خلبانان (79)
وقتي ما به منطقه رسيديم هيچ چيز قابل رؤيت نبود، همه جا را گرد وخاك و دود و بوي باروت گرفته بود و با توجه به زمين نرم و خاك منطقه، طوفان ايجاد شده وضعيت را غير قابل رؤيت كرده بود؛ دراين پرواز ما از ايستگاه حسينيه حركت كرديم و در زاوية پروازي270 درجه ده كيلومتر به نوارمرزي پروازكرديم و از آنجا واردخاك عراق شديم

 

عشق و ايمان

سرهنگ عباس شريفي

در عمليات رمضان -كه در تيرماه1361 انجام شد- هوا بسيارگرم بود و گرماي شديد روز نه تنها به پرسنل عمل‌كننده، بلكه به وسايل و تجهيزات از جمله بالگردها هم آسيب مي رساند. به خصوص بالگردهاي كبرا كه از نظرسامانه توليد نيرو محدوديت داشتند و همچنين باطريها جوش مي‌آوردند. با اين حال، نيروهاي ما تاشرق بصره پيشروي كرده بودند و ازجناح چپ كماكان به پيشروي ادامه مي‌دادند. باتوجه به وضع موجود و درگيريهاي  به وجود آمده، ما درطول روز يگانهاي عمل‌كننده را پشتيباني  مي‌كرديم و هرجا لازم مي‌شد وارد عمل مي‌شديم.

   دشمن در اين منطقه پدافند مثلثي ايجادكرده بود و در رديف اول تانكهاي قديمي و دو رديف عقب‌تر از تانكهاي پيشرفته چون T72 استفاده مي‌نمود. آنها حتي براي مقابله با نيروي زميني كانالهاي قيرمذاب راه انداخته بودند دريكي از روزهاي عمليات از ما تيم آتش خواستند، بلافاصله يك تيم براي اجراي عمليات اعزام شد. وقتي ما به منطقه رسيديم هيچ چيز قابل رؤيت نبود، همه جا را گرد وخاك و دود و بوي باروت گرفته بود و با توجه به زمين نرم و خاك منطقه، طوفان ايجاد شده وضعيت را غير قابل رؤيت كرده بود؛ دراين پرواز ما از ايستگاه حسينيه حركت كرديم و در زاوية پروازي270 درجه ده كيلومتر به نوارمرزي پروازكرديم و از آنجا واردخاك عراق شديم  و تنها چيزي كه توانستيم تشخيص بدهيم حركت تانكهاي دشمن بود كه براي پاتك وسيعي وارد عمل شده بودند.

   بالاخره دشمن را شناسايي كرديم و تمام راكتها و گلوله‌هاي خود را به مركز تجمع افراد و ادوات عراقيها ريختيم. ديگرفاصله ما حدود سيصد مترشده بود. وقتي من راكت هاي بالگردم تمام شد، اقدام به دور زدن براي مراجعت به پايگاه كردم كه دراين حال گلوله تانكي به قسمت جلو بالگرد ما خورد و باطري و وسايل قسمت جلو به يكباره آتش گرفتند و بلافاصله آتش به قسمت جلو بالگردكشيده شد و به دنبال آن تمـامـي سامانه هـاي نشـان دهنـده به لرزش افتادند. تمام چراغهاي احتياط (Lights Caution) روشن و خاموش مي‌شدند و بوي سوختگي و درد ناشي از آتش فضاي داخل‌ كابين بالگرد را پُركرده بود.

   احساس كردم اين بالگرد قادر به پرواز نيست با اين حال در اين فكر بودم كه بالگرد را از مهلكه نجات بدهم كه چندگلوله كاليبركوچك ديگر به بالگرد خورد و يك موتورش هم ازكار افتاد. از يك سو گرماي آتش سوزي كابين جلو و از سوي ديگر دود و بوي سوختگي و نداشتن ديد ما را آزارمي داد. با اين وجود ، توانستيم بالگرد را تا يك كيلومتر دورتر از خط دشمن برسانيم و چون ادامة پرواز ممكن نبود بلافاصله فرود اجباري كردم.  درحال فرود، بالگرد مقداري كشيده و در نهايت در نقطه‌اي متوقف شد، به سرعت فيول سويچ ( سويچ سوخت) را خاموش كرده و از بالگرد خارج شدم و به دستيار خود كه وضع نا مناسب تري نسبت به من داشت كمك‌كردم و او راكه دچار شوك شده بود از بالگرد پايين آوردم.

 او را مقداري از بالگرد دوركرده و به طرف بالگرد برگشتم و با دست، شروع به ريختن خاك روي‌آتش جلو بالگرد نمودم. دراين حال،  بالگرد رسكيو (نجات) در منطقه حاضر شد و به كمك ما آمد و كمك خلبان را كه شوك او شدت يافته بود، سوار بالگرد كرد. بالگردهاي كبرا هم در اطراف ما، نيروهاي دشمن را هدف قرارداده بودند تا آتش مستقيم دشمن روي ما ثبت نشود، ولي دشمن بيرحمانه‌آن منطقه را مي‌زد و دست بردار نبود و  چون پي‌برده بود كه بالگرد ما آسيب ديده مي‌خواست آن را منهدم كند.

   در اين هنگام يك خودرو جيپ به بالگرد ما نزديك شد. اول فكركردم كه عراقي ها هستند و قصد اسيركردن مرا دارند،  روي زمين دراز كشيدم تا به چشم آن شخص ديده نشوم و وقتي آن شخص نزديك تر شد، متوجه شدم سرهنگ نصر اصفهاني افسر رابط خودمان هستند. سريع بلند شدم و خود را به اونشان دادم. ايشان پيشنهاد كرد كه من با بالگرد نجات به عقب تخليه شوم، ولي وقتي به ايشان گفتم كه حالم خوب است  به بررسي وضع بالگرد پرداخت.

   احتمال مي‌داديم اگر بالگرد نجات دوباره به ما نزديك شود حتماً هدف آن همه گلولـه عراقيها واقع خواهد شد؛ لذا از آن خواستيم كه منطقه را ترك كند  و خود ما هم كه دچار گلوله هاي بي امان عراقيها شده بوديم، مجبور شديم كمي از منطقه دورشويم.

   مدتي به تماشاي آن بالگرد ايستادم و باخود گفتم: حيف است درچنين موقعيتي يك فروند بالگرد كبرا، از فيلد عملياتي خارج شود. ناگهان مطلبي به ذهنم رسيد و به جناب نصرگفتم: جناب نصر آيا مي‌توانيد گوشواره‌اي در اطراف اين بالگرد ايجـاد كنيـد كه از گلوله‌هاي دشمن در امان باشد. ابتدا گفت:  فكر نمي‌كنم اين‌كار عملي باشد؛ چرا كه هم دشمن ما را به شدت زير آتش دارد و هم درحال پيشروي است.

    و استدلال آخرش اين بود كه ما نبايد به خاطر يك بالگرد جان تعدادي از همرزمان خود را به خطر بيندازيم.  در نهايت پس از بحث و بررسي صحرايي به اين نتيجه مشترك رسيديم كه يكي از آر. پي. جي زنهاي بسيجي را در منطقه مأموركنيم كه اگر نيروهاي عراقي به بالگرد نزديك شدند، آن را منهدم‌كند و دركنار آن يك تيم براي بررسي وضع بالگرد بفرستيم كه در صورت امكان آن را تخليه‌كنند.

   پس ازحصول اين نتيجه، جناب سرهنگ نصر رفتند و بايك بيل مكانيكي برگشتند و سنگري براي بالگرد درست كردند. از طرفي درجواب مسئولان -كه مي‌گفتند براي جلوگيري از تبليغات دشمن درصورت دستيابي به آن بالگرد آن را منهدم كنيم- به اطلاع مسئولان رسانديم كه پيش بيني اين مسئله هم شده است و اگر نيـاز بـاشد يكي از آر. پي. جي زنهاي متبحر آن را منهدم خواهد كرد.

   بالاخره عشق و ايمان به بيت المال باعث شد با تاريك شدن هوا يك تيم فني به سرپرستي همافر يوسفي و يك خلبان آزمايشي (ستوان نيكمرد) شبانه دركنار بالگرد حاضرشدند و با آنكه بالگرد يك موتور بيشتر نداشت توانستند درمدت دوساعت با استفاده از باطري و تجهيزاتي كه از قرارگاه آورده بودند، بالگرد را -كه كليه مدارهاي آن از بين رفته بود- استارت بزنند و با خلباني نيكمرد به منطقه امني تخليه كنند.

   وقتي بالگرد در نقطه‌اي امن پارك گرديد رو به سوي آسمان كرده وگفتم: خدا را شكرمي‌كنم كه ارتش ما و هوانيروز ما از پرسنلي تشكيل شده است كه هدفي جز دفاع از اسلام و ميهن اسلامي ندارند و به اين  خاطر به استقبال هر خطري كه لازم باشد مي‌روند.

 

 

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده