نماز در آیینه خاطرات رزمندگان اسلام(23)
غرق تماشا سرهنگ عليرضا پور بزرگ (وافي) امّا خنديد وگفت : هيچي نشده و دكتر لازم نيست . مدتي از اين ماجرا گذشت . يك شب بامحمّد خلوت كردم و ماجراي آن شب را پرسيدم . اوّل طفره رفت و بعد مرا قسم داد و از من تعهد گرفت كه اين موضوع را به كسي نگويم . اكنون كه اقدام به افشاي آن راز مي كنم ، به دليل آن است كه اين مرد بزرگ شهيد شده و باز گوكردن آن اشكالي ندارد.

شب نوزدهم ماه رمضان بود كه باشهيد محمّد آبيل از مسجد برگشتيم و هريك به منزل خود رفتيم . او همسايه ديوار به ديوار مابود . پس از صرف سحري و خواندن نماز ، تازه به رختخواب رفته بودم كه ناگهان صدايي شنيدم . باعجله از سـاختمان بيرون دويده  و از خــانم همسايـه ، يعنـي  همسرمحمـّد موضوع را جويا شدم گفت :

محمّد داشت نماز مي‌خواند كه ناگهان بيهوش شد . تورا خدا كمكم كنيد.

باعجله وارد خانه شدم  و ديدم كه محمّد روي سجاده افتاده است و حركت  نمي كند . وقتي به چهره او نگاه كردم ، اصلاً اثري از بيماري و يارنگ پريدگي  نديدم . همسرش مرتب مي‌خواست كه اورا نزد دكتر ببرم ، ولي نمي دانم چرا تمايلي به اين كار نداشتم . خلاصه به هرترتيبي بود باكمك همسايه ها اورا به هوش آورديم  و از او خواستيم تاباهم به دكتربرويم .

    امّا خنديد وگفت : هيچي نشده و دكتر لازم نيست . مدتي از اين ماجرا گذشت . يك شب بامحمّد خلوت كردم  و ماجراي آن شب را پرسيدم . اوّل طفره رفت و بعد مرا قسم داد و از من تعهد گرفت كه اين موضوع را به كسي نگويم .  اكنون كه اقدام به افشاي آن راز مي كنم ،  به دليل آن است كه اين مرد بزرگ  شهيد شده و باز گوكردن آن اشكالي ندارد.

محمّد اين گونه تعريف كرد :

« آن شب درمسجد عزاداري مي‌كرديم  و همه اش ذكرعلي مي گفتيم . من بدون آن كه اراده اي داشته باشم ، دردرياي افكارخود غوطه مي‌خوردم  و با خود مي گفتم : « چطور مي شود انسان درحالت نماز به مرحله اي برسد كه تير را ازپاي او دربياورند و او متوجه نشود» اين سؤال  در وجود من  لحظه به لحظه قوي‌تر مي شد تا اينكه پس از خوردن سحري ،  به نماز ايستادم . فكر مي كنم كه آن نماز، از نمازهايي بود كه درآن لحظات من فقط با خدا رابطه داشتم ، و غرق درتماشاي جمال‌كبريايي بودم .

    غيرازخدا چيزي را نمي ديدم كه ناگهان نماز حضرت علي (ع)  و درآوردن تير ازپاي آن بزرگوار به يادم آمد و دريك لحظه حضرت راديدم كه نماز مي‌خواند و تيري ازپايش درمي آورند. حضرت پس از نماز به عقب برگشت و بامن شروع به صحبت كرد . من آنقدر كه محو تماشاي جمال نوراني ايشان بودم كه حرفهاي اورا نمي شنيدم . يكباره به خود آمدم و گفتم :  اين علي (ع)  است كه درمقابل من ايستاده و با من صحبت مي كند.

    دريك لحظه به عظمت مسئله پي بردم و فرياد كشيده و بيهوش شدم . درحالت بيهوشي نيز با او عالمي داشتم كه شما بيدارم كرديد . و مرا ازآن عالم روحاني بيرون آورديد . اين راگفت و شروع به گريه كرد و ديگر حرفي نزد .

    من به عالم عرفاني او رشك بردم  و با حسرت به چهره معصومش نگاه كردم و از او خواستم كه مارانيزدعا كند تاخدا مارا به راه راست هدايت نمايد….

يكي ديگراز دوستانش تعريف مي كرد :

    « ما براي تعمير مسجد خانه هاي سازماني آخر هرماه مبلغي پول جمع مي كرديم و آن روز هم ، موعد جمع كردن پول بود. امّا به علت برگزاري مراسم ، نمي شد درآن روز پول جمع كنيم ولي محمّد آبيل اصرار داشت كه از او پول بگيرم . ما گفتيم : باشد بعداً. شهيد  درجواب گفت :  من ممكن است نتوانم  شمارا ببينم ؛ چون فردا عازم مأموريتم . بالاخره با اصرار وي پول را گرفتم  و او عازم مأموريت شد. همانطور كه خودش گفته بود ، ديگر از مأموريت برنگشت  و براي هميشه به مهماني خدا رفت . »

 

منبع: زمزمه ای در تنهایی، حسینیا، احمد، 1383، انتشارات عرفان، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده