زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -44)
برای نمازت وقت هست - چه خواهد شد؟ این پرسشی است که ذهن تمام کسانی که دور تخت جعفر جمع شده اند با آن کلنجار می روند... آیا این خفته بر تخت، این نماد مقاومت، این محبوب قلب ها، این ستون استوار بر پای خواهد خاست؟... آیا در این جبهه هم پیروز خواهد شد؟ همه می خندند، همه شادند... شادی و خنده ای که پس پشت آن یک دنیا غم و نگرانی نهفته است.

به خیال خود می خواهند به آن عزیز خفته بر تخت روحیه بدهند… اما بیمار لب به سخن باز می کند و می گوید:

  • چرا نگرانید؟ اصلاً چرا خانه و زندگیتان را رها کرده اید و جمع شده اید اینجا؟ این هم عملی است مثل عمل های دیگر. هر چه خواست خدا باشد همان می شود…

***

عمل بسیار حساس است… پزشک دیگری هم از دانشگاه دعوت شده است. دکتر، جعفر را معاینه می کند و می گوید:

  • من به اتاق عمل می روم شما هم با برانکار بیمار را بیاورید.

اتاق عمل طبقه دوم بیمارستان است… جعفر از روی تخت بلند می شود، سِرُم به دست می گیرد و به طرف پله ها می رود، همه بهت زده به دنبالش راه می افتند.

  • نرو جعفر آقا، بایست.
  • تو نباید راه بروی جعفر.
  • بگذار برانکار یا صندلی چرخ دار بیاورند.
  • جناب سروان پیاده نروید، برایتان خوب نیست.

جعفر بر می گردد و به عیادت کنندگان لبخند می زند و می گوید:

  • هنوز که از پا نیفتاده ام… وقتی می توانم با پاهای خودم راه بروم، برانکار و صندلی چرخ دار به چه دردم می خورد؟

***

چشم که باز می کند «ش» را بالای سر خود می بیند:

  • عیال نماز… عیال نمازم…

شمسی خیالش را راحت می کند:

  • هنوز وقت هست جعفر.

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده