زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -43)
با آرامش بخواب با صدای جعفر، مهری سراسیمه از خواب می پرد، چشم هایش را می مالد، به ساعت دیواری بیمارستان نگاه می کند. حدود چهار صبح است و نزدیک اذان... مهری نگران می پرسد: - چی شده داداش؟ کاری داشتی؟ جعفر می گوید: خواهر ببخش که از خواب بیدارت کردم.

مهری می گوید:

  • مهم نیست داداش، من اینجا هستم که مواظب تو باشم… کاری داشتی؟

جعفر شماره تلفنی به مهری می دهد:

  • مهری جان زحمت بکش فوری به این شماره زنگ بزن.
  • چشم داداش.

شماره، شماره منطقه جنگی است… مهری شماره را می گیرد… ارتباط برقرار می شود. گوشی را به جعفر می دهد.

جعفر به تلفنچی صبح بخیر می گوید و از او احوال پرسی می کند… بعد از او می خواهد که ارتباطش را با سرهنگ «میر» برقرار کند.

  • الو… سلام سرهنگ، نصر هستم، صبح شما بخیر… خسته نباشید سرهنگ، حال و احوال؟ راستش سرهنگ من نگران حال سرباز ها هستم… می دانم هوا بدجوری زمهریر است… سفارش کن به آنها لباس و غذای گرم بدهند و نیاز هایشان را برطرف کنند… راستی، سرهنگ، امام جمعه آن محل از برادران اهل سنت است. حتماً هفته ای یکبار به دیدنش بروید و او را به پادگان دعوت کنید یک وقت خدای نکرده احساس تفرقه و دوگانگی میان شیعه و سنی به وجود نیاید و به وحدت اسلامی ضربه وارد نشود.

سرهنگ به جعفر قول مساعد می دهد، جعفر از او خداحافظی می کند و با آرامش سر بر بالش می گذارد.

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده