشيدم.

خانواد‌ه‌ام مي‌گويند:همين طريق مداواي تو را با قلخاني هم انجام داديم و همان دكتر مراقبت از قلخاني را هم انجام مي‌داد.

ـ من70 روز در بيمارستان تحت درمان بودم و با آنكه خيلي زجر مي‌كشيدم ولي وضع جسماني‌ام هر روز بهتر مي‌شد. قلخاني مدتي جلوتر از من ترخيص شد. چون سوختگي اوكمتر بود. بالاخره دكتر اجازه داد كه به منزل بروم. در منزل هم زير نظر همان پزشك تحت مداوا بودم و ديگر مي‌توانستم قدم بزنم و گاهي آهسته آهسته به خيابان هم مي‌رفتم.

يك روز به همراه خانواده به خيابان رفتم. ناگهان چشمم به مرغان برياني افتاد كه در جلوي ساندويچي به دستگاه بسته شده بودند. به ياد خاطره‌اي افتادم: وقتي در اصفهان بودم قرار بود براي شام يك مرغ بريان بگيريم و به خانه ببرم.در خيابان مسجد سيد جلوي مغازه مرغ برياني ايستاده بودم و مي‌خواستم يكي از مرغ‌ها را انتخاب كنم و بخرم. مرغ مورد نظر خود را انتخاب كردم، قبل از اينكه وارد مغازه شوم مردي كنار من ايستاد و با حسرت به مرغ‌ها نگاه كرد. بي‌اختيار به او گفتم:دوست داري اين مرغ را برايت بخرم ـ همان مرغ مورد نظر را كه از آن روغن مي چكيد و مي‌خواستم براي خود بخرم نشان دادم ـ او كه لباس مندرسي پوشيده بود با چشماني بي فروغ به من نگاه كرد. شايد باور نداشت وشايد فكر مي‌كرد تعارف مي‌كنم و لحظاتي بعد به حالت بي‌ميلي با علامت سرجواب مثبت داد. من او را به همراه بچه‌اي كه در بغل داشت وارد مغازه كردم و آن مرغ را با ساير وسايل مورد نياز براي او خريدم و او را مرخص كردم و پول آنها را حساب كردم. او نگاه مهرآميزي به من كرد و آهي كشيد و رفت. پس از لحظه‌اي تصميم گرفتم مرغي براي خودمان بگيرم كه متوجه شدم به اندازه كافي پول ندارم و با دست خالي به خانه برگشتم.

در طول مدتي كه در آن سانحه در داخل هليكوپتر مي‌سوختم، شايد اين ماجرا بيش از صد بار در جلوي چشمانم مجسم شد وگاهي در درون آتش احساس خنكي مي‌كردم. اين نسيم خنك آه او بود. امروز اگر زنده ماندم و از آن همه آتش جان سالم به در برده ام همه‌ اش به خاطر دعاي آن مرد بود.

آخرين كلام اين كه پس از اين همه مداوا پزشكان تشخيص دادند كه ديگر نمي توانم پرواز كنم و مرا ازنظر پزشكي بازنشسته كردند.  سال‌ها توان راه رفتن فيزيكي سالم و كامل نداشتم و تحركات بدني برايم مشكل و زجر اور بود. الان كمي بهتر شد‌ه‌ام ولي هنوز آن گونه كه بايد و شايد نمي‌توانم حركت كنم و با اين حال عشق پرواز براي هميشه در وجودم هست و تا زند‌ه‌ام عاشق پروازم.

اينك با تمام عشق و ايمان به روح خلبان شهيد حسن سجادي نياكي و استوار برجسته كه در همان عمليات شهيد شدند و به برادر جانبازم آقاي داريوش اعظمي درود مي‌فرستم و خالصانه ترين سلام و درود خود را به روح شهيد قلخاني، هم پرواز ديرينه‌ام كه بعدها شهيد شد، تقديم مي كنم.1

پانوشته:

1-زمانی که تیمسار صفایی نژاد فرمانده هوانیروز شد، به جهت آنکه در دوران انقلاب هم رزم بودیم و من مقالات و شعر انقلابی می نوشتم مرا به تهران احضار كرد و در مهمانسرای هوانیروز اتاقی در اختیارم گذاشت و این امر باعث شد که من بتوانم با رزمندگان هوانیروز مصاحبه داشته باشم. این خاطره یکی از همان خاطراتی است که در اتاق 117 مهمانسرای هوانیروز انجام شده است.« نويسنده»

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده