تیر خلاص(1)
تيرخلاص سرهنگ حسين خرسندي احساس ميكردم سبك شدهام، چيزي شبيه خودم از بدنم جدا شد و رو به بالا رفت..... من نميدانم آن چه كه ميديدم با چشم روح بود يا با جسم خاكي خود، ‍ولي هر چه بود اين بود كه همه چيز را ميديدم و فقط و فقط نظارهگر بودم. و ميديدم كه هنوزجسمم به پهلوي راست بر روي زمين افتاده است.

بعد ازعمليات ثامن الائمه و به دنبال شهادت تيمسار فلاحي، تيمسار ظهير نژاد به سمت رياست ستاد مشترك و سرهنگ صياد شيرازي فرمانده نيروي زميني شدند و بنده هم به عنوان هماهنگ كنندة نيروي زميني ارتش به خدمت گمارده شدم. صياد شيرازي به علت دوستي و رفاقتي كه با نيرو‌‌هاي سپاه و بسيج داشت به مرور آنان را وارد نيرو‌‌هاي ارتش كرد. از طرفي نيرو‌‌هاي احتياط به كالبد ارتش و نيرو‌‌هاي بسيج به كالبد سپاه تزريق شدند و با اين حركت، جنگ مردمي شد. اين حرکت مي‌توانست قبل از اين زمان هم انجام بشود، ولي نظر بني‌صدر كه در آن موقع به اصطلاح فرمانده ارتش هم بود، غير از اين بود. او اعتقاد داشت كه اين نيرو‌‌ها كارايي ندارند و نمي‌توانند جنگ راپيش ببرند، اما با ورود صياد شيرازي به نيروي زميني ارتش روند كار عوض شد و سرهنگ صيادشيرازي از نيرو‌‌هاي سپاه و بسيج و احتياط به نحو شايسته استفاده كرد.

با تأمين نيرو‌‌هاي انساني خودي، طرح گسترده‌ وآفندي فتح‌المبين توسط طراحان نظامي ريخته شد ودر تاريخ 2/1/1361عمليات غرور آفرين فتح المبين آغاز گرديد.

عراق به آغاز حمله از طرف نيرو‌‌هاي ايراني پي برده بود به همين خاطر پيش دستي كرده و در منطقه شوش اقدام به تك نمود و برنامه‌‌‌هاي هجومي نيرو‌‌هاي ما را در در بعضي نقاط مختل كرد. با اين حال عمليات مرحله به مرحله اجرا و موفقيت‌‌هاي چشمگيري نصيب نيرو‌‌هاي ما شد.

روز هفتم فروردين1361 به عنوان معاون هماهنگ كنندة نيرو به خدمت امام (ره)رسيدم و گزارشي از وضعيت جبهه‌‌‌ها را خدمت ايشان ارائه كردم. ايشان پس از شنيدن گزارش ابراز محبت خاصي فرمودند و من با خوشحالي به ستاد نيرو(محل‌كارم) آمدم. حدود ساعت10 صبح بود كه از دفتر نخست‌وزيري تماس گرفته و در مورد اوضاع جنگ سوال كردند. من مشغول صحبت با نخست وزيري بودم كه ناگهان صداي تير اندازي آمد. معمولاً در آن ايام به دليل تجاوز هواپيما‌‌‌هاي عراقي هر از گاهي صداي تيراندازي و پدافند به گوش مي‌رسيد. ابتدا فكر كردم كه از همين نوع تيراندازي‌‌‌‌هاست، ولي وقتي دقت كردم، متوجه شدم؛ اولاً صدا از راهرو و ثانياً صداي سلاح‌‌‌هاي سبك است. صدا‌‌‌ها هر لحظه زيادترو نزديكتر مي‌شدند. من كه مشغول رسيدگي نامه‌‌‌‌هاي نزاجا بودم از پشت ميز‌كار خود جلوي ميزكارم آمدم.

ناگهان در باز شد و يك نفر با لباس سربازي وارد اتاق شد و به سوي من تيراندازي كرد فاصله آن شخص با من در حدود پنچ متر بود و من در جلوي ميز هيچ حفاظ وجان پناهي نداشتم و سلاحي در دستم نبود. تنها دفاع من اين بود كه نقطه كمتري از بدنم را در معرض تير مهاجم قرار بدهم، به همين خاطر به پهلو ايستادم و برخورد اولين تير را در پا و دومين تير را در پهلوي خود احساس كردم و تير‌هاي بعدي به اطراف قلب من اصابت كرد. بي‌اختيار از پهلوي راست به زمين افتادم. مهاجم بالاي سرم آمد و به آرامي به طرف من خم شد و اسلحه را روي شقيقه ام گذاشت. من ديگر توان هيچ عكس‌العملي را نداشتم. مهاجم ماشه را كشيد و لحظه‌اي صدائي شنيدم و حتي عبور گلوله را در سرم احساس كردم. احساس مي‌كردم سبك شده‌ام، چيزي شبيه خودم از بدنم جدا شد و رو به بالا رفت….. من نمي‌دانم آن چه كه مي‌ديدم با چشم روح بود يا با جسم خاكي خود، ‍ولي هر چه بود اين بود كه همه چيز را مي‌ديدم و فقط و فقط نظاره‌گر بودم. و مي‌ديدم كه هنوزجسمم به پهلوي راست بر روي زمين افتاده است.

آنچه را از اين به بعد مي‌گويم مطالبي است كه بعدها شنيده‌ام:

حادثه‌اي كه اتفاق افتاده بود، يك عمليات گستردة تروريستي بود كه با طرح ريزي عراق و با دست منافقان انجام شد. عراق براي پوشش دادن به شكست‌هاي خود در عمليات فتح المبين و ميدان‌هاي نبرد تصميم داشت فرماند‌هان نيروي زميني ارتش را ترور بكند و انجام اين عمليات خائنانه را منافقين بر عهده گرفته بودند. من هم يكي از اهداف منافقين بودم كه به خاطر مسئوليتم مورد ترور واقع شدم و جمعاً چهار تير مستقيم و يك تير خلاص به من اصابت كرد. منافقين طرحي ريخته بودند كه در اين عمليات گسترده تروريستي چهار مقام مسئول نيروي زميني را ترور كنند كه اولي فرمانده نيرو (سرهنگ صياد شيرازي) و دومي جانشين فرمانده نيرو (سرهنگ اصغرجمالي) وسومين نفر معاون هماهنگ كننده (بنده) و چهارمين نفر رياست عقيدتي سياسي نيروي زميني بود. خوشبختانه درآن ايام فرمانده و جانشین نيرو ورياست عقيدتي سياسي در مناطق عملياتي فتح المبين بودند و تنها مقام مسئول كه جوابگوي نامه‌‌‌هاي اداري، پاسخگو به مسئولان مملكت و حتي ملاقات با حضرت امام راحل بود، من بودم. همان روز هم در خدمت امام ودر لحظه حمله منافقين به دفترم مشغول صحبت و ارائه گزارش وضعيت منطقه عملياتي به نخست وزير بودم.

عمليات تروريستي با كشتن سرپرست نگهباني و هيأت رئيسه آغاز شد. مهاجم به اتاق او رفته وپس از سلام و احوال پرسي با استفاده از رفاقتي كه از قبل ايجاد كرده بود خطاب به اوگفته بود: مي‌خواهم تورا بكشم و بلافاصله تيري به سمت او شليك كرده بود. سپس در محوطه بزرگ هيأت رئيسه، عناصرمنافقين در اتاق‌ها را باز كرده و به هراتاق نارنجكي(آتش زا) پرتاب كرده بودند. به طوري كه كلاه سبز‌هاي محافظ ما دراتاق‌شان مجروح شده بودند. از دفتر فرماندهي نيرو آبدارچي و مسئول دفتر به شهادت رسيده بودند. در اتاق من هم نگهبان و تلفنچي ورئيس دفتر شهيد شده بودند و پس از آن سرباز مهاجم به اتاق من وارد شده ومرا مورد هدف قرار داده بود. همين عمليات در ساختمان7 كه دورتر از ستاد بود انجام گرفت و پس از كشتن نگهبان و رئيس دفتر به داخل اتاق سرهنگ توحيدي رفته و به سوي او هم تيراندازي كرده بودند كه ايشان هم زخمي شدند.

وقتي چشم باز كردم نگاهي به اطراف انداختم و متوجه شدم كه در بيمارستان هستم.  يكي از فرماند‌‌هان عمل كننده در سايت 4 و5 در اتاق من بود. او لبخندي زد و به من نزديك شد. با ديدن او بي‌اختيار فرياد زدم :

تو اينجا چه كارمي‌كني؟تو بايد در سايت 4 و5 باشي- سايت را …گرفتيد يا نه…. تازه متوجه شدم كه مجروح هستم و نمي‌توانم حرف بزنم.

آن فرمانده با گشاده رويي به طرف من آمد و گفت:

قربان! عمليات با پيروزي پايان يافت. نگران نباشيد. سايت 4و5 را هم گرفتيم  ولي صدام نامردي كرد وكليد بصره را نداد.1 و باز لبخندي زد و دوباره به تماشاي من ايستاد.

من باز هم بي اختيار و با توجه به اين كه موقع صحبت كردن فك و خيلي از اعضاي بدنم درد مي‌كرد گفتم:

فلان كس چه شد ؟ آقا كجا رفتند؟ شما چرا اينجا هستيد؟ در اين حال دكتر با لبخندي جلو آمد ومرا معاينه كرد و باز دستور داد آمپولي به من تزريق كردند . لحظه‌اي بعد آرام شدم. در آن حال يادم آمد كه سرباز مهاجم به من حمله‌ور شد و به سوي من تيراندازي كرد و وقتي به زمين افتادم روحم مثل فيلم‌‌ها كه نشان مي‌دهند از بدنم جدا شد و به آسمان رفت. احساس كردم آن شيئي که از جسم من جدا شد، و مثل خود من بود و آرام آرام از بدن من جدا مي‌شد روح من بود و جسمم هنوز روي زمين است.

روز سوم فهميدم كه هنوز10 درصد اميد به زنده ماندن من هست ولي وضعيتم بهتر از روز اول بود. در اين روز خانواد‌ه‌ام از اصفهان به تهران آمده بودند. من با ديدن آنها باز هيجان زده شده و دستورات مديريتي و امرو نهي دادم.

ـ شما چرا اينجا هستيد. كي گفته بياييد اينجا. من حالم خوب است برگرديد اصفهان ….

و خانواده‌ام با چشماني اشكبار ولي آرام به تماشاي من ايستاده بودند.

ساعتي بعد مجدداً دكتر بالاي سر من آمد و با من صحبت كرد. او گفت ما خانواده شما را تازه خبر كرد‌ه‌ايم، مي‌خواستيم حالتان بهتر شود و آنها خيلي نگران نباشند. گفته بوديم شما در مأموريت هستيد ولي چون با خانواده تماس نگرفته بوديد آنها زنگ به اين طرف آن طرف زده و متوجه شده بودند كه شما در بيمارستان چمران هستيد و به همين خاطر امروز به ملاقات شما آمدند.

گفتم: دكتر! من از آنهايي نيستم كه دم به ساعت زنگ به زن وبچه بزنم و آنها را عادت بدهم. من در طول روز بيش از 20 ساعت كار مي‌كردم و شب‌‌ها هم‌در ستاد نيرو مي‌خوابيدم. پس با اين حساب آنها نبايد نگران من مي‌شدند.

دكتر گفت: ببينم از ديدن آنها خوشحال نيستي؟

گفتم: چرا اتفاقاً از ديدن آنها روحيه گرفتم.

گفت: ما براي اينكه به مداواي تو برسيم از آنها مي‌خواهيم كه به اصفهان برگردند.

گفتم: هرجور صلاح است ( ديگر مي‌توانستم آهسته صحبت بكنم ولي هنوزكم و بيش موقع حرف زدن احساس درد داشتم.

از روز قبل تا آن موقع نفسم مختل شده بود. پزشكان به من سركشي مي‌كردند و مرا زير نظر داشتند.

پانوشته:

1- صدام در آن ايام گفته بود اگر نيرو‌هاي ايراني سايت 4و5 را بگيرند كليد بصره را خواهم داد

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده