جوانمردان(7)
خواب پرماجرا در بهمن ماه سال1361، عملیات والفجر مقدّماتی در منطقۀ جنوب آغاز گردید و هدف از آن آزادسازی مناطق عمومی شمال چزّابه و پیشروی به سوی العماره بود. این عملیات از مناطق رملی غرب ارتفاعات میشداغ شروع شده و در نتیجۀ آن، رزمندگان اسلام توانستند با شکستن خطوط دفاعی دشمن، بخش­های وسیعی از مناطق اشغالی را آزاد و تلفات زیادی بر دشمن بعثی وارد نمایند؛ امّا بر اثر مقاومت شدید دشمن در محورهای عملیاتی و همچنین ناهماهنگی­های بوجودآمده در الحاق یگان­ها به هم و آتش سنگین توپخانۀ عراق، نیروهای خودی نتوانستند مناطق آزاد شده را تثبیت کنند، لذا مجبور به بازگشت به مواضع قبلی شدند.

در مناطق درگیر عملیات والفجر مقدّماتی، شرایط سختی حاکم بود. در این زمان، من و چند نفر از همکاران کلاه سبز نوهد به عنوان تیم محافظ همراه شهید صیاد مشغول انجام وظیفه بودیم. شهید صیّاد به­ دلیل استرس و نگرانی­های ناشی از وضعیت عملیات، شب و روز در تردّد بین قرارگاه خاتم، قرارگاه کربلا و محورهای عملیاتی بود. این موضوع همراه با بی­خوابی مفرط، موجب خستگی شدید شهید صیّاد شده بود، به ­طوری­ که، چشم­های ایشان گود شده و استخوانِ گونه­هایش بیرون زده بود. آن شهید عزیز72 ساعت نخوابیده بود. در این72 ساعت، بجز خواب­های لحظه­ای که داخل خودرو یا بالگرد بود، ایشان برای خوابیدن دراز نکشیده بودند. تیم محافظ ایشان که همگی از افراد جوان، ورزیده و دوره­دیدۀ تیپ کلاه­سبزهای نوهد بودند و با اینکه نوبتی می­خوابیدند، امّا از خستگی شدید نمی­توانستند پابه­پای شهید حرکت کنند. شهید صیّاد به توصیۀ نزدیکانش که نگران سلامتی او بودند و درخواست می­کردند مدّتی بخوابد، توجّهی نمی­کرد. شرایط عمومی عملیات والفجر مقدّماتی بسیار نگران­کننده بود. به ­همین دلیل، علاوه بر خستگی جسمی و بی‌خوابی شدید، فشار روحی وارده نیز اثرات خستگی جسمی شهید صیّاد را تشدید می­کرد. شهادت تعدادی از رزمندگان ارتش، سپاه و بسیج، به خصوص شهادت دو تن از سرداران سپاه (شهید حسن باقری و شهید مجید بقایی) به این خستگی روحی بیشتر دامن می­زد. در چنین اوضاع و احوالی و پس از بازدید و بررسی15 ساعتۀ محورهای مختلف عملیات، نزدیک ظهر به همراه شهید صیّادشیرازی به قرارگاه کربلا رسیدیم. ایشان بلافاصله وارد یک دستگاه کانکس، که در محوطۀ قرارگاه وجود داشت، شدند. اینجانب همراه ایشان بودم. به من گفتند می­روم بخوابم، ساعت1100 مرا بیدار کنید سپس با همان لباس و بدون در آوردن پوتین در گوشه‌ای از کانکس روی پتو دراز کشیده و بلافاصله به خواب رفت. درب کانکس را بستم. آمدم بیرون و ساعتم را نگاه کردم دیدم سه دقیقه به ساعت1100 مانده است، فکر کردم اشتباه شده، دوباره ساعت را نگاه کردم درست بود سه دقیقه مانده بود به ساعت1100. با خود گفتم سه دقیقه که نمی­شود خوابید، احتمالاً منظور ایشان برای بیدار کردنش ساعت1200 بوده است. مردّد بودم، کمی فکر کردم. بالأخره ظرف چند ثانیه به این نتیجه رسیدم که حدسم درست است و ایشان حدّاقل یک ساعت خواهند خوابید. بر اساس حدس خودم، تا ساعت1200صبر کردم. سپس برای بیدار کردن شهید صیّاد وارد کانکس شدم. هرچه صدا زدم جوابی نداد، بلندتر صدا زدم، باز هم جوابی نداد. نزدیک­تر رفتم تا بالای سر ایشان. باز هرچه او را صدا کردم جوابی نشنیدم. به ­ناچار، شروع کردم به تکان دادن شانه‌های او. پس از اینکه چندین بار شانه­های او را محکم تکان دادم، یک دفعه با اضطراب شدید از خواب بیدار شد. شهید صیّاد اصولاً کم‌خواب بودند، چون کم می­خوابید، موقع بیدار شدن هم راحت بیدار نمی‌شدند. وقتی شانه­های او را تکان دادم، ماننده خواب­زده­ها از جا پرید و با تعجّب به اطراف خود و همچنین به من نگاه کرد. چند ثانیه­ای طول کشید تا آرام شود. از من تشکّر کرد و گفت بیدار است و من هم آمدم بیرون از کانکس و منتظر شدم. در همین لحظه دیدم شهید صیّاد با عصبانیت از کانکس بیرون آمد. عصبانیت او را تاکنون ندیده بودم. همیشه خطابش به ما «عزیزم» بود، امّا این بار اوضاع فرق می­کرد. با همان عصبانیت، به من گفت: ساعت چند است؟ گفتم: ساعت12. ادامه داد: مگر نگفته بودم مرا ساعت1100 بیدار کن! جواب دادم: آخه جناب سرهنگ! زمانی که شما به من فرمودید مرا ساعت1100 بیدار کن، سه دقیقه مانده بود به ساعت1100، من فکر کردم سه دقیقه که نمی­شود خوابید، با خود گفتم حتماً منظورتان ساعت1200 بوده است. نگذاشت حرفم تمام شود و با عصبانیت ادامه داد: آقا شما چکار دارید که من چقدر می­خواستم بخوابم مرا باید سر ساعت بیدار می­کردید. یک ساعت از برنامه­های خودم عقب افتادم. با ناراحتی از پله­های کانکس پایین آمد و به سمت منبع آبی که آن­طرف­تر قرار داشت رفت و شروع به وضو گرفتن کرد.

بعد از نماز ظهر، مجدّداً عازم منطقه شدیم. هنوز آثار ناراحتی را می‌شد در چهره­اش دید. نیم ساعت قبل از اذان مغرب به قرارگاه کربلا مراجعت نمودیم. پس از نماز جماعت، جلسه­ای در قرارگاه تشکیل شد و تا ساعت1200 شب ادامه پیدا کرد. بعد از خاتمۀ جلسه ایشان از محلّ مزبور خارج شده و به سمت  محوطۀ قرارگاه رفتند. در یک لحظه، دیدم با اشاره مرا صدا می­کنند. نزد ایشان رفتم. شهید صیّاد با همان لحن مهربان همیشگی گفتند:عزیزم اگر با شما تندی کردم مرا ببخشید و سپس صورت مرا بوسیدند. در جواب گفتم: جناب سرهنگ شما هم مرا ببخشید، من هم اشتباه کردم. امّا این را هم بگویم از اشتباهی که مرتکب شدم اصلاً ناراحت نیستم. با تعجّب به من نگاه کرد. بلافاصله ادامه دادم: زیرا اشتباه من باعث شد شما بعد از چند روز بی­خوابی و خستگی، یک ساعت راحت بخوابید. ایشان به من لبخندی زد و مهیّای حرکت به سمت قرارگاه تاکتیکی لشکر21 در منطقۀ نبرد گردید.

دو روز بعد از خاتمۀ عملیات با آمدن چند نفر از بچّه­های تیم حفاظت شهید صیّاد که در مرخصی بودند، اینجانب با چند نفر دیگر از همکاران در حالی که شهید صیّاد در منطقه باقی مانده بودند، جهت رفتن به مرخصی، به اهواز عزیمت کرده و با هواپیمای سی130، که تعدادی از شهدا و مجروحان عملیات والفجر مقدّماتی را منتقل می­کرد، به تهران آمدم. به­دلیل اینکه همراه خودم سلاح و تجهیزات داشتم، مستقیم از فرودگاه به ستاد نیروی زمینی واقع در لویزان رفتم، و پس از تحویل تجهیزاتم، از آنجا به سمت منزلمان که در جنوب تهران قرار داشت حرکت کردم. از لویزان به چهارراه پاسداران رفته و در آنجا سوار یک خودرو شخصی عبوری شدم و در صندلی عقب خودرو نشستم. غیر از من یک خانم و آقای میانسال نیز در خودرو بودند. خانم در صندلی عقب و آن آقا نیز در صندلی جلو خودرو نشسته بودند. اینجانب همان لباس پلنگی خاکی­رنگ را که با آن از منطقۀ عملیات والفجر مقدّماتی آمده بودم، به تن داشتم. مسافتی را طی نکرده بودیم که راننده از آینۀ جلو نگاهی به من انداخت و گفت: ارتشی هستی؟ گفتم: بله. گفت: حیف شما جوان­ها. با تعجّب گفتم: چطور؟ گفت: من اعتقاد دارم که شماها بی­خود به جبهه می­روید و جانتان را هدر می­دهید. گفتم: خوب من هم اعتقاد دارم برای حفظ کشور، دین و ناموس این مردم، که در معرض تهاجم دشمن قرار گرفته­اند، باید به جبهه رفت. به ­هر حال، هرکس اعتقادی دارد، مهم این است که کدام اعتقاد درست و کدام اعتقاد نادرست است، در حالی­که حیوانات هم از بچّه­ها و خانه و لانۀ خود در مقابل مهاجم دفاع می­کنند، فکر نمی­کنم اعتقاد رزمندگان مبنی بر مقابله با دشمنی که به قصد تصرّف خانه و سرزمین آنها آمده اعتقاد غلطی باشد. جواب داد: اینکه می­گویم من اعتقاد دارم شما بیخود به جبهه می­روید، دلیلش این است که فرماندهان شما خودشان اهل جنگ که نیستند هیچ، اهل بزم و شراب و مجالس آنچنانی هستند. گفتم: منظورتان از فرماندهان، فرماندهان سرسپردۀ قبل از انقلاب هستند؟ آنها که همه با کلّی مال و منال غصبی مردم به خارج کشور فرار کردند. با کمال وقاحت گفت: نخیر، منظورم فرماندهان فعلی شما است. گفتم: مثلاً چه کسی؟ گفت: مثل سرهنگ صیّادشیرازی. تا اسم صیّاد شیرازی را شنیدم گوش­هایم تیز شد. کنجکاو شدم بدانم راجع به ایشان چه می­داند و چه دیده که اینقدر محکم از او بدگویی می­کند. فوراً پرسیدم: مگر شما سرهنگ صیّادشیرازی را می‌شناسید؟ جواب داد: بله که صیّادشیرازی را می­شناسم، خوب هم می‌شناسم، از نزدیک هم می­شناسم. آقا همین سه­شب پیش بود در یک مجلس رقص و پایکوبی ایشان را تا صبح در حال خوشگذرانی دیدم و به دنبال آن مطالب شرم­آور دیگری را راجع به صیّاد مطرح کرد و نتیجه گرفت همۀ فرماندهان و مسئولین نظام، انسان­های فاسد و خوش­گذرانی هستند! با تعجّب بیشتر پرسیدم: آیا خود شما سه­ شب پیش او را در مجلسی که می­گویی دیده­ای یا نقل­قول از کسی می­کنی؟ قاطعانه جواب داد: نخیر آقا، خودم با چشم­های خودم دیدم، اگر نمی­دیدم که نمی‌گفتم! آن خانم و آن آقایی که ظاهر مذهبی هم نداشتند نگاه معناداری به من و به راننده کردند. انگار با پُتکی محکم بر سر من کوبیدند. خدایا! این نامرد چه می­گوید؟ سه ­شب پیش از قضا همان شبی بود که ظهر آن صیّاد را که می­خواست سه دقیقه بخوابد، اشتباهاً یک ساعت دیرتر بیدار کرده و مورد بازخواست او قرار گرفته بودم. سه ­شب پیش همان شبی بود که تا12 شب در قرارگاه کربلا جلسه بود و بعد از آن تا صبح در بیابان­ها و محورهای مختلف و در قرارگاه تاکتیکی لشکر21 ایشان نگران از وضعیت عملیات، چشم روی چشم نگذاشته بودند. دروغ و عناد و لجاجت تا کجا؟ با ناراحتی گفتم:آقا شما کاملاً دروغ می­گویید. نمی­دانم هدف شما از این دروغ بزرگ چه هست، امّا به شما می­گویم که سرهنگ صیّادشیرازی25 روز است که در منطقۀ جنگی حضور دارد. 25 روز است که در معرض تهدید انواع گلوله­ها و ترکش­ها و خطر بمباران هوایی قرار دارد. چندین بار خطر از بیخ گوش او رد شده. مطّلع هستید چند روز است در منطقۀ جنوب عملیاتی انجام شده است، خبرش را که از رادیو و تلویزیون شنیده‌اید. در این مدّت، ایشان خواب و خوراک درستی نداشته است. از خستگی جسمی و روحی نحیف و لاغر و ماننده مرده­ای متحرّک شده. چند هفته است که کارش رفتن به خطوط مختلف جبهه و سرکشی و بازدید از محورهای مختلف عملیات است. تمام این مدّت همراهش بوده‌ام، پابه­پای او رفته­ام و چند ساعت بیشتر نیست که با هواپیما از اهواز به تهران آمده­ام. هنوز که هنوز است، ایشان در منطقۀ عملیاتی است. هنوز خاک منطقه روی لباس و بدن من است. یقین کرده بودم که رانندۀ به ظاهر مسافرکش قصدی دارد. آیا ستون پنجم دشمن است و مشغول عملیات روانی است؟ آیا به اسم راننده و با دروغ­های شاخدارش قصد تخریب فرماندهان جنگ را نزد مردم دارد؟ از صبح تا شب مغز چند مسافر را به این ترتیب شستشو می­دهد؟ برای اینکه آن خانم و آقا حرف­های من را باور کنند مجبور شدم کارت شناسایی را که حفاظت نزاجا صادر کرده و روی آن نوشته شده بود «محافظ فرمانده نیرو» از جیبم درآورده و به مسافران داخل خودرو نشان بدهم. با توپ پُر و عصبانیت زائدالوصفی به راننده گفتم: شما دروغ بزرگی گفتید. بزرگی دروغ شما به این دلیل است که ادّعا کردی خودت شاهد ماجرا بودی. با قاطعیت به او گفتم: باید همراه من و دو نفر مسافر دیگر برود جلو یکی از کمیته­های انقلاب (آن زمان کمیته­های انقلاب به فرمان حضرت امام(ره) فعّال بودند) تا موضوع روشن شود. وقتی سماجت مرا دید و اسم کمیته را شنید جا خورد. ترسید و عقب­نشینی کرد و با کمال پررویی و دوروئی گفت: خوب آقا! حالا شاید من اشتباه کرده­ باشم. خانمی که صندلی عقب نشسته بود و ظاهر مذهبی هم نداشت به راننده گفت: یعنی چه اشتباه کرده­ام، این آقا راست می­گوید. من هم برای روشن شدن حقیقت کنجکاو شده­ام، شما می­گویی صیّاد شیرازی را در یک مجلس رقص و پایکوبی با چشم خودت دیده­ای و این آقا می­گوید صیّادشیرازی هفته­هاست که در منطقۀ جنگی است و روزهاست که درگیر عملیات است و از بی­خوابی و خستگی مثل مرده­ها شده است. رانندۀ خودرو کاملاً منفعل شده و با ناراحتی و صدای لرزان حرف خود را پس گرفت. امّا خانم مسافر کوتاه نیامد و گفت: من اهل سیاست نیستم، ولی اگر این سربازان در جبهه نبودند، امروز عراقی­ها در تهران بودند و معلوم نبود چه اوضاع و احوالی داشتیم و شما آقای راننده آدم بی­انصاف و دروغگویی هستی که ذهن مردم را نسبت به سربازانی که برای دفاع از کشور و دفاع از زن و بچّۀ امثال شما، خانوادۀ خود را تنها گذاشته و به جنگ با دشمن رفته­اند خراب می­کنی، نمی­دانم چه قصدی داری، ولی این عمل یک عمل انسانی نیست. آقای مسافری هم که در جلو ماشین نشسته بود حرف­های خانم را تأیید می­کرد.

از جواب­های آن خانم بسیار شاد و دلگرم شدم. خوشحال از اینکه حرف­های من دروغ­های آن فرد به ظاهر راننده را آشکار کرده است. امّا علی­رغم آنکه آن رانندۀ به ظاهر مسافرکش بی­انصاف خود را با التماس از دست ما رها کرد و رفت، امّا در دل بسیار ناراحت و غمگین بودم. ناراحت از مظلومیت شهید صیّادشیرازی و در مجموع، مظلومیت نظام جمهوری اسلامی ایران، که اینچنین مورد کینه و بغض دشمنان خارجی و افراد معاند آلت دست آنها قرار گرفته و برای تضعیف آنها از اقدام به هر نوع کار کثیف و غیرانسانی کوتاهی نمی­کنند.

منبع:جوانمردان، مردای، علی،1396، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده