تیر خلاص(2)
بخش دوم سرهنگ حسين خرسندي بالاخره براي بار ديگر مرا به اتاق عمل بردند. آن عمل يكي از سختترين جراحيها روي بدن من بود. چرا كه اكثر بدن من دوخت و دوزي شده بود. يعني هم از بيرون و هم از داخل بخيه خورده بود. در اين عمل جراحي سوراخي در بدنم ايجاد كردند كه خونابهها را از ريه من خارج كند. من در اين جراحي تا پاي مرگ و پرواز روح پيش رفتم ولي تقدير اين بود كه زنده بمانم.

روز به روز حال من بهتر مي‌شد، حالا ديگر مي‌دانستم كه چگونه مورد هدف منافقين قرار گرفته‌ام. دكتر مي‌گفت نجات من بيشتر شبيه يك معجزه بود. وقتي دليل اين حرفش  را پرسيدم، گفت:

ـ اولين تير به پاي راستت خورده بود كه بدون اينكه آسيب مهمي بزند از زير كشاله ران و از بين رگ و پي‌ها رد شده بود. دومي به كمرت خورده بود. درست از مسير طحال رد شده بود ولي گويي يك دست غيبي در موقع عبور تير، طحال را به كنار كشيده و گلوله رد شده و پس از عبور تير طحال را سر جاي خود بر گردانده است. سومين تير از پايين قلب رد شده بدون آنكه آسيبي به قلب برساند. گلوله پس از ايجاد سوراخ در پايين ريه از آن طرف بيرون آمده بود و چهارمين تير هم از بالاي قلبت رد شده و آن هم بدون آنكه ضرري به قلبت برساند ريه را سوراخ كرده و از آن سوي بدنت خارج شده است. و در نتيجه ريه تو از دو طرف بالا و پايين سوراخ شده بود. اين‌ها همه معجزه و به نوعي لطف خداوند بود كه تو را در آن لحظات نجات داده است. مهمتر از اين‌ها، تير خلاص بود، مي‌خواهي بداني چگونه از شر تير خلاص ر‌هايي يافتي؟

گفتم:بله دكتر، بفرماييد:

دكترگفت: اصولاً تيرخلاص براي اطمينان از مرگ طرف است. معمولاً در اعدام هم براي آنكه مرگ طرف مقابل قطعيت داشته باشد به او تيرخلاص مي‌زنند. طرف ترور كننده تو هم با آشنايي كامل به اين امر گلوله‌اي از شقيقه تو شليك كرده بود كه آن گلوله از چشم چپت وارد شده و از كنار گوش راستت خارج شده بود ومسلماً در انحراف اين گلوله هيچ كس جز خدا دخالت نداشت.

وقتي دكتر اين مطالب را گفت، تازه فهميدم كه چرا چشم چپ مرا بسته‌اند. به همين خاطر از دكتر در مورد وضعيت چشمم سوال كردم. دكترگفت: فعلاً بايد نهايت تلاش را براي زنده ماندن تو بكنيم. وقتي حالت بهتر شد به مداواي آن مي‌پردازيم. وقتي اين مطلب را بيشتر پيگيري كردم معلوم شد كه چشم چپم كاملاً از بين رفته و آن را تخليه كرد‌ه‌اند. كاري نمي‌توانستم بكنم. جز اينكه پناه بر خدا ببرم و از او كمك بخواهم.

من مدت دو ماه در بيمارستان چمران و بيمارستان 501 ارتش بستري بودم.حالا مي‌دانستم كه پزشكان اول طحال مرا كه حساس‌ترين نقطه است عمل كردند و بعد ريه مرا دوخته و در نهايت پاي مرا جراحي كرده‌اند. با تلاش پزشكان هر روز حالم بهتر مي‌شد ولي منافقين در بوق وكرناي خود دميده بودند كه تصميم دارند ترور ناموفق خود را تمام كنند. مسئولان امر به خاطر اين مسئله تعداد مراقبان مرا زياد كرده و با دقت بيشتري به محافظت از جان من پرداختند.

پس از دو ماه معالجه در ايران به انگلستان اعزام شدم. خرج بيمارستان در آنجا خيلي سرسام آور بود؛ هرشب 500 پوند، من به جاي بستري شدن در بيمارستان با هماهنگي مسئولان سفارت در اتاقي در سفارتخانه ماندم. به مدت يك ماه زير نظر پزشكان لندن بودم كه در نهايت آنها هم نتوانستند كاري بكنند و من به ايران بازگشتم.

در اين مدت فرصتي دست داد تا نحوه عمل منافقين را بررسي كنم . آنچه مسلم است منافقين عمليات موفقي انجام داده بودند و توانسته بودندپس از پايان عمليات به سلامت از ستاد نيروي زميني خارج شده و فرار كنند.

مهمترين مهره منافقين در عمليات سربازي بود كه در قرارگاه خدمت مي‌كرد . اوكسي بود كه خيلي ادعاي مسلماني مي‌كرد و شب‌‌ها هم براي سربازان امام جماعت مي‌شد و پيش نماز مي‌ايستاد. او طوري جَو را براي خود درست كرده بود كه مورد قبول مسئولان (خصوصاًعقيدتي سياسي) شده بود. او توانسته بود سوئيچ خودرو فرماند‌‌هان رده بالارا در اختيار بگيرد و هر وقت لازم مي‌ديد از آنها استفاده كند.

يكي از كار‌هايي كه اين سرباز انجام مي‌داد اين بود كه هر روز يا يكروز در ميان با لباس ورزشي از ساختمان هيئت رئيسه تا  محل عقيدتي مي‌دويد، اما بعد‌ها معلوم شد كه او براي هجوم به عقيدتي و بالعكس زمان را ثبت مي‌كرده وبرنامه زمان بندي شخص يا اشخاصي كه مسئول عمليات ترور بودند  تنظيم كند وبرگشت آنها به محل هيات رئيسه و فرار بعد از عمليات را ثبت نمايد.

 اين عمليات تروريستي منافقين يك برنامه حساب شده و دقيق بود. در اين عمليات، منافقين از زبده‌ترين افراد خود استفاده كرده بودند. آنان افرادي بودند كه قطعاً دوره‌‌‌هاي نظامي عديد‌‌ه‌اي ديده بودند وبه مسائل نظامي و تروريستي آشنايي كامل داشتند.

اين سرباز شب قبل از عمليات، همدستان منافق خود را ازطريق راه آبي وارد ستاد و سپس داخل ساختمان فرماندهي كرده بود. يك عده راهم با لباس سربازي و با استفاده از خودرو‌‌هاي فرماند‌‌هان وارد ستاد كرده بود او آنقدر پخته عمل كرده كه حتي با منافقين وارد ستاد شد و در موقع ورود با تعدادي از پرسنل انتظامات به صحبت و شوخي پرداخت.

او عناصرخود را به چهار تيم تقسيم كرده و هر كدام را در محدوده عملياتي و ماموريتي خود مستقر كرده بود.

او و همرا‌‌هانش با نارنجك‌‌هايي كه استفاده كرده بودند، شليك گلوله‌‌‌ها وپرتاب نارنجك‌‌هاـ مخصوصاً نارنجك‌‌هاي آتش زاـ در محوطه، ايجاد رعب و وحشت كرده بود و همه نيرو‌‌هاي عمل كننده اهداف و مكان عمليات را به خوبي مي‌شناختند. مسافت‌‌ها را ارزيابي كرده بودند و آن‌گونه عمل كردند كه در طرح خود داشتند. آنها حتي از ثبت زمان دويدن سرباز از محل ستاد هيئت رئيسه تا ساختمان9 طبقه بهره‌برداري كردند و تيم عمل كننده عقيدتي به موقع به ستاد بر‌گشت. منافقين پس از انجام عمليات با استفاد‌‌ه‌ ازخودرو‌هاي فرماند‌هان به راحتي از ستاد نيرو خارج و خود را به خودرو‌هايي كه در جاي ديگر آماده كرده بودند رسانده و خودرو‌ها را عوض كرده و بدون آنكه در آن لحظه گير بيفتند عمليات را با موفقيت به پايان رسانده بودند.

پس از خروج آنها انتظامات جدي‌تر شده بود ووقتي مي‌خواستند مرا از ستاد خارج‌كرده و به بيمارستان چمران كه مربوط به وزارت دفاع بود برسانند، با مخالفت انتظامات روبرو شدند! ـ به روايت يكي از دوستان ـ ولي وقتي داخل ماشين مراجعه كرده و مرا در داخل ماشين آن هم سرا پا خونين ديده بودند پس از دقايقي به خودرو، اجازه خروج دادند. در صورتي كه منافقين هنگام فرار اعلام كرده بودند كه در حال انتقال مجروحان به بيمارستان هستند وچون خود اين سرباز چهره شناخته شده‌اي براي انتظامات بود ممانعتي در خروج آنها ايجاد نشد. البته آنها هر چند پس از عمليات موفق به فرارشدند ولي به گفته دوستان خيلي از آنها در خانه‌‌هاي تيمي ‌و يا درعمليات نظامي عليه حكومت مقدس جمهوري اسلامي ايران كشته ويا دستگير شدند و به قول معروف به سزاي اعمال خائنانه شان رسيدند هر چند كه در همان ايام نيرو‌هاي ارزشمند و تواناي ايران، عمليات غرور آفرين فتح‌المبين را با موفقيت به پايان رسانده و بيش از بيست وپنچ هزار نفر از نيرو‌هاي عراقي را كشته و16 هزار نفر از نيرو‌ها را به اسارت گرفتند و قسمت وسيعي از خاك مقدس ايران اسلامي را آزاد كردند و جواب نامردي نيرو‌هاي عراقي و منافقين را مردانه در ميدان نبرد دادند.

وقتي در انگلستان بودم خبر غرور آفرين عمليات بيت المقدس را هم شنيدم و بخش ديگري از خستگي‌‌هاي روح و جسم من رفع شد.

پس از پايان دوره كنترل پزشكي در انگليس، به ايران برگشتم و مجدداً در همان محل قبلي (معاون هماهنگ كننده) مشغول انجام وظيفه شدم. مسئولان امر براي راحتي من جانشين نيز برگزيدند ـ سرهنگ غفرالهي كه بعد‌ها امير شدـ . با اين حال من با توجه به اين كه يك چشم داشتم ونيز45درصدجانبازي برايم ثبت شده بود، واقعاً كاركردن برايم سخت بود به همين دليل در پايان سال 61 به افتخار بازنشستگي نائل شدم ‌و جناب ‌غفرالهي مسئوليت مرا برعهده گرفتند.1

اگر چه پس از آن عمليات تروريستي من به علت بيماري و ناتواني جسمي از گردونه مسئوليت خارج مي‌شدم ولي نه تنها تا  پايان جنگ بلكه تا آخرين لحظة زندگي دلم براي دين و ميهن مي‌تپد.2

وطن تكيه گاه دل خسته است               دلم دل به خاك وطن بسته است

وطن اين مقدس ترين من است         و زيباترين سخن ميهن است

كسي كاو به حب وطن زنده است        به طولاي تاريخ پاينده است.3

پانوشته:

1-در ايام جنگ بالاترين درجة پرسنل نيروي زميني سرهنگ بود  و اگر خدمت اين بزرگوار به بعد از جنگ مي‌پيوست با توجه به مسئوليت‌هايي كه داشتند مسلماً درجات بالاتري به ايشان تعلق مي‌گرفت.

2-اصل این مصاحبه در مورخه 7/9/77 انجام شد و متمم آن در تاریخ 1/4/84 در اصفهان توسط خود مولف برگزار گردید.

3-شعر از وافی

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده